زايشِ مان ، انسانيتِ مان ؛ و نه اصل و نسبِ مان ! 

                خانه           قلم ها                  info@rouzaneha.com                    پيوند ها    

 نشرِ ديگران                            روز شد :   jeudi, 15. mai 2008          

 تاريخی      دينی      سياسی     ويژه نامه ها   

 فهرست موضوعی ِ « نشرِ ديگران »  :   ادبی    مارکسيستی 

نشرِ ديگران 1     2

 

102

نوشته هائی در بارهء زنده گی، آثار، در مقام؛ در نقد از نوشته ها و زنده گی اش و درتمجيدها، در به "عرش" رساندن ها و تمسخرها و تکفيرها ...

)11(

 

   نگاهی تازه به ديانت بهائی

 فريدون آدميت و بهاييان

تورج اميني

4 آذر 1385

فريدون آدميت شناخته شده ترين مورخان ايراني دهه هاي اخير است که در باره تحولات انديشه ايرانيان در تاريخ معاصر و خصوصا در باب سير تغييرات سياسي و مذهبي در جامعه ايران تا زمان انقلاب مشروطيت ، کتاب هايي چند تحرير کرده است. از زماني که رساله دکتراي او در باره اميرکبير منتشر گشت ، به توالي ، آثارش از مراجع بي چون و چراي تاريخ واقع شد و از آن جا که تأليفات آدميت در تحليل تاريخ ايران صورتي علمي داشت و براي نخستين بار نيز بود که ارائه مي شد ، مقبوليت همگاني را شامل حال خود کرد.

در واقع در روستاي ايران که اکثر مردمان و مورخانش نابينا بودند و هيچ کس از بازي فوتبال تاريخ چيزي نمي دانست ، آدميت ناگهان در مقام مارادونايي ظاهر شد که به هر طرف شوت کرد ، همه کس آن را گل پنداشت و اين در حالي بود که به اعتقاد من ، دروازه فوتبال تاريخ روشنفکري در ايران ، اصلا جايي نبود که آدميت به همگان گفته بود که به آن سمت شوت کنند! اينک که دست و بال ما بازتر شده ، چشم هايمان بينايي خود را به دست آورده ، سوادمان بيشتر گشته ، به مراجع اصلي رجوع مي کنيم ، توپ روي پاي ما هم سوار مي شود و زمين بازي و اجزايش را نيز به درستي مي شناسيم ، مي بينيم که شوت هاي آدميت اکثرا و عمدا در اوت بوده است.

مي خواهم حرف آخر را همين اول بزنم و بگويم: فريدون آدميت از کوري و بي توجهي اهل تاريخ و مردمي که تعلقات تاريخي داشتند ، سوء استفاده نمود و به خوبي و کاملا آگاهانه راه تاريخ نويسي مشروطه را زد و گاهي چنان پرت و پلاهايي به خورد ايرانيان داد که تجزيه و تحليلش کار يکي دو صفحه و يکي دو کتاب نيست. نبايد فراموش کنيم کسي که آگاهانه قدم در راه کج مي نهد و هوشمندانه تمام قواي خود را براي کج نمايي ، پنهان کاري ، دروغ پردازي و .... به کار مي گيرد ، به هيچ وجه نمي تواند آدم صادقي باشد و کسي که صادق نيست ، ديگر مردمان نبايد به سخنان او تکيه و توجه کنند.

اما  آدميت مورد توجه بسياري بوده و هنوز هست. حتي به اين حد کتاب هايش مرجع و مأخذ اهل نظر است که کسي همچون مرحوم محمد مددپور که در سمينار مشروطه سال 1378 مي گفت: ما بايد صبر کنيم تا امام زمان بيايد و بگويد که مشروطه اتفاق خوبي بوده يا نه! ، وقتي بر خلاف نظر آدميت کتاب هايي در باب تخطئه سير انديشه! نوشت(1) ، مهم ترين مراجعش کتاب هاي خود آدميت بود و از اين جالب تر اين که مثلا از نظرات فريدون آدميت استفاده کرد و نقشي کاملا بر عکس آن چه او نشان داده بود ، از آقاخان کرماني به تصوير کشيد. تأسف بارتر آن که آن مرحوم نمي دانست آن نقشي که آدميت از آقاخان کرماني بر کاغذ زده است ، نقشي کج و چپ اندر قيچي است.

اين که هنوز کسي پيدا مي شود که در جمهوري اسلامي به خود جرأت مي دهد ، کتابي مي نويسد و به تشريح و توضيح آثار آدميت مي پردازد و در مقدمه سعي مي نمايد که حق تاريخ نگاري او را ادا کند(2) ، نشاني وثيق از اين موضوع دارد که آدميت هنوز در تاريخ نگاري روشنفکري ، مقام مرجعيت و فقاهت دارد و اگر چه او در اين حدود 30 سال ( در زمان حکومت فقها ) بايکوت بوده ، اما سخنش کماکان در ميان مورخان جايگير و متمکن است.

 به سادگي مي توان فهميد که تأثير گرفتگان از آدميت دو دسته اند: يکي آنان که سوابق تاريخي خانواده شان مشابه سوابق خانوادگي آدميت است ، همچون خودش مي انديشند و هدفمند در پي مثله و رنگ کردن تاريخ و مورخان برآمده اند و دسته اي ديگر که حال و مجال رجوع به اسناد اصلي و اوليه را ندارند و از لقمه هاي جويده شده آدميت تغذيه مي کنند و گمان مي برند که کاري کرده اند و چيزي فهميده اند. تاريخ نويسي علمي ايران 60 سال گرفتار و تحت تأثير اين دو دسته بوده تا هزاران صفحه و کتاب در وارونه کردن حقيقت تاريخي ايران و خصوصا انقلاب مشروطيت بنويسند. ديگر بگذريم که 40 سال پيش از آن نيز تاريخ نگاري ايراني ( در حالت غير علمي خود ) همان منت را بر گردن دارد!

مي دانم که داعيه ام داعيه بزرگي است و بسياري از مورخان را خوش نخواهد آمد و آنان را فورا بر آن واخواهد داشت تا مرا به خودپسندي و غرور متهم کنند. اما در همين آغاز بايد بگويم بزرگي داعيه من بيش از آن چه منوط به علم و دانش من باشد ، به حضيضي بستگي دارد که تاريخ نويسي ايراني در آن افتاده است. براي آن که بتوانم موقف و موضع تاريخ نويسي ايراني را نشان دهم ، هيچ کاري بهتر و لازم تر از آن نيست که يکي از ارکان آن را تجزيه و تحليل کنم و نقدي بر نوشته هاي ستون اصلي اش بياورم. در اين ميان آن چه که متفق القول مورخان ايراني است ، مهم ترين و شايد بزرگترين رکن ، فريدون آدميت باشد.

براي چنين کاري لازم است در ابتدا هدفمندي فريدون آدميت را در تاريخ نگاري شرح دهم تا بتوانم پس از آن ، ذهن خواننده اين نوشتار را به درستي شواهدي که خواهم آورد رهنمون و معترف سازم. در اين صورت است که خواننده اين نوشتار ، اگر هر يک از آثار فريدون آدميت را دوباره مطالعه کند ، خواهد فهميد که چه پروسه انديشيده شده اي در تلو تاريخ نگاري هايش نهفته است و خواهد دانست که دليل به کار گيري آن روش ها و استدلالات چه چيز بوده است.

خلاصةالکلام اين است که آدميت در کار تاريخ نگاري ، در پي حذف نام بهاءالله و بهاييان از داستان روشنفکري ايراني است. خصومت او با آيين بهايي و بهاييان من کل حيث ذاتي است. تمام تلاش آدميت بر اين نهفته است که نام بهاييان را به بدي ببرد و ريشه آيين بهايي را از بيخ بزند و از آن جا که ديگر ، روش هاي فحش و ناسزا در زماني که او مي نگاشت در ميان فرهيختگان جايي نداشت ، او روشي به ظاهر علمي را براي اين کار انتخاب کرد و آن روش ، تحليل تاريخ معاصر بود به نحوي که بهاييان ضرر کنند.

اما جاي يک سؤال اساسي و اصلي در ذهن باقي مي ماند که آدميت چرا بايد چنين هدفي را برگزيده باشد؟ براي يافتن پاسخ ، اندکي فکر کردن هم کافي است ، زيرا به خوبي واضح و آشکار است که در ايران تنها دو طايفه بوده اند که خصومت ذاتي با بهاءالله و بهاييان داشته اند: گروه اسلامگرايان و جرگه ازليان. هيچ کس نمي تواند مدعي شود که آدميت از زمره اسلامگراياني بوده که به خاطر داعيه وحياني بهاءالله و يا نسخ اسلام با او بد شده است. نوشته هاي آدميت نشان مي دهد که او هيچ گونه سازش و رفاقتي با اسلام ، علما و مردم مسلمان ندارد. پس منطقا او بايد در جرگه ازليان باشد ( يا اين که حداقل باور کنيم نسبت هاي خانوادگي او به گونه اي است که او را مجبور کرده تا از منظر ازليان به تاريخ بنگرد و بنگارد ). اتفاقا تمام مواد هدفمند و روشمندي که او در نوشته هايش به کار برده ، سخن مرا تأييد مي کند و گر نه چه دليلي دارد که او چنين بي منطق و بي رحمانه بر بهاييان بتازد و ازليان را بر آنان رجحان دهد؟:

" مطالعه مجموع کارنامه سياسي و اجتماعي ازليان و بهاييان اين نتيجه را به دست مي دهد: در ميان بابيان و ازليان برخي عناصر ناسيوناليست و ايران دوست وجود داشته اند و بعضي از آنان حتي به نهضت مشروطيت خدمت کرده اند. در ميان بهاييان چنين افرادي را سراغ نداريم. برعکس دستگاه بهايي پيوستگي خاصي با سياست هاي مختلف خارجي داشته و اين کيفيت با گرويدن عنصر يهودي به آن گروه حدت گرفته است. مرام و مقصد آنان رواج بي وطني است و راه و رسم آنان سرسپردگي به سياست هاي اجنبي و هر کس غلامي بيگانگان را پيشه کند ، ما او را نيک نمي شماريم. رأي ما در اين باره مبتني است بر شواهد عيني و آن چه براي ما معتبر است همان شواهد عيني است و گر نه قسمت بيشتر آن چه سيد باب گفته و سراسر آن چه در الواح ميرزا حسين علي و عباس افندي آمده ، خرمن خرافات بشري را سنگين تر کرده است و در عالم فکر به مفت نمي ارزند ".(3)

خواننده متن فوق نبايد تصور کند که آدميت با گفتن يک طعنه به سيد باب هويت لائيک خود را نشان داده و يا اعتقاد حقيقي اش را به رخ کشيده است. هيچ لائيک و سکولاري حق ندارد به اعتقاد ديگران ( و خصوصا از جنبه نوع اعتقاد آنان ) حمله کند. به اعتقاد من او همانند تمام ازلياني که براي مخفي کردن هويت خود در تاريخ معاصر به سيد باب طعنه زده و يا حتي ناسزا گفته اند ، با اين کار ، تنها کمي هويت خود را پنهان کرده است. تقيه و ناسزاگويي به اديان و مذاهب در پروسه عمليات سياسي و اجتماعي ازليان بوده است و من در اين نوشتار به آن اشاراتي خواهم کرد. هر چه باشد آدميت در ازليگري بالاتر از هادي دولت آبادي نيست که فحش به سيد باب و ازل داد و نه تنها کماکان جانشين ازل باقي ماند ، بلکه پسرش هم به توالي جانشين ازل شد! تنها با بررسي معنا و مدلول نوشتار بالا و ديگر نوشته ها ، مي توان هويت آدميت را به خوبي نشان داد:

1.     آدميت مدعي است که "قسمت بيشتر" نوشته هاي سيد باب و "سراسر" آثار بهاءالله و عبدالبها خرافات است. اين بدان معنا است که اگر در نوشته هاي رهبران آيين بهايي هيچ حرف حساب و سخن درست نمي توان به دست آورد ، اما بخشي از نوشته هاي سيد باب خرافات نيست و مي توان به آن توجه کرد. آيا کدام بخش از آثار سيد باب مورد نظر آدميت است؟ او هيچ گاه جوابي به اين سؤال نداده ، اما حداقل پاسخي که مي توان بر اساس اسلام ستيزي آدميت به اين پرسش داد ، اين است که سيد باب با داعيه نسخ اسلام ، فهمي در جامعه ايراني به وجود آورد و آن فهم در رفتار اجتماعي ازليان منعکس شد و باعث شد تا آنان براي پيشرفت ايران فعاليت کنند و در انقلاب مشروطه هم طبيعتا نقش داشته باشند.

2.     اين جواب حداقل و آن سخن آدميت ، معلوم مي سازند که آيين بابي که آييني ناقص بود ، به همت ازليان به جايي رسيد که توانست خود را از قيد خرافات برهاند و تا جايي پيش برود که در مهم ترين اتفاق سياسي دوران قاجار نقش هاي اصلي و اساسي را بازي کند. اما بهاييان که ادامه دهنده بخش خرافات آيين باب بودند ، توسط بهاءالله و عبدالبها بر خرافات سيد باب افزودند و همان قسمت کم مثبت آيين سيد باب را هم نابود ساختند. به عبارت ديگر در بيان آدميت آيين ازلي هم از بين برنده تفکر ديني آيين بابي است و هم سعي در تبديل آن به يک حرکت سياسي و غير ديني داشته است و به همين دليل فريدون آدميت طرفدار آن واقع گرديده است!

3.     شواهد عيني مشخص مي سازند که بهاييان نه تنها به بار خرافات افزوده اند ، بلکه آب به آسياب بيگانگان نيز ريخته و با جاسوسي و غلامي براي اجنبي ، سعي کرده اند بي وطني به ايرانيان بياموزند.

سخن راندن از ارتباط بهاييان با بيگانگان و جاسوسي براي آنان ، چنان عمل سخيف و بي مغزي است که اين کار حتي ديگر براي شستن مغز فرزندان نابالغ دبستان نيز کارايي ندارد. تاريخ دهه هاي اخير به خوبي بي مايه و مغرضانه بودن اين سخن را نشان داده اند و خواننده بصير خود مي تواند از همين يک نکته کوچک بفهمد که فريدون آدميت در حال پروراندن چه نوعي از تاريخ بوده است.

ما زماني مي فهميم که اين نوشته ها حرف دل و دغدغه آدميت است که بدانيم سخنان او به دقيقا همين شکل و روش ( و البته با انشايي لطيف تر به نفع ازليان و بسيار تندتر عليه بهاييان ) ، در کتاب اميرکبير و ايران نيز قبلا آمده است.(4)  بنابراين ما چاره اي نداريم که به اين نکته رهنمون شويم که نظر آدميت در مقايسه ازليان و بهاييان و نقش آنان در وقايع و رويدادهاي تاريخ معاصر ، کاملا ازلي مآبانه و ضد بهايي است.

بدون شک اگر فريدون آدميت اين نوشتار را بخواند ، فورا در مقام پنهان کاري برآمده و اعلام خواهد کرد که تورج اميني کذاب ، مفتري و خيالباف است و من ( فريدون آدميت ) هميشه شخصي لائيک بوده و حرف هايم بر اساس شواهد تاريخي بيان شده است. اما او بايد بداند که براي آدم لائيک ، اعتقاد اشخاص علي السويه است و رجحان يکي بر ديگري آن هم بدون ذکر شواهد تاريخي و صرفا از روي افترا ، نشان از دلبستگي پنهان به آيين رجحان داده شده دارد. عجب آن که شواهد ديگر از نوشته هاي خود آدميت نشان مي دهد که او با موضوع بهاييان و آثار رهبران بهايي کاملا مغرضانه برخورد کرده است.

يک شاهد که مرا کفايت و غرض ورزي آدميت را نيز برملا مي کند ، آن چيزي است که در کتاب انديشه هاي اقتصادي و سياسي منتشر نشده در دوران قاجار ( تأليف مشترک آدميت و هما ناطق ) به دست مي آوريم. در آن جا فريدون آدميت بدون اين که بداند رساله اي به نام "مدنيه" از عبدالبها را تشريح مي کند ، به تعريف و تمجيد از آن پرداخته و موادي از درون آن را در اختيار خواننده گذاشته و در پايان نيز با نقل جملاتي از آن کتاب ، اعلام کرده که نويسنده رساله حامل پيام بديعي است.(5) بدون شک هر خواننده خوش ذوقي با دانستن اين موضوع ، فورا از خود خواهد پرسيد که اگر نوشته هاي عبدالبها سراسر خرافات است ، پس اين که فريدون آدميت ( اگر تصور کنيم حتي ندانسته ) از رساله مدنيه به نيکي ياد کرده ، معلوم مي شود که او همه نوشته هاي عبدالبها را نخوانده و کسي که تمام نوشته هاي عبدالبها را نخوانده ، چگونه به خود اجازه مي دهد که در باره همه آثار او اظهار نظر کند ، آن هم به صورت منفي ، چنان مطمئن و غرض آلوده؟!

اين داستان حتي معلوم مي کند که متأسفانه فريدون آدميت که به عنوان بزرگترين محقق تاريخ معاصر شناخته شده ، براي تحقيق در باره آيين بهايي ( اگر تحقيقي هم کرده باشد ) ، مطلقا به بهاييان رجوع نکرده است! چه اگر او واقعا مي خواست بفهمد که نسبت بهاييان با جريان هاي روشنفکري در ايران منفي يا مثبت بوده ، بايد از بهاييان درخواست کتاب مي کرد و اگر اين کار را کرده بود ، به يقين نخستين کتابي که بهاييان در کف او مي نهادند ، همان رساله مدنيه بود که او به تمجيد از آن پرداخته است.

دشمني آدميت با بهاييان و خصوصا با بهاءالله بسيار ذاتي تر از آن است که آدميت به مفاد مندرج در نوشته هاي آيين بهايي توجه کرده باشد. آيا آدميت واقعا تمام نوشته هاي بهاءالله را خوانده و به اين نتيجه رسيده که سراسر آنها خرافات بوده است؟ جواب اين سؤال از دو جنبه ، کاملا منفي است. او نه آثار بهاءالله را خوانده و نه اصلا خواسته است که بخواند. شواهد داعيه من بسيار فراوان است و ديگر از تفصيل اين موضوع بايد گذشت که در دوره اي که ناصرالدين شاه بر ايران حکومت مي کرد ، اگر تعاليم و پيشنهادات بهاءالله همچون: تساوي حقوق اجتماعي مردان و زنان ، نفي مرجعيت روحاني و ايجاد تشکيلات انتخابي درون ديني و برون ديني ، نفي حکم نجاست پيروان اديان سايره و تأکيد به معاشرت با آنان ، لزوم زبان و خط بين المللي ، تعديل معيشت اقتصادي ، صلح عمومي و جهان بدون جنگ ، شوراي حکومت بين المللي ، ارتش بين المللي ، ادغام حکومت مشروطه و جمهوري براي اداره کشورها و ..... خرافات بود ، چه سخن قابل تأملي نه فقط در ايران زمان قاجار که حتي دوره پهلوي گفته شده است؟ تنها بهانه اي که به خوشبينانه ترين شکل مي توان آورد ، اين است که فريدون آدميت از مطالعه مستقيم آثار رهبران بهايي بي بهره بوده و در اين صورت ، آن اظهار نظر سخيف و بي مأخذ به چه معنا مي تواند باشد؟!

وقتي آدميت در باره اعلاميه حقوق بشر در سال 1789 و تصويب آن در پارلمان فرانسه سخن مي گويد ، مي نويسد:

" اعلاميه 1789 به رغم همه انتقادها از مهم ترين اسناد تاريخ مدنيت است. تأثيرش انقلابي و جهان شمول بود. در همه حرکت هاي ضد دولت مطلقه و نهضت هاي آزادي و استقلال سده نوزدهم ، تأثير مستقيم گذارد. اثرش در اعلام برابري حقوق زن و مرد و همچنين در الغاي بنياد کهن بردگي ، انکار ناپذير است ".(6)

حتي اگر نخواهيم بپذيريم که بهاءالله بدون برخورد و آشنايي با قوانين فرانسه ، تمام نکات مثبت اين منشور انساني و حقوقي را در دوره ناصري پيشنهاد کرد ، باز نمي توانيم منکر آن بشويم که آدميت در برخورد با آيين بهايي تعصب بي معني به خرج داده است. اگر آيين بهايي از جنبش حقوقي فرانسه هم تأثير گرفته بود ، حداقل مي بايست مشمول تمجيدي مي شد که آدميت در جملات فوق آورده ، پس چرا آدميت تمام آيين بهايي را خرافات مي خواند؟ به سادگي مي توان فهميد که مخالفت او با آيين بهايي گر چه ظاهرا رنگي علمي و پر طمطراق دارد ، اما از منطق علمي و حقيقت تاريخي به دور مانده و حکايت از کينه اي عميق در سينه او مي کند ، کينه اي که از پدر به ارث برده است.

پر واضح است که در اين صورت ، براي حذف بهاءالله و بايکوت بهاييان بايد کارهايي کرد. مثلا بايد پاي کساني ديگر را در روشنفکري ايراني به ميان آورد. آدميت بر همين اساس چهره هايي چون ملکم خان ارمني که کارنامه اجتماعي اش چندان خوش رنگ نيست ، سيد جمال الدين اسدآبادي بي دين و خودخواه که به دنبال موقعيت و منافع شخصي اش بود ، ميرزا آقاخان کرماني ازلي که تنها بلد بود مبارزه کند و متناقض بر هم ببافد ، طالبوف که حتي براي کارهاي معمولي اش استخاره مي کرد ، آخوند زاده بي منطق که هنرش وراجي در باب تغيير الفبا بود و .... و همه کساني را که تنها و تنها گاهي منتقدان خوبي بودند و از داشتن تئوري ساختاري به کلي بي بهره ، برکشيد و چنان وسيع و گسترده از تمام مواد موجود در ايران بهره برد که همه اذهان را تسخير کرد. اين کاري است که آدميت وجهه همت خويش قرار داد و در دوره خود که بهاييان هيچگاه مجال سخنوري و ايجاد مطبوعات نداشتند ، به خوبي نيز از پس اين کار برآمد. دشمني ذاتي با بهاءالله که در تربيت خانواده آدميت به وجود آمد ، او را بر آن داشت تا داستان روشنفکري ايراني را مثله کند و قسمت عمده آن را نيز با همان پرده پوشي هاي آگاهانه ، در دامان ازليان بگذارد و نسبت ديني را نيز از آن ازليان بزدايد.

در اين که ازليان در به ثمر رساندن مشروطه نيم بند آن هم از نوع ايراني اش ، نقش داشته اند شکي نيست و نه تنها مقالات من در اين باب منتشر شده ، بلکه من خود از نخستين کساني هستم که اين بحث را بي پرده و بدون پنهان کاري مطرح ساخته ام. اما روش و نتيجه من کاملا با روش و نتيجه وارونه آدميت متفاوت است. من مجامله و پرده پوشي تاريخي را روا نمي دارم و شايد در مواردي ننوشتن را بر نوشتن ترجيح دهم ، اما زماني که مي نگارم ، با حقيقت بازي نمي کنم و آن چه را که حقيقت مي پندارم بر صفحه کاغذ مي آورم. اما آدميت و امثال او که در ايران و خارج از ايران بسيارند ، با حقيقت بازي کرده و مي کنند و آن را به نحوي که خود مي خواهند يا سود بيشتري در پي دارد ، ارائه مي نمايند. تاريخ ها و تحليل هايي که توده اي ها در اين 60 سال نوشته اند ، بهترين شاهدي است که داعيه مرا اثبات مي کند. پر واضح است که در اين نوع نگاشتن ها پرده پوشي ، غرض ورزي ، کتمان حقيقت ، وارونه نويسي و .... از ابزار اصلي کار است. به قول خود آدميت:

" مورخاني که روح تاريخ و زمان را درک نمي کنند ، مي کوشند هر واقعه اي را به صورتي کج و کوله درآورند ، مگر در قالب ايدئولوژي ورشکسته خويش بگنجانند "!(7)

بر همين اساس است که من براي اثبات دعاوي خود ، در اين نوشتار نيم نگاهي به کتاب "انديشه هاي ميرزا آقاخان کرماني" مي اندازم تا نشان دهم که قالب ايدئولوژي ورشکسته آدميت چيست و هويت تاريخ نگاري او چه پيوندي ازهم ناگسستني با جامعه ازلي دوره قاجار و پهلوي داشته است. در اين صورت است که شايد بتوان با تلاش روزافزون و طاقت فرسا ، تاريخ نگاري ايراني را از چاه ويلي که امثال آدميت فراهم ساخته و حقيقت را به دورن آن انداخته اند ، بيرون آورد. با روشي که شرحش را مي آورم ، مورخاني اين چنين توانستند سالهاي سال در بازار يک جانبه تاريخ نويسي ايران ، آثار خود را عرضه کنند و از سخن گفتن ديگران جلوگيري نمايند ، تو گويي که ديگر هيچ کالايي در بين نبوده است.

آدميت در کتاب انديشه هاي ميرزا آقاخان در صدد آن است که رنگ و بوي آقاخان را در تاريخ روشنفکري جاودانه کند. بنابراين تمام سعي و همّ و غمّ خود را گذاشته تا با به فراز آوردن آقاخان ، هويتي بي بديل به او بدهد. جملات او در مقدمه آن کتاب معلوم مي کند که خواننده بايد در پي آشنايي و رفاقت دائم با چه کسي باشد:

" ميرزا آقاخان کرماني از نادره هاي زمان خود بود و در سير افکار مقام بزرگي دارد. خودش مهجور مانده و مقامش ناشناخته است [...] از پيشروان حکمت جديد در ايران است [...] اولين کسي است که علم الاجتماع و فلسفه مدنيت را عنوان کرد [...] بنيانگذار فلسفه تاريخ ايران است و ويرانگر سنت هاي تاريخ نگاري [...] تواناترين نويسنده اجتماعي سده گذشته است [...] بزرگترين انديشه گر ناسيوناليسم است ، منادي اخذ دانش و بنيادهاي مدني اروپايي ، نقاد استعمارگري ، هاتف مذهب انسان دوستي ، نماينده نحله اجتماعي و متفکر انقلابي پيش از مشروطيت هموست ".(8)

اما ما اکثرا مي دانيم که آقاخان کرماني ازلي بود و اين سؤال براي ما پيش مي آيد که چگونه آدميت چنين اوصافي را مي تواند در دامان يک بابي/ ازلي بگذارد؟ ميرزا عبدالحسين بردسيري کرماني که به واسطه اسم مستعارش در روزنامه اختر ، به آقاخان کرماني مشهور شده است ، در آيين و تفکر ازلي پرورش يافت و سپس همراه با شيخ احمد روحي که از ديگر ازليان کرماني بود ( و پدرش ، ملا جعفر ، از زمره صناديد ازليه کرمان به شمار مي رفت ) در اوايل دهه 1300ق. از خير کشور ايران گذشتند و به پايتخت امپراطوري عثماني هجرت کردند. چنان که خود آدميت نيز نوشته ، آن دو يار شفيق پس از يکي دو ماه توقف در استانبول ، به قبرس شتافتند و دو دختر يحيي ازل را به حباله نکاح خود درآوردند.(9)

مي توان گفت که اگر آن دو دوست کرماني در اعتقاد ازلي محکم و استوار نبودند و سابقه اي محکم در روابط خود با رهبر ازليان نداشتند ، يحيي ازل به هيچ وجه دو دختر خود را به آنان نکاح نمي نمود و حتي مي توان اين شبهه را به وجود آورد که آن دو نفر اصولا براي ازدواج با دختران ازل از ايران خارج شدند و از طريق استانبول به قبرس رفتند تا بتوانند به مراد خود برسند و گر نه ، اگر آنان را با ازل آشنايي و ارتباطي نبود ، چگونه آن ازدواج بدين سرعت انجام گرفت؟

زماني که آدميت تصميم گرفت تا در اثر تلقينات خانوادگي با آيين بهايي خصومت بورزد و با تاريخ نگاري اش آن را حذف نمايد و يا به حاشيه براند ، مهره ها و موضوعات خاصي را براي نگارش تاريخي انتخاب نمود که در آن ميان ، آقاخان کرماني بهترين و گزيده ترين مهره بود. مقدماتي چيده شد و بالاخره در سال 1345 کتاب مزبور به بازار نشر وارد گشت. اما ازلي بودن آقاخان چنان واضح و رو بود که هيچ کس نمي توانست نسبت او را با آيين ازلي منکر شود. پس چه کار مي شد کرد که بالاخره آقاخان مطرح گردد؟ تنها چاره براي آدميت اين بود که براي آقاخان مراحل اعتقادي بتراشد و با "روش تقيه" از او دين زدايي کند:

" شيفتگي به تاريخ ايران باستان ، بستگي به آيين زردشت ، علاقه به حکمت و عرفان ، عصيان عليه تعصب روحاني و گرايش اوليه اش به اصول کيش باب ، همه زاده محيط پرورش اصلي و عکس العملش بود در برخورد با اجتماع ".(10)

" در همان مرحله نخستين که به اصطلاح ازلي بوده ، آزاد انديشي خود را از دست ند&#