زايشِ مان ، انسانيتِ مان ؛ و نه اصل و نسبِ مان ! 

          خانه         قلم ها             info@rouzaneha.com              پيوند ها

 نشرِ ديگران

 تاريخی      دينی      سياسی     ويژه نامه ها   

 فهرست موضوعی ِ « نشرِ ديگران »  :   ادبی    مارکسيستی 

نشرِ ديگران   1   2   3  

102

نوشته هائی در بارهء زنده گی، آثار، در مقام؛ در نقد از نوشته ها و زنده گی اش و درتمجيدها، در به "عرش" رساندن ها و تمسخرها و تکفيرها ...

)8(

با اين نوشته ها :

سعيد متين : تاريخ نگاري فراماسون ها نگاهي به تجديد چاپ كتاب «انديشه ترقي و حكومت قانون عصر سپهسالار»

علي ابوالحسني (منذر) : لزوم بازنگري در تاريخ نگاري مشروطه

فريدون آدميت

فريدون آدميت؛ مشروطه و تاريخ نگاري جديد

فريدون آدميت درگذشت

فريدون آدميت به "بخارا" رفت

 

http://www.barnameh-budjeh.com

تاريخ نگاري فراماسون ها نگاهي به تجديد چاپ كتاب «انديشه ترقي و حكومت قانون عصر سپهسالار»

سعيد متين

فريدون آدميت فرزند عباسقلي قزويني، بنيانگذار مجمع فراماسونري «آدميت» بود كه اولين لژ اين تشكيلات جهاني صهيونيستي در ايران محسوب مي شود. او يكي از اصلي ترين اعضاي فراماسونري در ايران بود كه مامور شد تا يكي از اهداف مهم اين فرقه استعماري را در تاريخ سازي و سره تراشي جهت باستاني گرايي و نفي خدمات تاريخي اسلام به ايران، عملي سازد.

    افراط فريدون آدميت در نشر افكار ضد اسلامي و الحادي تا بدان حد بود كه در دوران طاغوت، كتاب «انديشه هاي ميرزا فتحعلي آخوند زاده» براي پيشگيري از واكنش قهرآميز توده هاي مسلمان، در سال 1349 توسط ساواك توقيف و دستور منع خريد و فروش آن صادر گرديد كه البته پس از چندي با دستور مستقيم شاه و نامه دفتر مخصوص وي، رفع توقيف شده و حتي از سوي فرح، جايزه نيز دريافت نمود. (10) از همين رو «فريدون آدميت» زندگي و دوران فعاليت فراماسونرهايي مانند «ميرزا حسين خان سپهسالار» را به رشته تحرير درآورد تا انديشه هاي تحريفگرانه و غيرحقيقي استعماري را در ميان مردم مسلمان به خصوص نسل جوان رسوخ دهد.

    نسل جواني كه نمي داند و در هيچ كتابي نخوانده است، همين «ميرزا حسين خان سپهسالار» بود كه براي نخستين بار در تاريخ معاصر ايران، بوسيله ارتباط با «اتحاديه جهاني اسرائيلي» (در نخستين سفر ناصرالدين شاه قاجار به اروپا به سال 1290 هجري قمري)، پاي صهيونيست ها را رسما به صحنه آموزش و پرورش ايران باز كرد و مدارس صهيونيستي تحت عنوان «آليانس» را در ايران به وجود آورد.

    «حبيب لوي» از سران صهيونيسم جهاني در ايران در كتاب «تاريخ جامع يهوديان ايران» به نقل از بولتن سمستر اول 1873 درباره آن سفر ناصرالدين شاه و صدراعظمش ميرزا حسين خان سپهسالار به فرانسه و ديدار با «آدولف كرميو» (رئيس اتحاديه جهاني اسرائيلي) و درخواست وي مبني بر امتيازاتي براي يهوديان ايران مي نويسد:

    «... شاه با دست خود، صدراعظم (ميرزاحسين خان سپهسالار) را نشان داده و به زبان فرانسه فرمودند: اين نخست وزير حامي يهوديان است و اين كار را مانند كار خودش مي داند. او به قدري دوست يهوديان است تا به اندازه اي كه مسلمانان كينه نسبت به وي پيدا كرده اند...!!(11)

    وب سايت فارسي «بي بي سي» در مورد ميرزا حسين خان سپهسالار اين گونه اظهار نظر مي نمايد: «... ميرزا حسين خان سپهسالار پس از امير كبير مهم ترين اصلاح طلب درون حكومت است كه در سال هاي كوتاه نخست وزيري اش توانست اصلاحاتي را به انجام برساند. سپهسالار... يكي از اصلاح طلبان مهم دوره قاجار است كه براي نخستين بار بحث احداث راه آهن را به عنوان يكي از نشانه هاي ترقي مطرح كرد و شاه را راضي كرد تا به سفر فرنگ برود تا راه و رسم حكومت داري جديدي را بياموزد...»(12)

    اما در كتاب «فراماسونري در ايران» تاليف «محمد خاتمي» راجع به سپهسالار چنين آمده است:

    «ميرزا حسين خان سپهسالار » معروف به «دلاك زاده» (13) و ملقب به مشيرالدوله همراه با سه برادرش «حقيقتا چهار شيطان مجسم بودند»(14)، او در تركيه عثماني به عضويت فراماسونري درآمد و رسما لباس آنان را در بر كرد و حلقه غلامي انگلستان را به گوش آويخت. همو بود كه امتياز رويتر را براي ارباب خود كسب كرد و اين عمل چنان شادي دولت انگلستان را برانگخيت كه «لرد كرزن» طراح سياست انگليس در خاورميانه گفت: «شوق و شعف ايران براي دوستي با انگليس و صميميت و وفاداري نسبت به اين دولت هيچوقت تا اين درجه بالانرفته بود كه در زمان صدارت ميرزا حسين خان سپهسالار بالاگرفت»!(15)

    راوينسون انگليسي هم درباره او مي نويسد:

    «... در برنامه ميرزا حسين خان صدراعظم كه براي احياي مملكت ايران طرح شده بود، مخصوصا اين نظر را داشت كه منافع ايران را با منافع انگلستان توام كند.»

    به موجب امتياز رويتر، خطوط راه آهن، ترامواي شهري، استفاده از تمامي معادن، احداث مجاري آب زراعي، تاسيس بانك در سراسر كشور، حق لوله كشي گاز، احداث خيابان هاي پايتخت، سدسازي، ايجاد خطوط پستي و تلگرافي، تاسيس كارخانه هاي صنعتي و حق انحصار تمامي كارهاي عام المنفعه به مدت هفتاد سال توسط اين استاد فراماسونري به انگلستان بخشيده شد. قبل از سپهسالار بيگانگان سنگ امتيازات متعددي را به سينه مي زدند، ولي چندان موفقيتي حاصل نكردند، «اما وقتي سپهسالار فراماسون آن خيانت بزرگ را آشكار ساخت، روس ها و ساير خارجيان توانستند به اتكاي اجازه نامه رويتر، امتيازات بيشماري تقاضا كنند و به دست آورند و زنجير اسارت را به گردن ملت ايران مستحكم تر سازند»(16).

    انگلستان در مدت ده سالي كه سپهسالار بر ايران حكم مي راند، هر چه خواست به دست آورد. او كه در فراموشخانه ميرزاملكم خان هم عوضيت داشت. همواره حامي و پشتيبان وي بود و تجارب فراماسونري خود در لژ «گرانداوريان فرانسه» را در اختيار ملكم مي گذاشت.

    سپهسالار در دوران اقامتش در استامبول از مريدان «حاجي ميرزا صفا» بود (17) كه خانقاه او مجمع فراماسون ها به شمار مي آمد. «ميرزا حسين خان مشيرالدوله كه خود را از مريدان خاص حاجي ميرزاصفا مي دانست، علاوه بر مراوده اي كه در درون لژهاي فراماسونري با وزراء و درباريان عثماني پيدا كرده بود، در خانقاه حاجي ميرزا صفا با كساني كه هميشه در امور دولتي شركت داشتند، دوست شده بود و از آنها براي پيشرفت كارهاي سفارت استفاده مي كرد»(18).

    ناگفته نماند كه «حاجي ميرزا صفا از اقطاب فراماسونري عثماني بود و همه ماسون هاي عثماني سر بر آستان او داشتند.» (19) بدون شك و ترديد هيچ صدراعظمي در دوران قاجار به اندازه ميرزا حسين خان سپهسالار مرتكب خيانت به ايران و ايراني نگرديده است، اما با اين وجود شاه نابخرد قاجار در نامه اي به او مي نويسد: «... از خدمات شما آنقدر راضي و خشنود هستيم كه به وصف نمي آيد. انشاءالله چنانچه مكرر هم نوشته و وعده دادم بودم تلافي خدمات شما با التفات هاي گوناگون خواهيم فرمود...»! (20)

    حال چگونه است كه شرح حال اين فراماسونر معروف و عامل سياست هاي بيگانه در تاريخ معاصر ايران با نگارش فراماسونر مشهورتري، بدون هيچگونه شرح و تفصيل روشنگرانه اي و با همان سبك و سياق دوران طاغوت در ايامي كه اوج تهاجم فرهنگي غرب عليه انقلاب اسلامي اعلام شده و در نظام جمهوري اسلامي، به چاپ مي رسد؟ آيا در اين باب وزارت ارشاد پاسخگو است؟

    سوءتفاهم نشود، بحث بر سر عدم انتشار اين گونه آثار و نوشته هاي استعماري نيست. از قضا چاپ مجدد اين دسته از نوشته هاي تاريخي فراماسون ها، همراه نقد و بررسي و تحليل روشنگرانه و افشاگرانه مي تواند براي علاقمندان تاريخ و به خصوص نسل جوان در زمينه آشنايي با توطئه هاي ديرين استعمارگران و محافل داخلي شان، راهگشا باشد. اما متاسفانه ادامه همان روش هاي قديمي امپرياليسم در زمينه تحميق فرهنگي ملل جهان سوم، به نظر خطرناكتر از هر توطئه و طرح و نقشه نظامي يا اقتصادي به نظر مي رسد.

    10- صفحه 129 همان

    11- صفحه هاي 707 و 708 جلد سوم تاريخ جامع يهوديان ايران- حبيب لوي- كتابفروشي يهودا بروخيم- تهران- چاپ اول، 1339

    12- مقاله «30 سال انتظار براي چاپ كتابي از فريدون آدميت» - الياس احمدي- پيشين

    13- جلد اول از كتاب سياستگران دوره قاجاريه- خان ملك ساساني- ص 59

    14- تاريخ مسعودي- مسعود ميرزا ظل السلطان- ص 212

    15- عصر بي خبري - ابراهيم تيموري- ص 52

    16- صفحه 430 جلد اول فراموشخانه و فراماسونري در ايران- اسماعيل رايين- انتشارات اميركبير- چاپ پنجم، 1357

    17- رضاقلي خان سواد كوهي معروف به حاجي ميرزا صفا (1212-1291) كه در تهران درگذشت و در صفائيه شهرري دفن گرديد.

    18- صفحه 433 جلد اول فراموشخانه و فراماسونري در ايران- انتشارات اميركبير- تهران- چاپ چهارم، 1357

    19- همان- ص 432

    20- عصر بي خبري- ص 9- پيشين

 

لزوم بازنگري در تاريخ نگاري مشروطه

علي ابوالحسني (منذر)

كسروي، با ديگر نويسنده رده اول تاريخ مشروطه، ميرزا يحيي دولت آبادي، نيز سرگراني نشان مي دهد و او را فردي سودجو و دروغگو (خالي بند) مي شمارد. (177)

چالش مورخان مشروطه با يكديگر، به آنچه گفتيم محدود نمي شود. به عنوان مثال، تقي زاده نسبت به آثار تاريخي مخبرالسلطنه هدايت نيز نظر خوشي ابراز نمي دارد و اظهارات هدايت راجع به نقش محمدعلي شاه در قتل امين السلطان را رد كرده و مي نويسد: «مرحوم هدايت بلاشك از اشخاص خوش نيّت بود ولي نوشته هاي او پر از اشتباهات است. . . ». (178)

¤ انگيزه هاي نفساني در بدگويي مورخان مشروطه از يكديگر

بدگويي ها و حملات مورخان مشروطه را نسبت به يكديگر ديديم. قويّا به نظر مي رسد كه «برخي» از اين حملات» (و نه البته «همه» آنها)، نه به انگيزه «دفاع از حقيقت»، بلكه ناشي از «حب ّ و بغضهاي شخصي يا جناحي» ميان افراد يادشده بوده است. في المثل، بدگويي فريدون آدميت از ملكزاده مي تواند ريشه در درگيري شديد ميان پدران آن دو (عباسقلي خان آدميت و ملك المتكلمين)، و نيز هتاكي و بدگويي ملكزاده از پدر آدميت (عباسقلي خان، رئيس انجمن ماسوني يا شبه ماسوني «جامع آدميت» باشد كه عباسقلي را فردي «مرموز» شمرده و به همدستي با محمدعلي شاه و توطئه جهت براندازي مشروطه متهم ساخته است و انجمن وي (جامع آدميت) را نيز «دامي براي پول به دست آوردن و كسب شهرت و اهميت» قلمداد كرده است. (179) چنانكه باز به نظر مي رسد هجمه سياسي و تبليغاتي شديد (و بعضاً ناجوانمردانه) باند تقي زاده در صدر مشروطيت به عباسقلي خان آدميت (پدر فريدون آدميت) و انجمن «جامع آدميت» وي (كه به انزواي شديد عباسقلي و فروپاشي انجمن وي انجاميد)، در حملات تند و خصمانه فريدون آدميت (فرزند عباسقلي) به تقي زاده (كه گاه از حدّ اعتدال و انصاف بيرون مي رود) بي تأثير نبوده است. (180)

همين انگيزه هاي نفساني، در مورد حملات ملكزاده به ناظم الاسلام كرماني نيز مي تواند جاري باشد. برخورد تند ملكزاده با كرماني مي تواند (دست كم به عنوان جزئي از علت تامّه) ناشي از اين باشد كه مندرجات تاريخ بيداري ايرانيان (نوشته ناظم الاسلام) دست برخي از رهبران جناح تندرو را (كه ملكزاده و پدرش، همبسته آنان بوده اند) روكرده است. نظير اظهارات ناظم الاسلام پيرامون ترس شديد و ما فوق تصور سيد جمال الدين واعظ اصفهاني (همكار ملك المتكلمين) از عين الدوله و نيز ترياكي بودن سيد جمال(181) و اقدام او به تحصيل پنهاني دروس حوزوي نزد ناظم الاسلام (پس از ختم پيروزمندانه مهاجرت صغراي سيدين طباطبايي و بهبهاني به حضرت عبدالعظيم

عليه السلام) به انگيزه كسب رياست ديني. (182) پوشيده نيست كه اين گونه اظهارات توسط ناظم الاسلام، نقاب از چهره يكي از رهبران مهم ّ جناح تندرو مشروطيت برافكنده و ضعف شديد وي را از حيث ديني و اخلاقي برملا مي سازد، و اين چيزي نيست كه خوشايند فردي چون ملكزاده (كه در پي «اسطوره سازي» از رهبران جناح يادشده است) باشد، لذا است كه مي بينيم، ملكزاده در تاريخ خود، متعرض اين گونه اظهارات ناظم الاسلام شده و براي لوث كردن حرف وي، شديداً به بازگويي سخناني بر ضدّ او (كه مي تواند بعضاً درست باشد) پرداخته است.

صرف نظر از اينكه انگيزه مورخان مشروطه در حمله به يكديگر چه بوده است، يك نكته مسلّم به نظر مي رسد و آن، وجود كاستيها و ناراستيها در كلّيت تواريخ مشروطه است كه طبعاً برخورد نقّادانه با اين تواريخ و پالايش جدّي مندرجات آنها را، طلب مي كند.

بخش سوم:

مكتب تاريخ نگاري مشروطيت؛

كاس-تي-ها و آف-ات

¤ ضرورت نقد و پالايش تاريخ مشروطيت

¤ طرفيّت مورخان با رجال صاحب نقش در مشروطه

¤ توطئه پنداري افراطي در تحليل عملكردها و رويدادها

¤ هتاكي به مخالفان و منتقدان

¤ بزرگنمايي درباره اشخاص، جناحها و جريانها، و فروكاستن از نقش و مقام ديگر اشخاص و جناحها و جريانها

¤ رونويسي از دست يكديگر و عدم نقاّدي مسموعات و منقولات

¤ عدم توازن در ارائه اخبار و اطلاعات

¤ تقسيم بندي كليشه اي افراد و گروهها به مشروطه خواه و مستبد

¤ تسامح در به كارگيري الفاظ و تعابير

¤ طلسم تحريف در تاريخ مشروطه، تدريجاً مي شكند!

ضرورت نقد و پالايش تاريخ مشروطيت

حوادث تاريخي، به لحاظ آثار و پيامدها، بر دو گونه اند: برخي، همچون پرتاب سنگي در آب، موجي گذرا پديد آورده و آرام مي گيرند، و برخي ديگر، چونان عبور گلوله برفي از سينه سپيد كوهستان، تبديل به بهمني كوبنده شده و همه چيز را در زير گامهاي خويش درمي نوردند. حادثه مشروطيت، از جمله حوادث «بهمن گونه» تاريخ ايران است كه، تأثيري عميق و ماندگار بر روند سياست و فرهنگ رسمي كشورمان در يكصد سال اخير برجاي نهاده است، و به همين لحاظ هم، بسياري از انديشمندان، كاوش در باره ريشه ها و پيامدهاي اين رويداد شگرف را براي آشنايي با پيشينه فرهنگ و سياست كشورمان، و عبرت گيري از آن در جهت تعالي وضعيت كنوني، توصيه مي كنند.

جنبش مشروطيت، در تاريخ معاصر ايران، به راستي جنبشي اثرگذار و تاريخ ساز است، و در اهميت و ضرورت پرداختن به اين رويداد بزرگ، هر چه گوييم كم گفته ايم. نكته اي كه، اما، نبايد به هيچ رو از آن غفلت كرد آن است كه، ما خود در متن رويدادهاي مشروطه، «حضور» نداشته ايم و حتي دسترسي «مستقيم» به طرفين درگير آن ماجرا و شنيدن حرفهاي آنان نيز - به علت گذشت يك قرن از طلوع مشروطه و مرگ تمامي صحنه گردانان حوادث آن دوران - براي ما مقدور نيست. در چنين وضعيتي چاره نداريم جز آنكه از «روزن نگاه» و «زاويه ديد» مورّخان عصر مشروطيت به حوادث دوران مشروطه بنگريم. طبعاً از آنجا كه «زلال » واقعيات تاريخي نوعاً در جام «رنگين » حب ّ و بغضهاي فردي و گروهي و نژادي و طبقاتي مورّخ، و گرايشهاي مرامي و ايدئولوژيك وي، به رنگ ديگر جلوه مي كند، براي دستيابي دقيق و همه جانبه به واقعيات تاريخ، بايستي (گذشته از غور در اسناد و مدارك مكتوب دست اول تاريخي) با گزارش و تحليل تاريخ نگاران، كاملاً نقادانه برخورد كنيم و از تأمل در مواضع فكري و سياسي و نيز ميزان صداقت و تقواي آنان در نقل و انعكاس حوادث تاريخ، و بالاخره سنجش صحت و سقم گفته هاي ايشان از طريق انطباق با مفاد اسناد و مدارك دست اول، چراغي برافروزيم كه در پرتو آن، مسلّمات تاريخ را از مشهورات بي بنياد، مجعولات مغرضانه و اظهارات يكسويه و ناشي از تصفيه حساب هاي شخصي و جناحي باز شناسيم و پيرايه ها و پندارها را از چهره حقيقت بزداييم.

نكته فوق، شرط لازم براي هر گونه بازخواني و بازنگري «واقع بينانه» تاريخ معاصر كشورمان (خاصّه دوران بحث انگيز مشروطيت) است و رعايت دقيق اين امر، به پژوهنده حق»جو و واقع گراي تاريخ امكان مي دهد كه در فرجام پژوهش و تحقيق خويش، درك صحيحي (يا صحيحترين درك) را از حقيقت قضايا و واقعيت رويدادهاي تاريخ مشروطه داشته باشند.

توقع ما به طور طبيعي از تاريخ نگاران مشروطه آن است كه اولاً اطلاعاتشان راجع به ماجراهايي كه نقل و نسبت به آن تحليل و داوري مي كنند كامل و نيز خالي از اعوجاج باشد. در معني، راجع به آنچه كه مي نويسند و داوري مي كنند، علم و آگاهي كافي داشته و اگر جنبه هايي از ماجرا بر خود آنان مخفي است صادقانه خواننده را در جريان بگذارند و تاريخ را از شايعات سست و اثبات نشده پر نسازند. ثانياً حوادث و رويدادهاي تاريخي را صادقانه و بي طرفانه گزارش و تحليل كنند و حب ّ و بغضهاي شخصي يا گروهي خويش نسبت به رقبا و مخالفان خود را در اظهارات خود دخالت ندهند. ثالثاً همه ابعاد و زواياي ماجرا را بيان داشته و ناقص و گزينشي عمل نكنند.

بررسي تواريخ مشروطه، و نقد مندرجات آن با موازين علمي و تحقيقي، اما، نشان مي دهد كه توقع مزبور به هيچ وجه برآورده نشده است. في المثل شرط اول هر قضاوت «منصفانه»، «بي طرفي » قاضي است، و مع الأسف مورخان مشهور مشروطه، نوعاً فاقد اين خصلت اساسي بوده و پژوهنده تاريخ، در آثار آنان، جاي جاي خود را با «يكسويه نگري» بلكه «خصومت آشكار» نسبت به حاج شيخ فضل الله و همفكران وي روبرو مي بيند (از اين مقوله، در صفحات آينده سخن خواهيم گفت). اين امر، طبعاً و منطقاً راه را بر «اعتماد كور كورانه» به گزارش و تحليل مورخان مزبور درباره حوادث عصر مشروطه و مواضع فكري و سياسي علماي آن روزگار مي بندد و پژوهشگران را وامي دارد كه با اقوال و آرأ اين جماعت، محتاطانه و نقّادانه برخورد كنند و اظهارات آنها را - پيش از سنجش آنها با مفاد اسناد و مدارك معتبر و دست اوّل تاريخي - نپذيرند.

طرفيّت (جانبداري يا ضدّيت ) شخصي و جناحي مورخان با رجال و شخصيتهاي صاحب نقش و تأثيرگذار در مشروطيت؛ توطئه پنداري(183) (آن هم به صورت افراطي) در تبيين و تحليل حوادث و عملكرد اشخاص؛ هتّاكي، دشنام گويي و اطلاق نسبتها و برچسبهاي زشت (اثبات نشده) به جناح منتقد مشروطه؛ بزرگنمايي در انعكاس فعاليت برخي از اشخاص، جناحها و جريانات، و متقابلاً فروكاستن از نقش و جايگاه واقعي اشخاص، جناحها و جريانهاي ديگر؛ رونويسي مورخان از نوشته يكديگر، و عدم برخورد نقاّدانه با مسموعات و منقولات؛ عدم توازن در ارائه اطلاعات و اخبار؛ تقسيم بندي كليشه اي افراد به مشروطه خواه و مستبد، و غفلت يا تغافل از خطوط موازي با اين دو در عصر مشروطه؛ و بالاخره تسامح در به كارگيري الفاظ و تعابير (نظير استعمال لفظ فراگير «مردم» و «ملت» در مورد بخشي - گاه اندك شمار - از جامعه)، نمونه اي از كاستيها و ناراستيهاي موجود در كار مورخان مشروطه مي باشد كه بررسي و شرح آن، موضوع گفتار بعدي ما است.

¤ جانبداري يا ضدّيت مورخان با رجال صاحب نقش در مشروطه

پوشيده نيست كه نسل اول تاريخ نگاران مشروطيت (از ناظم الاسلام و يحيي دولت آبادي گرفته تا ملكزاده و كسروي) كه آراي و اقوال آنان، خوراك اصلي مورخان بعدي را فراهم آورده، نوعاً به يكي از جناحهاي درگير در تاريخ مشروطه (و عمدتاً به جناح تندرو و سكولار) تعلق خاطر داشته و متقابلاً مخالف و خصم جناحهاي ديگر (عمدتاً جناح مشروعه خواه به رهبري شيخ فضل الله) بوده اند؛ و زلال تاريخ مشروطيت، از اين علاقه ها و عنادها، و دوستيها و دشمنيها، رنگ گرفته است.

نمونه وار، به مواضع فكري و سياسي برخي از مورخان مشروطه اشاره مي كنيم:

.1 ناظم الاسلام كرماني. وي از مخالفان و دشمنان سرسخت فكري و سياسي شيخ فضل الله نوري است و در تاريخ خود از هيچ كوششي براي لكه دار ساختن و مشوّه ساختن چهره وي بازنايستاده است. او در روزنامه اش «كوكب درّي» مقالات تند و گزنده اي بر ضد اعتقادات رايج تشيع درج مي كرد، به گونه اي كه وقتي نسخه اي از آن به دست آيه الله طباطبايي (پيشواي معروف مشروطه) داده شد، وي از توهينات آن به ائمه اطهار عليهم السلام سخت متأثر گرديد و به گريه افتاد. (184) شيخ نوري، به همين علت، ناظم الاسلام را تكفير كرده و او نيز از اين امر بسيار ناراحت بود. (185)

.2 ميرزا يحيي دولت آبادي. او نيز، در آنچه گفتيم، تفاوتي باناظم الاسلام ندارد. پدرش، ميرزا هادي دولت آبادي، جانشين ميرزا يحيي صبح ازل(186) بوده و از سوي علماي اصفهان تكفير و مجبور به ترك آن شهر شده بود(187) و خود نيز روي اين سابقه، متهم به بابيت بود. (188)

ميرزا يحيي با روحانيت شيعه شديداً سر ناسازگاري داشته و در خاطرات خود چهره هاي برجسته اين گروه (از علامه مجلسي گرفته تا شهيد مدرّس)(189) را به عناوين مختلف و نوعاً تحت عنوان «روحاني نما»! فرو كوفته است. در خاطراتش، هيچ فرصتي را براي تقبيح روحانيت(190) و نيز شعائر حسيني (ع)(191) از دست نمي دهد و صريحاً معتقد به جدايي سياست از روحانيت است. (192) خوشحال است كه در اثر كودتاي رضا خاني، نفوذ روحانيت به صفر مي رسد و آرزو مي كند كه فاتحه روحانيت خوانده شده و اسلام با مقتضيات عصر حاضر، تطبيق داده شود. (193) افزون بر اين، طرفدار آزادي بانوان و رفع حجاب و تغيير خط بوده و شعري در مدح كشف حجاب رضا خاني دارد. (194)

با آن سابقه خانوادگي و اين عقايد مشعشع! تيرگي مناسبات او با شيخ فضل الله پيشاپيش قابل حدس و پيش بيني است. خود مي گويد: «حاج شيخ فضل الله. . . در مدت اقامت طهران، همه وقت با خانواده ما كدورت داشته»(195) و «سالها در مجالس خصوصي نسبت به خانواده ما بدگو بوده است». (196) وي نسبت به شيخ، ديدگاهي شديداً منفي داشته و در كتابش كراراً به بدگويي از وي پرداخته است. (197)

.3 سناتور مهدي ملكزاده. او فرزند «ملك المتكلمين» است كه از پيشوايان جناح تندرو مشروطه، و دشمنان سرسخت شيخ فضل الله به شمار مي رفت(198) و اين دشمني را به صورت ميراثي ماندگار نزد فرزند خود (مهدي ملكزاده) باقي گذارده بود. از ملك المتكلمين، و سيّئات فكري و اخلاقي و سياسي وي، و دشمني شديدش با شيخ، در «كالبد شكافي چند شايعه درباره شيخ فضل الله نوري»، بخش: «اتهام زنندگان، خود متهم اند!» مفصلاً سخن گفته ايم.

ملكزاده، روحانيت شيعه را سرچشمه بدبختيهاي ايران و دورافتادن ايرانيان از قافله تمدن مي شمارد(199) و حوادث فجيعي چون انقراض صفويه را به پاي آنان مي نويسد. (200) او عضو حزب دمكرات است(201) كه در مشروطه دوم توسط عناصر افراطي و سكولار نظير تقي زاده (تقي زاده دوران جواني) اداره مي شد و «تفكيك كامل سياست از روحانيت»، يكي از اصول مرامنامه آن بود. (202) ثناگويي «متملقانه» ملكزاده از ديكتاتوري رضا خاني(203) و دشمني «جاه طلبانه اش» در مجلس سنا با پيشواي سياسي نهضت ملي(204)، به نحوي آشكار، او را فاقد «تقواي سياسي» نشان مي دهد. چنانكه - به گفته فريدون آدميت - در نگارش تاريخ نيز جانب امانت را نگاه نداشته است. (205)

ملكزاده (به تبع پدرش: ملك المتكلمين) با شيخ فضل الله نوري به شدت مخالف بوده، وي را عنصري رشوه گير(206) و روس فيل!(207) معرفي مي كند و مشروطه مشروعه را (كه