|
زايشِ مان ، انسانيتِ مان ؛ و نه اصل و نسبِ مان ! |
||
| نشرِ ديگران 1 2 3 | ||
|
102
نوشته هائی در بارهء زنده گی، آثار، در مقام؛ در نقد از نوشته ها و زنده گی اش و درتمجيدها، در به "عرش" رساندن ها و تمسخرها و تکفيرها ... )9( با اين نوشته ها : ويکی پديا : فريدون آدميت مرگ فريدون آدميت و سكوت تاريخ در ذهن فراموشكار ايراني پيام جهانگيري : مرگ دوباره مورخ، حکايت فريدون آدميت و آدميت ما انسان ها عبدالله شهبازی : [ گفت و گو با فريدون آدميت ]
فريدون آدميتاز ويکيپديا، دانشنامهٔ آزاد.
فريدون آدميت (۱۲۹۹ ه ش -۱۳۸۷ ه.ش)، تاريخنگار معاصر ايران و نويسنده آثار بسياري درباره مشروطيت و روشنفکران مشروطه بود. روش او در تاريخنگاري به گفته خود، تاريخنگاري تحليلي - انتقادي است. [۱]زندگينامهوي پاياننامهاش را درباره زندگي و اقدامات سياسي ميرزا تقيخان اميرکبير نوشت که دو سال بعد با عنوان «اميرکبير و ايران» با مقدمه استادش محمود محمود به چاپ رسيد. [۳] سوابقآدميت در دوران دانشجويي دانشکده حقوق، در سال ۱۳۱۹ شمسي به استخدام وزارت امور خارجه درآمد. وي در اين وزارتخانه مسئوليتهايي از جمله: دبير دوم سفارت ايران در لندن، معاونت اداره اطلاعات و مطبوعات، معاونت اداره کارگزيني، دبير اول نمايندگي دائمي ايران در سازمان ملل متحد، رايزن سفارت ايران در سازمان ملل، نماينده ايران در کميسيون وابسته به شوراي اقتصادي و اجتماعي ملل متحد، نماينده ايران در کميسيون حقوقي تعريف تعرض، مخبر کميسيون امور حقوقي در مجمع عمومي نهم، نماينده ايران در کنفرانس ممالک آسيايي و آفريقايي در باندونگ، مدير کل سياسي وزارت خارجه، مشاور عالي وزارت امور خارجه، معاون وزارت امور خارجه، سفير ايران در لاهه، سفير ايران در مسکو، سفير ايران در فيليپين و نهايتاً سفير ايران در هند بود. آدميت در کنار انجام مأموريت اداري در بريتانيا، وارد دانشکدهٔ علوم سياسي و اقتصاد لندن شد و پس از پنج سال تحصيل در رشته تاريخ و فلسفه سياسي در سال ۱۹۴۱ ميلادي به درجه دکتري دست يافت. [۴] آدميت در سال ۱۳۳۰ به عنوان جوانترين سفير ايران در سازمان ملل معرفي شد. [۵] بيماريوي براي مدتي از بيماري آمفيزم رنج ميبرد [۶]. آدميت در سن ۸۷ سالگي، به دليل عارضه گوارشي در بيمارستان بستري شد [۷][۸] و در ۱۰ فروردين ۱۳۸۷ در تهران در گذشت. انتقاداتآدميت مخالفاني از طيف مذهبي و غيرمذهبي دارد. برخي از نيروهاي غيرمذهبي ايران به خاطر توجه او به نقش روحانيون در مشروطه و برخي از مذهبيها هم به خاطر توجه او به نيروهاي غير مذهبي و روشنفکران غيرمذهبي. همچنين برخي از اقليتهاي مذهبي چون بهاييان به خاطر ديدگاههاي او درباره بهاءالله منتقد او هستند و برخي از چپها به دليل مواضع او، به او انتقاد دارند. [۹] به ادعاي عبدالله شهبازي، وي آرامش دوستدار را به دليل اينکه بهاءالله را در زمره پيامبران بزرگ الهي از جمله موسي، عيسي، زرتشت و محمد ميآورد، شارلاتاني ميخواند که ميخواهد مردم را تحميق کند. [۱۰] نيارکي در «نگاهي منتقدانه به زندگي، تاريخنگاري و انديشه سياسي آدميت» اظهار ميکند که: فريدون آدميت در طول زندگي خود، همواره مورد حمايت دستگاه حاکمه پهلوي بود. هنگامي که به عنوان سفير ايران در هند در سال ۱۳۴۲ منصوب شد، شاه در استوارنامه او چنين آورد: «...لازم ميدانيم يکي از مأمورين شايسته و مورد اعتماد خود را به سمت سفيرکبير و نماينده فوقالعاده در آن کشور تعيين نماييم...». [۱۱] وي غالب نوشتههاي آدميت در را زمينه انديشههاي غير ديني، از سري نوشتههاي دسته اول ميداند که در آنها ميکوشد انديشه ديني را در جامعه ناکارآمد جلوه دهد. وي معتقد است آدميت از تمام رويدادها و انديشههاي معاصر تاريخ ايران، افکار پيشتازان فکري سکولار نهضت مشروطه را برگزيدهاست و اين نشاندهنده نوعي همگرايي وي با بينش غيرديني و خردگرايي صرف متفکران آن دوره ميباشد. [۱۲] مرگفريدون آدميت بر اثر شدت يافتن بيماري گوارشي و تنفسي که مدتها به آن ابتلا داشت از چند هفته قبل از مرگ در بيمارستان تهران کلينيک بستري بود و بعدازظهر دهم فروردين سال ۱۳۸۷ در همين بيمارستان درگذشت.[۱۳][۱۴] آثار
http://www.aghazadeh.blogfa.com مرگ فريدون آدميت و سكوت تاريخ در ذهن فراموشكار ايراني جامعه اي كه حافظه تاريخي ندارد نياز به مورخ ندارد.درچنين جامعه اي مرگ كسي كه تاريخ را دست مايه زندگي خود قرار داده است اتفاق مهمي تلقي نمي شود.در گذشت فريدون آدميت در چنين فضايي بايد مورد واكاووي قرار بگيرد.نوشتن در باره مورد او و هر آنچه انجام داده است مشكلي از مخاطب حل نمي كند. بي ترديد آدمیت در دهه چهل و پنجاه چهره شناخته تری بود و بسياري از آنهايي كه اهل مطالعه بودند او را مي شناختند ولي سكوت طولاني مدتش اين چهره معروف را تبديل به يك فرد گمنام كرد. رسانه هاي بيرون مرزي٬خبرگزاري هاي داخلي و چند وبلاگ نويس در باره او به صورت اجمالي نوشتندو باز خواهند نوشت.به صورت ناگهاني بسياري در خواهند يافت ما مورخ مهمي داشتيم كه اصلا نامش را هم نمي دانستند.بي ترديد اگر كسي همت كند و كتابهاي آدميت را تجديد چاپ كند تيراژي خواهند يافت.اين حقيقت نشان مي دهد مرگ توري است كه از طريق آن مي توانيم در اقيانو س متلاطم زندگي ماهي بزرگ شهرت را صيد كنيم ولي ماهي مرده تنها به درد يك ضيافت گذرا مي خورد. چرا آدميت سكوت كرد و انزوا را بر گزيد ٬پاسخ به اين پرسش مهم اسيت ولي مهمتر از آن اين پرسش است چرا تاريخ در ذهن ما سكوت مي كند. وقتي اين سكوت تداوم مي يابد ناچاريم مرتب در حلقه بسته دور خود بچرخيم و حتي يك گام به جلو بر نداريم.ماندگاري استبداد حتي در روابط ميان فردي و توسعه نيافتگي ساختاري نشان آن است كه تجارب بر هم انباشت نمي شود. نخبگان و فرهيختگان هراز گاهي چون ستاره اي در ظلمت تاريخ مي درخشند و جهان را روشن تر مي كنند ولي بعد ظلمت اين روشنايي را پس مي زند و همه چيز در نا آگاهي منحل مي شود. بسياري از نامها كه در دهه هاي گذشته شهرت در هنر٬ادبيات ٬علم و سياست داشتند امروز در گمنامي مي زيند تا مرگشان در رسد و كساني به يادشان بياورند . امروز آنهايي كه در اوج توجه عموم قرار دارند بر اثر هر اتفاقي كافيست سكوت كنند تا از يادها بروند. بسياري كه در دوران اصلاحات در شكل گيري تحولات نامي داشتند از ياد ها رفتند و نسل جوان آنها رانمي شناسند و ميان سالها هم ترجيح مي دهد به يادشان نياورند. ميزان به ياد سپاري در ايران به زحمت به ده سال مي رسد. آنهايي كه دهه ها مي پائيد تنها نامشان مي مانند و كمتر آثارشان مورد مداقه قرار مي گيرد. اين فراموشي دلايل مختلف دارد . دلايلي كه هيچكس حال و حوصله پرداختن به آن را ندارند. هر نسلي چون تجارب گذشتگان را از ياد مي برد محكوم به فراموش شدن در آينده نه چندان دور است.با اين تقدير است كه سرنوشتي بهتر از آن كه داريم نخواهيم داشت.
مرگ دوباره مورخ، حکايت فريدون آدميت و آدميت ما انسان ها يادداشتي از پيام جهانگيري يکي از اتفاق هاي دردآور ِ ديگرِ فرهنگي ِ ما، دو بار مردن انسان هاي بزرگ اين سرزمين است. دومين مرگ، مرگ طبيعي است که سراغ هر فردي مي آيد و هرچند بسيار اتفاقي ناخوشايند است اما آن را به عنوان سرنوشت محتوم تمامي موجودات باور کرده ايم و با آن کنار آمده ايم؛ اما اولي، اتفاقي که ناخوشايندتر از مرگ طبيعيست، مرگيست که طبيعتِ ما انسان ها باعث ايجاد آن مي شود و اين مرگِ غيرطبيعي را براي آدم هاي بزرگ رقم مي زند. ديروز وقتي خبر درگذشت دکتر فريدون آدميت را به دوستان (که اغلب هم از اهالي فرهنگ و ادب هستند) تسليت مي گفتم، بعضي ها با تعجب از من مي پرسيدند که خدايش بيامرزد ولي اصلاً مگر اين آقا زنده بوده !؟ اعتراف مي کنم که نمي دانستم چه پاسخي بايد در جواب اين سوال به ظاهر ساده داد. پرسش بسيار ساده بود، اما پاسخش بسيار دشوار. به سوال که کمي انديشيدم، به عمق يک فاجعۀ فرهنگي پي بردم. خوب که بيانديشيم به سوالات سادۀ از اين دست که در زندگي ِ هر روزه مان برايمان امري روزمره شده است زياد برمي خوريم و ساده از کنار آن ها مي گذريم. شب که سايت هاي خبري و فرهنگي داخل کشور را براي پيدا کردن جزئيات بيشتر از خبر درگذشت تأثربرانگيز دکتر آدميت دنبال مي نمودم، با کمال حيرت مشاهده نمودم که تقريباً هيچ سايت رسمي ِ خبري، (حتي خبرگزاري هاي دانشجويي و دانشگاهي)، اين خبر دردآور را بازتاب نداده بودند. انگار خبر مرگ استادِ مسلم تاريخ معاصر ايران در هياهوي گستردۀ نکوهش فيلم ساخته شدۀ نمايندۀ مجلس هلند در مورد پيامبر اسلام گم شده بود. يادم آمد که استاد فريدون آدميت را ما آدم هاي قدرناشناس، سال هاست که به خاک سپرده ايم. اصلاً ما آدميت خويش را نيز سال هاست که از ياد برده و با آن وداع کرده ايم. يادم آمد که 30 سال انتظار براي اجازۀ نشر کتاب هاي تاريخي ِ ارزشمند يک استاد، که به واقع هر سطر اين کتب به مثابه يک سند گرانقدر تاريخيست، زمان کمي نيست. 30 سال خود يک تاريخ است. تاريخي که بايد به آن پرداخت و نقش آن را در فراموشي ِ يک ملت از هويت، اصالت و آدميت خويش، و از دوري جستن ِ از مردان و زنان بزرگ و نامي، به پژوهش نشست. باري، حکايت فريدون آدميت و آدميت ما انسان ها، حکايتي تلخ و پايان ناپذير است. آدميان در زندگي کوتاه خويش با نقشي که از خود در تاريخ مي گذارند، بر صفحۀ تاريخ حک شده و جاودانه مي مانند ... و در اين ميان، سهم فريدون آدميت بيش از يک مورخ است. او که پايه گذار نگاهي جديد به دانش تاريخنگاري و آن همانا استفاده از ابزار روش شناسانۀ علمي بود، خود جزئي از تاريخ معاصر ايران است که نقش شگرفي را از خود در اين تاريخ بر جاي گزارده است. يادش گرامي باد، 11 فروردين ماه 2567
[ گفت و گو با فريدون آدميت ] عبدالله شهبازی مدتهاست که از دکتر فريدون آدميت بي خبرم. به او علاقمندم نه به دليل تفاوتهايي که در جهانبيني و نگرش تاريخي با او دارم بلکه به دليل برخي مشابهاتهاي عجيب در داوريهاي تاريخي. بهعلاوه، او را انساني آزاده و بااخلاق و داراي مناعتطبعي کمنظير ميدانم. در اين باره دلايلي دارم که فعلاً بيان نميکنم. آدميت کارمند عاليرتبه وزارت خارجه بود ولي، به دليل بيان صريح عقايدش و مخالفت با گروه قدرتي که اسدالله علم در رأس آن قرار داشت، بازنشستهاش کردند. و متأسفانه، پس از انقلاب حقوق بازنشستگي او را نيز قطع کردند. علت اصلي بازنشستگي او نامهاي بود که در مخالفت با جدايي بحرين از ايران ارسال کرد. سالها پيش متن اين نامه را در مرکز اسناد مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران يافتم و کپي آن را برايش بردم. خوشحال و ممنون شد. چند سالي از آخرين ديدارم با فريدون آدميت ميگذرد. در ماههاي اخير چند بار تلفن کردم و کسي جواب نداد. آدميت به بيماري آنفيزين مبتلاست. در اين بيماري ريه حالت اسفنجي خود را از دست ميدهد و انسان را دچار تنگي شديد تنفس ميکند. نگران سلامتي او بوده و هستم.
نثر آرامش دوستدار، برخلاف نوشته شما، نثر چندان زيبايي نيست. اصولاً کساني که دينسازند، مثل کسروي، نثر خاصي دارند. دوستدار نيز درواقع دينساز است و از نثر خاص خود استفاده ميکند. او مغلطه کرده است. کسي که ميگويد بهاءالله در زمره پيامبران بزرگ است و نام او را در کنار موسي و عيسي و زرتشت و محمد ميآورد نميتواند ادعا کند که من نماينده تفکر عقلي هستم؛ شارلاتاني است که ميخواهد مردم را تحميق کند. بنابراين، خود دوستدار مصداق بارز دينخويي است. آدميت به زيرنويس خود در کتاب اميرکبير و ايران ارجاع داد درباره حسن باليوزي و گفت: باليوزي شخصاً مرد خوبي بود ولي از مريدان سفت و سخت بهاءالله بود و در کتاب خود بهاء را در رديف زرتشت و بودا و موسي و عيسي و محمد مطرح کرد و من عليه او مطلبي نوشتم. تفکر آرامش دوستدار نيز از اين سنخ تفکر است. ولي باليوزي نگفت که من نماينده تفکر عقلي هستم. چنين آدمي غلط ميکند که خود را نماينده اصالت عقل بخواند. زرنگي دوستدار در اين است که ميخواهد خود را منحصراً نماينده تفکر عقلي بخواند و اين از خودپرستي او برميخيزد يا از ناداني او. آدميت شماتت کرد که چرا صريحتر عليه او ننوشتهام و افزود: «برخلاف نظر دوستدار تفکر عقلي در تاريخ ايران هماره بوده است.» آدميت سابقه آشنايي خود را با تفکر عقلي و انتقادي بيان کرد و گفت: نوجوان بودم که محمود محمود به من کتابهاي هيوم را داد و با تفکر عقلي آشنا شدم. محمود خود تفکر عقلي جدّي داشت و فرد بزرگي بود. نوشتهايد که «مدنيت يک اندام واحد است و هيچ قومي نميتواند تمدن بشري را ملک طلق خود بداند.» اين تعبير بسيار خوبي است. اين حرف بابا افضل کاشاني است. من در آغاز کتاب ميرزا آقاخان اين جمله بابا افضل کاشاني را آوردم که «دانش يعني روشنايي». يحيي مهدوي به من گفت: «عجيب است. من اين کتاب را تصحيح کردم و به اين جمله توجه نکردم، تو اين جملات را چگونه پيدا ميکني؟» درباره يونان نظر شما صحيح است، هيچ چيز خلقالساعه نيست و من نيز همين ديدگاه انتقادي را در مقدمه کتاب تاريخ فکر، که زير چاپ است، آوردهام. [کتاب فوق منتشر شده است: فريدون آدميت، تاريخ فکر از سومر تا يونان و روم، تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ اوّل، 1375، وزيري، 258 صفحه.] آدميت مقدمه را براي من خواند و افزود: اتميسم متعلق به مکتب اليايي نبود، به سومر و بابل تعلق داشت و اگر دمکريتوس سالها در بابل نبود مفهوم اتميسم را کشف نميکرد. کسي که نثر يوناني را خلق کرد يک فنيقي بود. فيثاغورت يوناني نبود. متفکرين اروپايي نيز بودند که عليه اين نظر که تفکر يوناني را معجزه ميدانستند برخاستند. مثلاً، لويي گارنه در کتاب يونانيان بدون معجزه ميگويد: «تصور ما از انديشه سياسي يونان خيالبافي است. انديشه سياسي يونان چيزي نبود جز بيان نظري يک پيکار سياسي کثيف.» بنابر اين تفکر عقلي اختراع يونان نيست. تمدنها روي هم انباشته ميشوند. تمدن اسلامي نيز چنين بود. و تنها يک اتفاق تاريخي سبب شد که سرنوشت همه تمدنها به دست اروپا بيفتند. اساس تمدن جديد اروپايي يکي قطبنما بود و ديگري چاپ که هر دو در چين بهوجود آمد. در کتاب Legacy of China تأثير فرهنگ و تمدن چين بر تمدن جديد شرح داده شده است. در دوران باستان، مهرپرستي تا اسکاتلند گسترش يافت. در زمان ژول سزار در سرحد اسکاتلند مجسمههاي مهرپرستان موجود بود. اين غلط است که منطق عقلي در ايران رشد نکرد. بنابراين، برخورد دوستدار، که تفکر عقلي در تاريخ ايران را منکر ميشود، شارلاتانيسم است. در دوران معاصر نيز کساني بودهاند که آثارشان حکايت از اصالت عقل ميکند. آثار خود من چنين است. من لائيک هستم ولي بايد بگويم که ملحد نيستم و به چيزهايي به سبک خود اعتقاد دارم، ولي سالها پيش، در نوجوا |