زايشِ مان ، انسانيت ِ مان ؛ و نه اصل و نسبِ مان ! 

          خانه         قلم ها             info@rouzaneha.com            پيوند ها

فرستاده هایِ ديگران               "فرستنده" ، الزاما  " نويسنده"  نيست .

 

http://www.meydaan.org

 چرا حجاب؟ 

 فاطمه صادقي

من از حرف زدن در مورد حجاب خسته نمي شوم. در تمام سال هاي کودکي و جواني ام، «حجاب» بخشي از زندگي من بوده و سرنوشت مرا تعيين کرده است. با آن بزرگ شده ام. دو رو برم در خانواده تقريباً همه محجبه اند و مادرم هنوز هم مرا به خاطر به قول خودش « اهمال و کوتاهي در حجاب» نبخشيده است.حجاب بزرگترين چالش فردي و سياسي زندگي من بوده است. بعدها وقتي از کودکي در آمدم، به دانشگاه رفتم و خواندم و ديدم که بزرگترين چالش زندگي زناني بوده است که من حتي با آنها در بسياري جهات ديگر متفاوتم.

بگذاريد برايتان بگويم تجربهء تلخ من با حجاب چگونه آغاز شد؟ به خاطر دارم روزي را که براي نخستين بار مي بايست جلوي پسرهاي فاميل که با آنها هم بازي بودم و در بسياري موارد با آنها رقابت مي کردم، روسري بپوشم. حس تحقير مي کردم. احساس مي کردم فلج شده ام و در نگاه آنها خُرد. بخصوص در نگاه يکي شان مي خواندم که : «ديدي بالأخره چطور مغلوب شدي؟» قضيه اما فقط مربوط به پوشش نبود. بس فراتر از اين بود. موارد متعددي اتفاق مي افتاد که وقتي سخت سرگرم بازي يا به خود مشغول بودم، صداهايي عتاب آلود از گوشه و کنار مي آمد که : « درست بنشين، لباست را درست کن. همه جايت پيداست. روسريت را بکش جلو، چادرت عقب رفته، گردنت پيداست، موهايت پيداست و ...» هرگز نمي دانستم معناي پس پشت اين عتاب و خطاب ها چيست و اصلاً چرا بايد به اين شيوه مورد خطاب قرار گيرم.

چيزکي شورش وار در تمام آن سال ها در من رشد مي کرد و من در تلاش بودم تا با انواع ترفندهايي که مي شناختم ميان انتظارم از خودم و انتظار ديگران از من که رابطهء پيچيده اي توأم با عشق و نفرت را با آنها تجربه مي کردم، بر قرار کنم. هر چه بيشتر کتاب هاي مطهري را مي خواندم، کمتر قانع مي شدم و دست آخر ديگر اصلاً خود را طرف خطاب او نمي دانستم. از نظر من او روحاني اي باسواد بود که خيلي چيزها مي دانست و در مورد تجربه هاي شخصي و اجتماعي از حجاب هرگز هيچ . نمي توانستم برايش احترام زيادي قائل باشم . برج عاج نشيني اين روحاني و عالم ديني که مرگش نيز در  جو آن سالها تأسف آور هم بود، به نظرم نابخشودني مي آمد. او چه مي دانست پوشيدن روسري که در آن عالم بچگي هيچ نيازي به آن نيست، چه حسي دارد؟ کمتر از آن مي دانست که براي من پوشيدن حجاب براي نخستين بار به مردن مي مانست و نمي توانستم خودم را قانع کنم که چرا يک کودک دختر که هيچ علامتي از زنانگي در او مشاهده نمي شود، به صرف اينکه به سن خاصي رسيده بايد روسري و بعد ها هم چادر سر کند. حال گيرم که مزايايي که او در کتاب مسألهء حجاب از آنها ياد مي کرد و من هرگز تا به امروز به آنها پي نبرده ام، حقيقت داشته باشند.

تجارب و تحقيرهاي شخصي من و ديگران از حجاب در هيچيک از کتاب هاي جلد اعلاي روحانيون حوزه که بارها و بارها هم تجديد چاپ شده اند، يافت نمي شود. کمتر از آن در شعارهاي رنگارنگي که براي پاسداشت اين وظيفهء خطير به خورد ما مي دهند. بگذاريد بگويم که بعد از آن تجارب کودکي تحقير آميز ترين جمله اي که در مورد حجاب شنيده ام اين جمله بوده است که: « حجاب براي زن مثل صدف است براي گوهري!» مي توانستم جملاتي با شأن بيشتر از اين قبيل که :« خواهرم، حجاب تو کوبنده تر از خون من است!» را تحمل کنم، اما جملهء فوق را هرگز.  در جملهء نخست توهيني نهفته است که براي هر انساني قابل درک است. بي آنکه سازنده يا سازندگان آن را ديده باشم، مي توانم حدس بزنم که در روانشناسي تخريب شخصيت بايد زبر دست بوده باشند. شما هم مي توانيد حس کنيد چرا. در اين جمله ستايش با تحقير توأم مي شود. با تعريف از زن، اما، فقط به عنوان موجودي که بايد زيبا باشد. بگذريم. اينها را شما بس بهتر از من مي دانيد.  در جملهء بعدي اما نوعي شأنيت را احساس مي کنم. از مبارزه جويي اش  همراه با احترامي که براي زنانگي من قائل مي شود، خوشم مي آيد، ولو آنکه مرا نفهمد و از منِ زن سرسري بگذرد.

بزرگتر که شدم، اما قضيه ابعادي پيچيده تر به خود گرفت. تقريباً به زودي متوجه شدم که بايد ميان روسري و چادر فرق بزرگي قائل شوم. اگر روسري براي کنترل جنسي من بود؛ البته به شيوه اي بس ناموفق، يا براي آن بود که کم کم مرا از عالم بچگي بِکنند و به زور زنم کنند و زن بودن را به خوردم بدهند، بحث چادر چيز ديگري بود. مي ديدم که مادرم و بسياري ديگر از زنان دور و برم از چادر به شيوه هاي مختلف استفاده مي کنند. هرجايي هر چادري را نمي پوشند و تازه هر جايي هم خيلي تنگ رو نمي گيرند. به ويژه وقتي قرار بود روحاني معظمي قدم به خانهء ما بگذارد يا آنکه ما قرار بود نزد روحاني معظمي برويم، مي ديدم که خانم ها از هميشه تنگ تر روي مي گيرند و طبيعتاً در اين ميان دائماً با اين خطاب روبرو مي شدم که : «مواظب حجابت باش!»، يعني آنکه تنگ رو بگير. آيا اين آقايان نامحرم تر از بقيهء مردها بودند؟ به نظرم آري. هرچه درجه و مقام بالاتر مي رفت، صورت بايد بيشتر پوشيده تر مي ماند.  حجاب با قدرت همواره پيوندي ناگسستني داشته است.

چادر فقط يک پوشش نبود و نيست. با چادر هزار نوع فاصله گذاري، کدگذاري، همرنگ شدن، متمايز شدن، و امتياز دهي و امتيازگيري و ... صورت مي گرفت و مي گيرد. من نيز بايد مي آموختم که در سلسله مراتب قدرت اريستوکراتيک روحانيت چگونه از چادر بايد استفاده کرد. چطور بايد آن را به ابزار قدرتي بدل کرد و بر ديگران اعمالش کرد. بايد مي آموختم چگونه علائم و نشانه ها را به کار بگيرم و با آن براي خودم سري ميان سرها بشوم، به رسميت شناخته بشوم، ديده شوم، مزايا به من تعلق گيرد. ثابت کردم که استعدادش را ندارم.

 صرف پوشيدن روسري و مانتو هم کافي نبود؛ همچنانکه وقتي براي نخستين بار يواشکي مانتو وروسري را آزمايش کردم، احساس برهنگي مي کردم. امروز مي دانم که بيش از احساس عرياني جسمي، عاري شدن از آن همه عقبه، از آن همه علامت گذاري، از آنهمه مزيت و تشخص و اعتبار، از آن اريستوکراسي بود که آشفته و پريشانم مي کرد. پوشيدن مانتو وروسري با همهء ترس ها و خطرهايش، اما مزيتي ماجراجويانه و بس چشمگير داشت. مرا در کنار بسياري چيزهاي ديگر وادار ساخت تا به دنبال بي بهره شدن از مزاياي اجتماعي و سياسي اي که با حجاب و چادر همراه بود، قدم در راهي ديگر بگذارم. با پوشيدن مانتو وروسري، بي هويت و خالي شدم و حال نياز بود که هويت جديدم را خودم بسازم.

مطمئنم که کسان بسياري اين تجارب را از سر گذرانده اند و من در اين ميان تنها نيستم. مجاز نيستم در اينجا از آن ها ياد کنم، اما برايشان سخت احترام قائلم. تنها مي کوشم از خلال گشودن اين تجربهء شخصي به اين پرسش پاسخ دهم که چرا حجاب چالشي اساسي براي ما زنان است و نمي توان از آن به سکوت گذاشت. خاصه در اين روزها که مسأله ابعادي تلخ به خود گرفته است. تو گويي مي شود يک شبه همهء مبارزات و چالش هايي را که زنان بسيار در اين راه متحمل شده اند، ناديده گرفت. به گمان من اين امر غير ممکن است. نمي خواهم در اينجا پر دور بروم و از اين حرف بزنم که بحث پوشش آزادانه در کنار بحث آموزش از نخستين خواسته هاي زناني در ايران بوده است . کتاب هاي تاريخي پر اند از ماجراي زناني که همچون من از اين پوشش همراه با مزاياي نخواستني آن حس تحقير داشته اند و حتي بعضاً به همين خاطر مجبور شده اند در کنار دولت هايي بايستند که از آنها هيچ  دل خوشي نداشته اند، بلکه تنها مزيتشان اين بود که بعد از گذر از دالان هاي تنگ تاريخ پر از وحشت زنانه، دستکم به اين امر رضايت دادند که زنان تا حدودي از پستوي خانه در بيايند. امثال محترم اسکندي و صديقه دولت آبادي و تاج السلطنه و مهر انگيز منوچهريان و نويسندگان  شجاع عالم نسوان که در نهايت قرباني بي پروايي خود شدند، تنها مشهورترين هاي اين تاريخ اند.

براي من چالش حجاب اما  تنها به پوشيدن يا نپوشيدن مانتو و روسري يا چادر خلاصه نشد. بحث ديگر بر سر خود پوشش اجباري بوده و هست. در تمام اين سال ها چالش ابعادي ديگر و وسيعتر به خود گرفت و از بحث فردي به بحثي اجتماعي و سياسي بدل شد. کيست که نداند در تمامي اين سال ها «بي حجاب» بودن از مؤثرترين حربه ها براي خاموش کردن صداي زنان معترض بوده است. بي حجابي با ضد انقلاب بودن يکي شد و اين واقعيت به سادگي ناديده گرفته شد که اگر نگوييم اکثريت زنان، اما تعداد کثيري از آنها که در انقلاب شرکت جستند و شعار «مرگ بر شاه» سر دادند، بي حجاب بودند. از اين هم نمي گويم که پس از انقلاب، حکومت تازه تأسيس پس از يک مداراي موقتي با تغيير ناگهاني لحن و گفتارخود زنان بي حجاب را ضد انقلاب و مزدور امپريالسم خواند و تظاهرات گوناگون زناني را که حجاب اجباري را زير سؤال بردند، سرکوب کرد. اينها قضايايي هستند که بعدها به کرات روايت شده اند. حتي براي خود من نيز در آن عالم کودکي کم کم اين موضوع بس بديهي به نظر مي آمد که کسي که حجاب ندارد، ضد انقلاب است. تنها بعدتر ها بود که به ياد آوردم و فهميدم که زنان خانه نشين مذهبي از قضا کمتر از بسياري ديگر در تظاهرات ضد رژيم شاه شرکت جستند و بسياري از نسل هاي قديمي محافظه کار آنها که ديگر خود را صاحب بي چون و چراي انقلاب مي دانستند و از مزاياي حکومت اسلامي چه بهره ها که نبردند، اصلاً قبول نداشتند که زن بتواند به تظاهرات برود و فرياد بزند. در خانهء خودمان و در ميان خويشان دور و نزديک اين جدال را از نزديک تجربه کردم و در موارد ديگر نيز شاهد آن بودم. بسياري از اين بانوان محترم از شنيدن اينکه زنان در خيابان جيغ مي کشيدند و بر ضد شاه فرياد سر مي دادند، مو بر اندامشان راست مي شد. بسياري ديگر براي خود و دخترانشان ننگ مي دانستند که زن از پليس باتوم بخورد و يا دستگير شود و شب را مجبور باشد در پاسگاه و ميان يک مشت مرد شب را صبح کند. بارها شاهد مرافعه هايي از اين قبيل در ميان اطرافيانم بودم که: « براي دختر اين کارها عيب است.» امروز اما همان آدم ها عقبهء رويهء سرکوبگرانهء دولت اسلامي را تشکيل مي دهند و تشويقش مي کنند که بر دختران به اصطلاح بدحجاب سخت بگيرد، چون وضع شهرمان «غير قابل تحمل» شده و وقتي دختران با اين «سر و وضع» به خيابان مي آيند، «کيان خانواده ها به خظر مي افتد». حق دارند. در گفتاري که زن در بهترين حالت مرواريد صدف است و زينت المجالس، ديدن دختران و زناني که از زينت بودن به ستوه آمده اند، عجيب است و بهترين کار آن است که با مشت و لگد بار ديگر وادارشان کنيم زنانگي را به ياد بياورند.

نسل من با تعجب تمام به همهءاين تغييرات مي نگريست و براي اين پرسش ساده  که اصلاً حجاب اجباري چرا هست و اين دعوا بر سر چيست؟، هيچ جوابي نمي جست و نجسته است. در سرزميني که آموزه هاي ديني در بسياري موارد ديگر به راحتي ناديده گرفته مي شوند، چرا بر سر حجاب زنان که تازه بر سر تفسير آن در شرع اينهمه اختلاف وجود دارد و معلوم نيست که از محکمات باشد، اينچنين پافشاري مي شود؟ آرزو مي کردم يک بار کسي يافت شود و پاسخي قانع کننده داشته باشد.

وقتي از يکي از روحانيون بسيار مشهور در مورد حجاب شرعي پرسيدم، با مضموني شبيه به اين پاسخ داد: « در شرع چنين حجابي نداريم. مسأله عرفي است.» و ديگري که باز هم از روحانيون  مشهور زمان خود و مدرس حوزه و دانشگاه بود برايم فاش گفت که اصلاً حجاب در شريعت به معناي پوشش سر نيست و در کمال تعجب حتي مرا نيز دعوت کرد که در رويهء خودم در مورد پوشش تجديد نظر کنم. با اينحال هيچيک از آنها هرگز عقيدهء خود را به صراحت براي عموم بيان نکردند؛ همچنانکه بسياري ديگر نيز امروز چنين نمي کنند. مي دانيم که آن معدودي هم که شهامت داشته اند، چگونه خلع لباس و متحمل مجازات هاي ديگر شده اند.

براي بسياري از مايي که اين دوران را گذرانده ايم، کتاب هاي آقاي مطهري و امثال او حتي اگر به شکرانهء بودجه هاي هنگفت وزارت ارشاد و سازمان تبليغات اسلامي هزاران بار ديگر هم چاپ شود، پاسخگوي پرسش سادهء بالا نيست. حتي خود او نيز به خوبي به اين امر واقف بود که ديدگاه روحانيت ارتجاعي ديگر نمي تواند پاسخگوي نسل جديد باشد. از همين رو کتاب خود را « مسألهء حجاب» ناميد و در آن تلاش کرد تا رويکردي به اصطلاح علمي را نسبت به اين مسألهء خطير در پيش گيرد. اما گمان نمي کنم که خود او نيز مي توانست رويه اي اينچنين را که در نهايت منجر به تخريب کل ماجرا و حذف مسأله شده است، تخيل کند.

 در تلاش براي به کرسي نشاندن دعوي حجاب، کتاب او بارها و بارها مورد تبليغ، خوانش، بازخواني و باز هم بازخواني هر چه بيشتر قرار گرفته است. جالب آنکه نظام اسلامي با اين کار نشان داده است که هنوز از مطهري و افکار او گامي فراتر نگذاشته و قادر نبوده متني بهتر از آن را توليد کند، آنهم براي موضوعي که نه تنها کيان خانواده ها بلکه ديگر هستي و نيستي دولت اسلامي به آن وابسته شده است. در فرصت هايي که براي اين موضوع گاه و بيگاه به کتابفروشي هاي قم و تهران سرک کشيده ام، و در متن هايي که دستکم من خوانده ام، مطهري هنوز هم دست بالا را دارد. ديگران در بهترين حالت حاشيه هايي بر افکار او توليد کرده اند که خود بعضاً حاشيه هايي بر افکار راسل و روسو و ديگران بوده اند. آري ، موضوعي به اين مهمي که گفته مي شود با هويت زن مسلمان ارتباط تنگاتنگ دارد، تنها با مراجعه به آراي معدودي از فيلسوفان غربي امکان توجيه داشت.

بحث حجاب که سرنوشت بسياري از دختران و زنان ما را تعيين مي کند، به لحاظ نظري از فقيرترين موضوعات بوده و هست و دليل آن هم روشن است. تلاش هاي نظري از پيش از انقلاب تاکنون قادر نبوده اند پا را فراتر از آن چيزي بگذارند که مطهري زماني گذاشته است. اين بحران و آشفتگي بارها از سوي دست اندرکاران نيز تحت اين عنوان که« بايد کار فرهنگي کرد» مورد تأکيد واقع شده است. اما واقعيت آن است که اتفاقاً کار فرهنگي زياد شده، اما کفگير به ته ديگ رسيده است. همان هايي که در تمام اين سال ها کار فرهنگي کرده و موي خود را در اين آسياب به نظر من بي جهت سپيد کرده اند، مي دانند که در اين مورد حرف جديدي وجود ندارد. حرف ها و استدلال ها همان حرف هاي قديمي است . هر آنچه بايد گفته مي شد، گفته شده و چيزي نگفته باقي نمانده است. از همه چيز براي توجيه حجاب بهره گرفته شده است. بياييد اعتراف کنيم که متأسفانه اين حنا ديگر رنگي ندارد و تنها بايد به زور متوسل شد. آنچه در اين باب نوشته شده، نه تنها امثال مرا که با آن فرهنگ بار آمده ايم نتوانسته قانع کند، بلکه پاسخگوي بي شمار پرسش هاي نسل امروز نيست که ديگر از تکرار بي پايان و هذيان وار اين مکررات سخت به ستوه آمده است.

براي يک نمونه از اين تلاش هاي اخير  شوراي فرهنگي و اجتماعي زنان که در سال 66 از اين رو تأسيس شد که بتواند خلاً هاي موجود در مورد مسائل زنان را پوشش دهد و البته همچون بسياري ديگر از نهادها تنها کاري که نکرده است، پرداختن به مسائل واقعي زنان بوده، در پاييز سال 86 دو مجلد را به موضوع «حجاب و عفاف» اختصاص داده است که از هر حيث جالب اند. مايلم برخي از مقالات و محتواي اين دو مجلد را در اينجا ذکر کنم تا در مورد آشفتگي نظري بالا تنها به دعوي صرف اکتفا نکرده باشم.

در يکي از مقالات اين مجموعه نويسنده در مطلبي با عنوان « پژوهشي در الزام حکومتي حکم حجاب»   با اين ادعا که « از منظر فلسفهء سياسي حکومت ها مي توانند اتباعشان را ملزم به انجام يا ترک فعلي کنند»  ، و « اقتضاي حکومت بر الزام اتباع خود امري کاملاً بديهي و آشکار است»  بر الزام حکومتي حکم حجاب رأي مي دهد. فراموش نکنيم که در اينجا از استدلال نظري براي داشتن حجاب خبري نيست. ديگر نيست. بحث بر سر الزام و اجبار حکومتي آن است. يک گام جلوتر! اما اين مانع از آن نيست که نويسندۀ محترم در ادامه مدعي نشوند که الزام حکومتي و اطاعت از آن «شرعي» است. البته اين استدلال با عنوان انديشهء « تغلُّب» در تاريخ اسلام سابقهء فراوان دارد و به هيچ رو نظريهء جديدي نيست، اما جا دارد اين سؤال ساده پرسيده شود که چنانچه حکومت ها مي توانند اتباع خود را به هر کاري ملزم کنند، در اينصورت خود پديدهء حکومت اسلامي که با عدم اطاعت از نظام شاهنشاهي و شوريدگي بر آن نظام سر بر آورد، چگونه توجيه شدني خواهد بود؟ اين که خود نقض آشکار مشروعيت حکومت اسلامي است.

مابقي مقالات مجلد اول اين مجموعه به بررسي آيات و روايات اختصاص دارد که صد البته تازه نيست. مقالهء پاياني اين مجلد از هر حيث جالب است، زيرا نه تنها مقالهء نخست را کاملاً نقض مي کند، بلکه رويهء حکومت را يکسره بر اساس ادلهء فقهي زير سؤال مي برد. نويسنده  باز هم به « بررسي الزام حجاب در حکومت ديني» مي پردازد و پس از در انداختن بحثي نيمه ديني، نيمه جامعه شناختي مي گويد:

« در سال هاي نخستين انقلاب حجاب تبديل به فرهنگ اجتماعي گرديد و در بخش هاي زيادي بدون آنکه آن اجبارها شکل بگيرد، با اکثريت جامعه همراهي مي کرد، اما از آنجا که رفتارها شکل خشونت آميز پيدا کرد، و بلسفهء حجاب تبيين نشد [؟] و مفهومي متفاوت پيدا کرد،امروز شاهد بي اثر شدن قانون و تزلزل اقتدار آن هستيم. » از نگاه نويسندهء محترم عدم تبيين بحث حجاب باعث بي اثر شدن قانون و تخلف از آن بوده است. جالب تر آنکه نويسنده خود با بررسي روايات و آيات گوناگون بر اين امر معترف است که « در آيات و روايات... هرگز نکته اي که دلالت بر الزام و اجبار حجاب و مجازات بدحجاب به صورت تعزيري داشته باشد، وجود ندارد...  در هيچکدام از اين منابع [ قرآن و حديث] مطلبي در جهت الزام حجاب نيامده و هيچ حديثي مبني بر اينکه در حکومت پيامبر، امام علي ، و حتي خلفا و حکام اسلامي ، کسي را بر عدم رعايت حجاب مواخذه و مجازات کرده باشند، نقل نشده است.»  و در ادامهء مطلب به درستي بر اين نکته تأکيد مي کند که در واقع عکس موضوع صادق بوده است. يعني امامان و خلفا چنانچه کنيزي را مي ديدند که سر خود را پوشانده او را وادار به ترک آن مي کردند و يا به مجازات مي رساندند!

مجموعه مقالات مجلد دوم نيز عمدتاً از نوع مقالاتي است که به بحث ديني حجاب اختصاص دارند. اما در اين مجموعه نيز مقاله اي باز هم جلب توجه مي کند با اين عنوان « نقدي بر مادۀ 638 قانون مجازات اسلامي در جرم انگاري بدحجابي» . نويسنده در اين مقاله يکي از مهمترين موضوعات يعني قانون مجازات اسلامي را که اخيراً بحث از دائمي شدن آن در بين است، در مورد جرم انگاري مورد بررسي قرار داده است. در اين مادۀ قانوني چنين آمده است: « هر کس علناً در انظار و اماکن عمومي و معابر تظاهر به عمل حرامي نمايد، علاوه بر کيفر عمل، به حبس از ده روز تا دو ماه يا تا 74 ضربه شلاق محکوم مي گردد و در صورتي که مرتکب عملي شود که نفس آن عمل داراي کيفر نمي باشد، ولي عفت عمومي را جريحه دار نمايد، فقط به حبس از ده روز تا دو ماه يا  74 ضربه شلاق محکوم خواهد شد. تبصره: زناني که بدون حجاب در معابر و انظار عمومي ظاهر شوند، به حبس از ده روز تا دو ماه يا از پنجاه هزار تا پانصد هزار ريال جزاي نقدي محکوم خواهند شد.» نويسنده با نگاه حقوقي و شرعي قانون مجازات اسلامي را در اين بندها دچار اشکال دانسته است و پيشنهاد به اصلاح آن داده است، به نحوي که لزوم رعايت حجاب را براي زنان غير مسلمان و سالخورده قابل نقد دانسته است.

  مجموعه مقالات فوق که نمونه هاي آنها را در ساير نشريه ها و کتب چاپ شده در همين چند سال اخير به وفور مي توان يافت، حاوي حقايقي اند که در جدال زورگويانه در مورد حجاب اجباري به راحتي ناديده گرفته شده اند. نخست آنکه بر اساس خود اين اسناد که توسط نهادهاي ذيربط توليد شده اند، در مورد اين مسأله اختلافات زيادي هست که آيا اساساً در شرع چيزي به نام حکم در مورد حجاب وجود دارد که حال مسنلزم تعزير باشد؟ در واقع بر اساس همين مدارک، بي حجابي اجباري در شريعت رويه بوده است، اما حجاب اجباري هرگز. در اين مورد نيز که آيا حکومت مي تواند زنان را به داشتن حجاب مجبور کند يا خير، پاسخ ها و شبهات آنقدر زياد و آنقدر گوناگون اند که براي يک خوانندهءعادي و غير حرفه اي هم کاملاً روشن مي شود که در هيچيک از موارد مربوط به فقه و قانونگذاري و بسيار کمتر از آن در رويهء عملي در مورد پوشش اجباري بحث بر سر رعايت محکمات اصول شرعي نبوده و نيست. در واقع بر اين اساس نه در نظام اسلامي و نه در هيچ نظام ديگري حجاب نمي تواند بر اساس دلايل شرعي اجباري باشد و مسلماً اينکه حکومت نمي تواند در اين مسأله به زور متوسل شود. از اينرو قانون مجازات اسلامي نيز در اين ميان سندي مغاير با شرع است؛ همچنانکه متخصصين امر اذعان مي  کنند.

اينها را هم ساليان سال است که مي شنويم و مي دانيم. بي شمار مطالب در اين باب نوشته شده اند که من از آن ميان تنها برخي از نمونه هاي اخير را گزينش کردم. و چه دليلي از اين محکمتر که چنانچه اختلافي در اين باب نبود، چرا پس از گذشت ساليان بسيار اينهمه وقت و بودجه مصروف اين موضوع مي شود تا پوشش اجباري را توجيه کرده و رويهء زورگويانه در مورد آن را نيز جا بيندازند. گو اينکه هر چقدر بيشتر نوشته مي شود، کمتر نتيجه مي دهد و کمتر قانع کننده مي شود، از آنرو که ميان دستگاه هاي ذيربط و خود مراجع و متخصصان نيز در اين باب اختلافات جدي وجود دارد.

از اين هم نمي گوييم که رئيس جمهور محترمي که خود را مهر پرور مي نامد، وقتي در مورد حجاب از او پرسيدند، چگونه با عوامفريبي  پاسخ داد: « آيا همهء مشکلات ما خلاصه شده در دو تا موي خانم ها؟ آيادر مملکت هيچ کار ديگري وجود ندارد که انجام بشود؟»

جدال دائمي خياباني در مورد حجاب اين روزها رنگ ديگري به خود گرفته است. قرار است همه چيز از نو زير چکمه له شود و کسي هم دم بر نياورد. حتي کساني که خود روزي به نام شرع همهء اينها را توجيه مي کردند، اکنون گرفتار صداي شوم چکمه شده و زبان در کام کشيده اند. بنابراين مسأله ديگر به هيچ رو بر سر انتخاب ميان کار فرهنگي و کار نظامي در مورد حجاب نيست. مسأله بر سر خود حجاب اجباري است. از بسياري نسل هاي پيش از من تا به امروز هر روز اين صدا رساتر به گوش مي رسد که به هر دليل و با هر توجيهي بسياري از زنان ديگر نمي خواهند هيچ نوع پوشش سري را اعم از چادر، روسري يا به هر شکل ديگري تحمل کنند. اين صدا آنقدر واضح ، آنقدر بلند و آنقدر ديرينه و تاريخ دار است که براي شنيدن آن به لوازم کمکي هيچ نيازي نيست. همه خوب مي دانند که براي موضوع حجاب تنها يک راه حل وجود دارد و آنهم  واگذاري امر پوشش به انتخاب فردي خود زنان است. اگر کيان خانواده، اجتماع، و حکومت اسلامي به حجاب وابسته شده است،پس لاجرم اشکال را بايد در آن کيان، در بنياد آن خانواده، در آن اجتماع و در آن حکومت جست که خود تجديد نظري جسورانه اما ضروري را مي طلبد. اما در واقع چنين نخواهد شد، يا لاقل نه به اين زودي. اکنون نظام اسلامي يا دستکم بخش هاي مهمي از آن تهاجمي تر از هميشه با زنان برخورد مي کنند؛ به گونه اي که از ابتداي انقلاب تاکنون در هيچ حکومتي چنين رويهء تهاجمي اي را نمي توان سراغ کرد. بايد پرسيد چه چيز اين خشونت و تهاجم را که رويکرد هاي مربوط به حجاب تنها يکي از بي شمار ابعاد آن را تشکيل مي دهد، موجب شده است؟

حجاب و مأموريت دولت مقدس

 نظام اسلامي ما از هر دولت و نظام ديگري ولو آنهم اسلامي بوده باشد، همواره برتر و بالاتر در نظر گرفته شده است. از همان ابتداي انقلاب تصور مي شد که نظام اسلامي در ايران موهبتي الهي است. مأموريت مقدس مبارزه با امپرياليسم، برقراري عدالت جهاني، آزاد سازي دنيا از چنگال قدرت هاي جهاني و خلاصه تغيير جهان به آن سپرده شده است و بالتبع در اين مسير بسيار چيزها مي بايست تغيير کنند. اين ادبيات افت و خيزهاي بسياري داشته است. اما اخيراً در بيانات بسياري از رجال سياسي، در مکاتبات و نامه نگاري هاي آنها با سران جهان، با پيشنهادهاي عجيب و غريب براي اصلاح دنيا و مردم آن و جز اينها از نو ظاهر شده است؛ هر چند با در نظر گرفتن وضع اسفناک اقتصادي و اجتماعي و ... ديگر کمتر قانع کننده. شايد هيچ دولتي در جهان الا نو محافظه کاران آمريکايي و رژيم هاي سابق کمونيستي در جهان از اين حيث شبيه ما نبوده باشند که حضور خود را بر اريکهء قدرت و در دست داشتن افسار توده ها را خواه به صورت الا بختکي يا با سرکوب شديد مخالفين و با قوهء قهريه، چنين مقدس بدانند که به خود جرأت دهند به هر اقدامي در ارتباط با شهروندان مبادرت کنند؛ بي آنکه نگران پيامدهاي آن باشند. حوادثي همچون تهاجم نظامي به عراق و افغانستان، زندان ابوغريب در عراق، خليج گوانتانامو و جز اينها براي صدور به اصطلاح دموکراسي در جهان همانقدر از تصور اين مأموريت مقدس سرچشمه مي گيرند که تصور ايجاد عدل و عدالت جهاني،و به اصطلاح نجات جهان در گفتار دولتمردان نظام اسلامي. روشن است که بيش از هر چيز اين گفتار در واقع ابزاري براي رفع و رجوع بحران مشروعيت سياسي دولت هايي بوده است که همواره با آن در داخل و خارج دست به گريبان بوده اند. جالب آنکه در واقع نظام اسلامي با غصب آنچه که در آموزه هاي شيعي توسط مهدي موع