|
زايشِ مان ، انسانيتِ مان ؛ و نه اصل و نسبِ مان ! |
||
| نشرِ ديگران 1 2 | ||
|
104
مسألهء زن در برخى از مدونات چپ از نهضت مشروطه تا عصررضاخان هما ناطق
(برگرفته از ماهنامهء «زمان نو» شمارهء ۱، آبان ۱۳۶۲)
غرض از اين نوشته بحث در بارهء مسألهء زن نيست، بلكه تصوير و تحليلى ست از اسنادى چند و نظراتى چند در باب زن و در مدونات تاريخى نهضتِ چپ ايران؛ دستچينى ست تاريخچه وار از مبارزات و تشكلات زنان از عصر مشروطه تا عصر رضاخانى. با آنكه انگيزهء غائى و موضوع سخن ارائهء ديدگاه و خطابه اى ست از خانم ارانى پيرامون علل ستمديدگى و شرايط رهائى زنان؛ اما پيشگفتار آن، گفتار زياده اى ست در جهت درك بهتر سير تحول فكرى زنان در برههء تاريخى مد نظر. در آغاز نيمهء دوم سدهء نوزده، ايران نخستين و يكتا سرزمين اسلامى بود كه مسألهء زن را گستاخانه و بى پروا به ميان آورد؛ به رغم دولت مذهبى و اقتدار اهل مذهب، به رغم جهل مركب و ستم كشيدگى مضاعف، به رغم كمبود آگاهى و فقدان شرايط ذهنى. اين پيام آورى مديون طاهرهء قرة العين (۱۸۴۸- ۱۸۱۵) بود كه در جاى ديگر (۱) از او ياد كرده ايم. در اينجا نيز قصد بررسى كارنامهء او را نداريم، به تذكر اين چند نكته اكتفا مى كنيم كه قرة العين، گرچه در طرح نظرات خود در ربط با زن، طرفى نبست و به پيروزى دست نيافت، دستِ كم عصيان فردى را با عصيان اجتماعى درآميخت. تنها به طرد شرايط سياسى حاكم بسنده نكرد، به ستيز عليه فرهنگ حاكم نيز برآمد. از نابرابر بودن ها به انگيزهء نابرابرى ها دست يافت؛ جهل و بى فرهنگى خود را از سلطهء فرهنگ جهل ديد، در پيكار عليه مالكيت خصوصى به «تملك» مرد بر زن اعلان جنگ داد (۲). در اجتماع دشتِ بَدَشت، به تنهائى و عليرغم تعصب مذهبى مريدان، حجاب از سر برگرفت و حتى باعث فرار و پراكندگى بابيان گشت؛ اما تا پاى جان در سخن خود نشست. ميرزاجانى مورخ بابى نيز آن گستاخى و پرده درى را «رسوائى و هرزگى» تلقى كرد، در ربط با ماجراى دشتِ بدشت نوشت: قرة العين چنان كرد كه : «جمعى بيخود، گروهى با خود، طايفه اى متحير، قومى مجنون و فرقه اى فرارى شدند» (۳). آن مورخ قرة العين را عامل هراس و پراكندگى بابيان دانست با آنكه افكار آن زن از ديدگاه اسلامى با كفر و الحاد قرين بود، با آنكه همو در ملأ عام «اداى فرايض دينى» را حرام برشمرد، با اينهمه نام او در تاريخ در قلم دوست و دشمن باقى ماند؛ چنانكه محمود آلوسى مفتى بغداد كه قرة العين مدتى در خانه اش محبوس و توقيف بود، در شرح احوال او معترف شد كه: «من در اين زن فضل و كمالى ديدم كه در بسيارى از مردان نديده ام» (۴). پزشك آلمانى شاه گواهى مى داد كه قرة العين بى حجاب در كوچه و بازار مى گشت و «مردم به احترام او سر به زير مى بردند» (۵). مورخانى هم كه انقلابى گرى و پيكارجوئى او را از قلم انداختند، سجاياى او را از ياد نبردند، دانش و قريحهء او را ستودند و نوشتند: قرة العين «زنى بود صاحب قلم، شاعر و سخنران» و «در ايران نخستين زنى بود كه بر خلاف رسم و عرف زمانه، بى حجاب در برابر مردان ظاهر شد و با علما و رجال به بحث و مجادله نشست» (۶) حتى در يادآورى يكرنگى ميان نظر و عمل استناد به سروده هاى او غريب نيست كه مى سرود: «من به جهان نديده ام مرد يكى كلام دو»! گرچه در رفع حجاب، به منزلهء عامل جهل و نشان سركوب، جز قرة العين، كسى به اين جهل زدائى برنخاست، اما اين عمل به ديگران جرأت طرح مسأله را داد. فى المثل ميرزا آقاخان كرمانى (داماد صبح ازل جانشين باب) در ۱۸۶۶ ميلادى در پشتيبانى از آزادى زن مى گفت: زنان ايران «ملك مسلم و كنيز زرخريد مردان» به شمار مى آيند. در موقعيت زن ايرانى مى نوشت: «اينك مشتى گوژپشت سر به قفاى، با چشم بر پشت پاى و زشت، در بستهء چادرنام و چاقچورى بداندام، با روبندهاى مانند توبره و لگام بسته اند كه ... اين آئين دين و قرارداد ديدن مردم است». بيچاره زنان اين سرزمين «نه تنها در نظرها خفيف و بى وقر و ذليل و حقير و ضعيف و مانند اسيرند، بلكه از دانش مهجور و از هر بينش دور و از همه عالم بى خبرند» (۷). اكنون «بيش از هزار سال است ... اين زنده به گورانِ تازيان، در زير پردهء حجاب و كفن جلباب مستور و در خانه همچون كور محجوب» گشته اند. تأثير سوء حجاب در امر ازدواج هويدا ست، يعنى «ناآشنائى زن با شوهرى كه مى خواهد با او زندگى كند و عدم آزادى در انتخاب شوهر خود، منشأ مفاسد اجتماعى مى گردد و هرگونه همكارى ميان زن و شوهر را غير ممكن مى سازد». ديگر مسألهء «تعدد زوجات» است كه باز «از بركت تشيع» ظاهر شد و نه تنها «ويرانى ملت ايران» بلكه «فقر و بيچارگى و فحشاء را به ارمغان آورد» (۸). آخوند زاده، حتى زنان پيغمبر را نيز از اين تبار برشمرد. در قياس با مورخان و مبارزان ازلى و بابى، سخنان ميرزا ملكم خان كه در افكار قانون خواهى خود گامى از ولتر و روسو و منتسكيو پس نمى گذاشت به ياوه گوئى و هذيان مى ماند. فى المثل در روزنامهء «قانون» و در پشتيبانى از حقوق زن، اين كلمات بى سر و ته را بر زبان مى راند كه «نصف هر ملت مركب است از زن. هيچ چيز پيش نمى رود مگر به معاونت زن ها. زن هاى ايرانى بايد ملكهء ترويج آدميت باشند. وجود آن ها را بايد محترم شمرد. حالا كه در ايران مردها زن شده اند، هنگام آن است كه زن ها به شوهرهاى خود درس مردى بدهند» (۹). معلوم نيست كه زنان با خواندن اين خزعبلات به كدام آگاهى مى بايست دست يابند و اندرزهاى بى سر و ته ملكم چه گِرهى از كار فرو بسته شان مى توانست گشود. سخنان طالبوف هم از اين رده بيرون نيست. در مى گذريم. مسألهء زن بار ديگر در انقلاب مشروطيت بر سرِ زبان ها افتاد. در اين دوره زنان را در سرِ عرصهء كارزار مى يابيم: در تظاهرات، در فعاليت فرهنگى و در انجمن هاى مخفى و انقلابى. سرازير شدن زنان به خيابان البته تازگى نداشت. بارها در گرانى و قحطى به جاى مردان بسيج شدند. اما معمولاً جنبهء ارتجاعى تظاهرات زنانه بر جنبهء انقلابى آن مى چربيد، خاصه در انقلاب مشروطيت. شگفت اينكه برخى بى آنكه به محتواى شعارهاى زنان در اين نمايش هاى خيابانى توجه كنند، نوشته اند: «تنها عاملى كه از درون اسناد مربوط به ماه هاى نخستينِ جنبش مشهود است شركت هرچه فعالانه تر زنان در پروسهء مبارزات ضد استبدادى، ضد استعمارى و دموكراتيك توده هاى شهرى مى باشد» (۱۰). حال، سرشت آن تظاهرات چه بود؟ هنگامى كه ملايان (مشروعه خواه و عدالت خواه) در طيف «اجراى قوانين اسلامى»، عزل «نوز» و «برداشتن عسكر گاريچى از سر راه قم» در زاويهء مقدسه بست نشستند، هنگامى كه در طرد مشروطه خواهى اعلام داشتند كه ما «نه مشروطه طلب هستيم و نه جمهورى خواه»، بلكه جز «عدالتخانه» اى كه «به دست پادشاه مسلمان خودمان» بنا گردد، خواست ديگرى نداريم، زنان به اغواى ملايان - كه خود به تحريك انگليس ها (در جهت رقابت با برترى نفوذ مالى و تجارى روسيه) عليه نوز بلژيكى به حركت آمدند، در خيابان ها ولو شدند، پيراهن دريدند كه «اى مردم، بعد از اين بايد دختران شما را مسيو نوز بلژيكى عقد كند، ما ديگر علما نداريم» و يا در هوادارى از روحانيون بست نشين، جلو كالسكهء شاه را گرفتند كه «ما آقايان و علماى دين را مى خواهيم، عقد ما را آقايان بسته اند، خانه هاى ما را آقايان اجاره داده اند، اى شاه مسلمان، بفرما رؤساى دين را احترام كنند» (۱۱). آنان كه اين اطوار و كرشمه ها را به حساب مبارزهء زنان مى گذارند، بديهى ست چشمداشت ديگرى از جماعت زن، جز تبعيت كوركورانه و دنباله روى ندارند. ور نه در كجاى اين شعارها آزادى و يا آزادى زن مطرح است؟ چه تفاوتى ست ميان اين عبارات خاله زنكانه و شعار مستهجن «خمينى عزيزم، بگو كه خون بريزم»؟ و يا جنبهء «ضد استعمارى، ضد استبدادى و دموكراتيك» اين پشتيبانى خائنانه از خائنين انقلاب مشروطه در كجا نهفته است؟ نمونهء ديگر اين هيسترى جمعى و حرمان زدگى را مى توان در تبريز و به هنگام قحطى و گرانى نان ديد. در ماه ژوئن ۱۹۰۷ كه ارزاق ناياب شد، حاجى قاسم اردبيلى نمايندهء اردبيل نيز در شمار انبارداران و محتكران درآمد. در ۶ ژوئن مشروطه خواهان بست نشين، در تلگرافخانه بر آن شدند كه او را به محاكمه فراخوانند. از آنجا كه حاجى قاسم سالخورده اى ۷۵ ساله و بيمار بود، اهل «انجمن تبريز» كوشيدند تا از طريق محاكمهء علنى گندم را از چنگ او به در آورند. در اين هنگام زنان سررسيدند و كوشش انجمن در پنهان كردن آن پيرمرد در گنجهء تلگرافخانه بى ثمر افتاد. زنان او را بيرون كشيدند، كارش را با مشت و لگد ساختند، چشمانش را از حدقه درآوردند، آلت تناسلى اش را بريدند و در دهانش نهادند و جسد او را به دار آويختند (۱۲)؛ تا جائى كه كسروى نيز از اين رويداد با نزاكت و شرم ياد مى كند. اگر اين حركات را به حساب مبارزه و انقلابى گرى بگذاريم، بايد سخن برخى گزارشگران نهضت مشروطه را بپذيريم كه «همهء زنان هوادار انقلاب بودند، اما هيچ چيز براى خود نمى خواستند» (۱۳). چنانكه خواهيم ديد اين سخن نادرست بود و تنها در مورد تظاهرات و شعارهاى خيابانى زنان صدق مى كرد. يا فى المثل خان بيات در تحسين و تأىيد مبارزاتى در اين روال، سندى از گزارشگران انگليس مى آورد، مبنى بر اينكه در طى بست نشينىِ سفارت انگليس «دو سه هزار زن» در بيرون اجتماع كرده، خواهان پيوستن به بستيان بودند (۱۴) يعنى هوادارى از ارتجاعى ترين جنبهء انقلاب مشروطه كه در مبحثى ديگر به بحث گذاشته ايم (۱۵). همينقدر بيفزائيم كه به قول برخى از مورخان باريك بين بسيار بودند تهى دستانى كه به آن روزهاى گرانى و قحطى، به گرماى تابستان، «هواى خنك باغ سفارت» را در سر داشتند و به هواى «اغذيه و شربت» (۱۶) رايگان كه به دستور تجار ثروتمند (۱۷) تدارك ديده شده بود، پشت درهاى سفارت مانده بودند! ازبخت بدشان سفارتيان از «پذيرفتن اشخاص نوكرباب» (۱۸) سر باززدند، به ويژه كه اسامى بستيان و تعداد چادرها از قبل تعىين شده بود. حال، تجمع زنان هنگامى دلالت بر هشيارى و آزاديخواهى مى داشت كه عليه آن تحصن - كه در جهتِ عدالتخانه، عليه مشروطه و [در] ضد[يت با] انقلاب پيش مى رفت -، اجتماع مى كردند. وانگهى بايد پرسيد چرا هنگامى كه در «مجلس ملى» همان به اصطلاح علماى مشروطه خواه مصرانه خواهان منع زنان از «تحصيل و مدرسه» شدند (۱۹) اينان پشت درهاى مجلس به شيون برنخاستند؟ چرا هنگامى كه قانون اساسى آنان را از حق رأى و انتخاب شدن محروم داشت، رگ غيرتشان به جوش نيامد؟ و يا چرا هنگامى كه همزمان با عزل نوز، علماى آزاديخواه خواستار اخراج كارگران زن از كارخانه ها گشتند (۲۰) حضرات به دفاع از حقوق همنوعان خود برنيامدند؟ پس بدا به حالشان كه ضد انقلاب در همه حال، از وجودشان به مثابهء ارتجاعى ترين عناصر يارى جست. تا جائى كه يكى از روزنامه نگاران روسى در احوال زن ايرانى نوشت: «در مملكت شاه زنان مستبد ترين عناصر هستند» (۲۱)! آن آوازهاى دهل به كنار، نقش ارزنده و خلاق زنان را بايد نخست در مطبوعات و فعاليت هاى فرهنگى نهضت مشروطيت جست، نكته اى كه پژوهشگران از قلم انداخته اند. در آنجا ست كه زن ايرانى موقعيت و خواست هاى خود را، با همه كمى و كاستى، بى پروا عرضه مى دارد، در پيكار عليه واماندگى و جهل خود، به ستيز عليه جهل و واپس گرائى حاكم بر مى خيزد، در راه يابى براى فرار از چنگال سنن و احكام پوسيده، «آموزش و تربيت» اجتماعى را رهگشاى اسارت خود مى بيند. سخن نه بر سر برابرى و برادرىِ ساختگى و موهوم، بلكه در لزوم اعتلاى فرهنگى در جهت شناخت بهتر انگيزه هاى عقب افتادگى و ستمديدگى ست. نمونهء درخشان اين تفكر رسالهء «معايب الرجال» بى بى خانم است (۲۲). به ويژه كه او زنى بود از طبقات نامرفه، اما بارآمده در كنار پدرى مدرس، بابى مسلك و بهره مند از تحصيلاتى چند. از او در انجمن هاى سرى نيز ياد خواهيم كرد. در اينجا شمه اى از افكار او را به دست مى دهيم تا ماهيت آن انجمن ها را بيشتر بشناسيم. بى بى خانم همهء نسخه نويسان [و] مدعيانِ تأديب نسوان را مشتى «رجاله» و «خائن» مى خواند. در ۱۸۹۶ مى نوشت: همان هائى كه مملكت را به اين روز انداخته اند، كارها را به «بخت و اتفاق» سپرده اند، «نه از خلق شرمى و نه از خالق آزرمى» دارند، همان هائى كه وقتى به ياد مردم و ملت مى افتند كه «سرهاشان گرم» است و «يكى به خيال اشتباه پادشاه ... ديگرى در انديشهء وزارت و صدارت و ديگرى در فكر فلاحت و زراعت» مى افتد، اكنون مى خواهند براى ديگران هم تعىين تكليف كنند. بهتر آنكه نخست به اصلاح «صفات رذيلهء» خويش برآيند، چرا كه «ذات نايافته از هستى بخش - كى تواند كه شود هستى بخش»! اين كج انديشان «به اندازهء خيالات خود» همه «عالم را مثل خود فرض نموده ... ترتيب زندگانى و دستور العمل به عالم مى دهند، اما جاى خوشوقتى ست كه «مردم مختلف اند و رأى ها و طبايع متخالف اند و در سليقه و صنايع متضادند». از همين روى و برخلاف باور اين «لاشعوران» و به يارى افكار منحط چند مربى مهمل گوى نمى توان «بساط تمدن» را برچيد و به «عالم انسانيت» پايان داد. بى بى خانم آنگاه بر فرهنگ مذهبى و سياسى زمانه مى تازد. احكام و دستورات رايج را فرهنگ «طبقات مرفه» بر مى شمارد؛ در اشاره حتى به تعليمات پيغمبر در ربط با خوشبوئى و پاكيزگى زن مى گويد: پاكيزگى آنجا ميسر است كه «اسباب كثافت مفقود باشد». بديهى ست «فقر و فلاكت» كثافت بار است و عامل نظافات «ثروت و غنا ست». ما «مردم فقير و محتاج ... كه سى سال زير يك لحاف كثيف» به سر مى بريم نيازى به «اين همه روده درازى» نداريم. هر «ذى شعورى» نظافت را دوست دارد و «مرغوب را از غير مرغوب» مى شناسد. همهء اين نصايح پدرانه براى آنست كه وسيلهء تعيش و رفاه خود را فراهم سازند و ما را به سليقهء خود بيارايند. «آداب دين اسلام» مى خواهد كه ما به «خدمتكارى»، خانه دارى و «معاشرت با موجودات ناقص» همچون «اطفال و صبيان و دختران و نسوان» بسنده كنيم، از «راه و رسم انسانيت و تمدن» دور بمانيم. فى المثل پند مى دهند كه «زن بايد از شوهر خود دور نشيند»، «قدم آهسته بردارد»، «سخن را نرم و ضعيف بگويد مثل كسى كه از ناخوشى برخاسته باشد». البته زنان مرفه را مى توان به اين حركات خو داد؛ اما مردم رعيت با اين همه كارهاى مشكل و دشوار، چگونه مى توانند «اين قسم رفتار» در پيش گيرند. بى بى خانم خطاب به خواهران خود يادآور مى شود كه اينجا «فرنگ نيست» كه «زنان عالم به همهء علوم» باشند و «مثل دستهء گل» راه بروند و «در سر ميز با مردان اجنبى» بنشينند و «وقت رقص» دست مردان را «بگيرند و برقصند». پس در اين خراب آباد گمان مبر كه «عقل دورانديش و قوت و زور» دارى، «مى توانى كارهاى عمده از پيش ببرى» و يا «از كسب بازوى خود كفيل خرج بشوى». تا آن آداب و احكام برجا ست «عاجزه و ناقصهء همه چيز هستى» و بايد «مطيع امر شوى خود باشى». از دست زنان به تنهائى و از بازى با «كلمه» و «عبارت پردازى» مردان كارى ساخته نيست. اگر قرار بر تربيت است همه بايد تربيت بپذيرند و اين منوط است به «تأسيس قوانين تمدن» و برچيدن فرهنگ تحجر. در انقلاب مشروطيت، «صور اسرافيل» كه بارها به خاطر مبارزه با «كهنه پرستان» از سوى علما توقيف شد و سرانجام هم، مدير روزنامه سرش را در اين راه بر باد داد، گهگاه مسألهء زن را به صور گوناگون پيش كشيد. فى المثل، «مكتوب يكى از مخدرات وطن پرست» را انتشار داد و از زبان زنان و در بيان حال نوشت: مى گويند و جرايد نيز مى نويسند «مردم ايران از خواب غفلت بيدار، از كرده ها پشيمان، از حركات خود منزجر و از افعال خود منفعل شده اند» بدان معنا كه راست كردارى و صداقت پيشه كرده اند، از سازش و مغازله و تزلزل دورى گزيده اند. «يا للعجب»! گويا ارباب خوش باور جرايد مردم ايران را به درستى نشتاخته اند «كه چگونه با هر نسيمى مى وزند و به هر سازى مى رقصند، چنانكه «مى بينيم» همان «اشخاصى» كه تا ديروز بر «مستبدين» متعجب لعنت مى فرستادند و خود را هادى و هاتف بيدارى خلايق مى شناساندند به «جزئى تغىير» از گفتار خود باز گشتند «ورق را برگردانيده با انجمن مخالفين هم قسم» شدند. مثلاً امروز همگان مى دانند كه «اين شيخ فضل الله نورى چه فتنه ها به پا كرد» به چه شيوه ها از در مخالفت با مشروطه و مجلس برآمد، «تا چه اندازه خاطر مردم را پريشان نمود». اما امروز در همان مجلس «ديده و شنيده مى شود» كه به محض كوچكترين مخالفت يا صداى اعتراضى كه از مردم به گوش مى رسد، همان مشروطه طلبان سابق (بهبهانى و طباطبائى) با همان رهبر استبداد دست به يك شده مى گويند: «اين مردم بابى شده اند»، «در صدد اذيت رئيس مذهبى» خود برآمده اند و در انديشهء «پايمال كردن دين اسلام» اند. آخر، اى آزاديخواهان، «انصاف مى خواهم، آيا شيخ مذكور دين اسلام است»؟ چنين نيست و «بنده عرض مى كنم كه خير»! اين «مردم هستند كه هنوز در خواب» اند، به اين تهديدات تن مى دهند، چرا كه قدرت تميز ندارند. «افسوس مى خورم كه چرا مرد نيستم تا گويم هر آنچه مى دانم» و در اين انديشه كه «مردها از چه مى ترسند و از چه مى هراسند» درمانده ام! (۲۳) على اكبر دهخدا هم در همان نشريه گهگاه ستون هاى «چرند و پرند» را به روى آزادى زنان گشود. مخدرات را به طرد آداب و رسوم سنتى و كسب معارف جديد مشوق گشت. آنان را به مبارزه عليه استبداد مذهبى فراخواند. جهان بينى او در ربط با مسألهء زن، روشنگر همانا برخورد سوسيال دمكرات هاى ايران است كه دهخدا در كنارشان مى رزميد. به طنز نوشت: اين «وكلا و وزراى ما خوب مى دانند كه اگر خانم هاى ايرانى دور هم جمع شوند، مدرسه باز كنند، انجمن داشته باشند، تعليم و تربيت بشوند، ديگر روى به ديزى هاى كهنه و چربى گرفته نخواهند كرد، يا دست كم، خواهند فهميد كه «ديزى پاك و پاكيزه بهتر از ديزى هائى ست كه دو انگشت دوده در پشت و يك وجب چربى بر در و ديوارش است» آنگاه تميز عقايد نو از كهنه آسان تر خواهد بود، چرا كه «اصل خرابى مملكت و بدبختى ايران همان اعتقاد كاملى ست كه زن هاى ما به ديزى از كار درآمده دارند» پس بايد «به هر زودى كه ممكن است» عزم خود را جزم كنند، به پا خيزند و «هرچه در اين مملكت ريش، جبه، قطر شكم، اروسى دستك دار و هرقدر كه از اين قبيل نشانه از سلامت استخوان باشد همه را يك روز روشن با يك غيرت و فداكارى فوق الطاقه بارِ يك الاغ كرده از دروازه هاى شهر بيرون بيندازند». نيز در وداع با كهنگى و گنديدگى «زن ها بايد هرچه ديزى از كار درآمده در مطبخ دارند، همه را برداشته بياورند و پشت سر اين مسافرها بشكنند. اگر اين كار را بكنند، من قول مى دهم كه در مدت كمى تمام خرابى ها اصلاح بشود»، ورنه «عقل من ديگر به جائى نمى رسد» و همان بهتر كه بروند «ختم أمن يجيب بگيرند، بلكه خدا خودش اصلاح كند ... والسلام» (۲۴). دهخدا در ميان سخنان طنز آلود، |