زايشِ مان ، انسانيتِ مان ؛ و نه اصل و نسبِ مان ! 

          خانه         قلم ها             info@rouzaneha.com             پيوند ها

 نشرِ ديگران

 تاريخی      دينی      سياسی     ويژه نامه ها   

 فهرست موضوعی ِ « نشرِ ديگران »  :   ادبی    مارکسيستی 

نشرِ ديگران 1     2

 

104

 

مسألهء زن

در برخى از مدونات چپ

از نهضت مشروطه تا عصررضاخان

هما ناطق

 

http://www.peykarandeesh.org

‏(برگرفته از ماهنامهء‏ «زمان نو‏» شمارهء‏ ۱،‏ آبان‏ ۱۳۶۲‏)

 

غرض از اين نوشته بحث در بارهء مسألهء زن نيست،‏ بلكه تصوير و تحليلى ست از اسنادى چند و نظراتى چند در باب زن و در مدونات تاريخى نهضتِ‏ چپ ايران؛ دستچينى ست تاريخچه وار از مبارزات و تشكلات زنان از عصر مشروطه تا عصر رضاخانى‏. با آنكه انگيزهء‏ غائى و موضوع سخن ارائهء ديدگاه و خطابه اى ست از خانم ارانى پيرامون علل ستمديدگى و شرايط رهائى زنان؛ اما پيشگفتار آن،‏ گفتار زياده اى ست در جهت درك بهتر سير تحول فكرى زنان در برههء تاريخى مد نظر‏.

در آغاز نيمهء دوم سدهء نوزده،‏ ايران نخستين و يكتا سرزمين اسلامى بود كه مسألهء زن را گستاخانه و بى پروا به ميان آورد؛ به رغم دولت مذهبى و اقتدار اهل مذهب،‏ به رغم جهل مركب و ستم كشيدگى مضاعف،‏ به رغم كمبود آگاهى و فقدان شرايط ذهنى‏. اين پيام آورى مديون طاهرهء قرة العين‏ (۱۸۴۸‏- ۱۸۱۵‏) بود كه در جاى ديگر‏ (۱‏) از او ياد كرده ايم‏. در اينجا نيز قصد بررسى كارنامهء او را نداريم،‏ به تذكر اين چند نكته اكتفا مى كنيم كه قرة العين،‏ گرچه در طرح نظرات خود در ربط با زن،‏ طرفى نبست و به پيروزى دست نيافت،‏ دستِ‏ كم عصيان فردى را با عصيان اجتماعى درآميخت‏. تنها به طرد شرايط سياسى حاكم بسنده نكرد،‏ به ستيز عليه فرهنگ حاكم نيز برآمد‏. از نابرابر بودن ها به انگيزهء نابرابرى ها دست يافت؛ جهل و بى فرهنگى خود را از سلطهء فرهنگ جهل ديد،‏ در پيكار عليه مالكيت خصوصى به‏ «تملك‏» مرد بر زن اعلان جنگ داد‏ (۲‏). در اجتماع دشتِ‏ بَدَشت،‏ به تنهائى و عليرغم تعصب مذهبى مريدان،‏ حجاب از سر برگرفت و حتى باعث فرار و پراكندگى بابيان گشت؛ اما تا پاى جان در سخن خود نشست‏. ميرزاجانى مورخ بابى نيز آن گستاخى و پرده درى را‏ «رسوائى و هرزگى‏» تلقى كرد،‏ در ربط با ماجراى دشتِ‏ بدشت نوشت‏: قرة العين چنان كرد كه‏ : «جمعى بيخود،‏ گروهى با خود،‏ طايفه اى متحير،‏ قومى مجنون و فرقه اى فرارى شدند‏» (۳‏).

آن مورخ قرة العين را عامل هراس و پراكندگى بابيان دانست با آنكه افكار آن زن از ديدگاه اسلامى با كفر و الحاد قرين بود،‏ با آنكه همو در ملأ عام‏ «اداى فرايض دينى‏» را حرام برشمرد،‏ با اينهمه نام او در تاريخ در قلم دوست و دشمن باقى ماند؛ چنانكه محمود آلوسى مفتى بغداد كه قرة العين مدتى در خانه اش محبوس و توقيف بود،‏ در شرح احوال او معترف شد كه‏: «من در اين زن فضل و كمالى ديدم كه در بسيارى از مردان نديده ام‏» (۴‏). پزشك آلمانى شاه گواهى مى داد كه قرة العين بى حجاب در كوچه و بازار مى گشت و‏ «مردم به احترام او سر به زير مى بردند‏» (۵‏). مورخانى هم كه انقلابى گرى و پيكارجوئى او را از قلم انداختند،‏ سجاياى او را از ياد نبردند،‏ دانش و قريحهء او را ستودند و نوشتند‏: قرة العين‏ «زنى بود صاحب قلم،‏ شاعر و سخنران‏» و‏ «در ايران نخستين زنى بود كه بر خلاف رسم و عرف زمانه،‏ بى حجاب در برابر مردان ظاهر شد و با علما و رجال به بحث و مجادله نشست‏» (۶‏) حتى در يادآورى يكرنگى ميان نظر و عمل استناد به سروده هاى او‏ غريب نيست كه مى سرود‏: «من به جهان نديده ام مرد يكى كلام دو‏»!

گرچه در رفع حجاب،‏ به منزلهء عامل جهل و نشان سركوب،‏ جز قرة العين،‏ كسى به اين جهل زدائى برنخاست،‏ اما اين عمل به ديگران جرأت طرح مسأله را داد‏. فى المثل ميرزا آقاخان كرمانى‏ (داماد صبح ازل جانشين باب‏) در‏ ۱۸۶۶‏ ميلادى در پشتيبانى از آزادى زن مى گفت‏: زنان ايران‏ «ملك مسلم و كنيز زرخريد مردان‏» به شمار مى آيند‏. در موقعيت زن ايرانى مى نوشت‏: «اينك مشتى گوژپشت سر به قفاى،‏ با چشم بر پشت پاى و زشت،‏ در بستهء چادرنام و چاقچورى بداندام،‏ با روبندهاى مانند توبره و لگام بسته اند كه‏ ... اين آئين دين و قرارداد ديدن مردم است‏». بيچاره زنان اين سرزمين‏ «نه تنها در نظرها خفيف و بى وقر و ذليل و حقير و ضعيف و مانند اسيرند،‏ بلكه از دانش مهجور و از هر بينش دور و از همه عالم بى خبرند‏» (۷‏). اكنون‏ «بيش از هزار سال است‏ ... اين زنده به گورانِ‏ تازيان،‏ در زير پردهء حجاب و كفن جلباب مستور و در خانه همچون كور محجوب‏» گشته اند‏. تأثير سوء حجاب در امر ازدواج هويدا ست،‏ يعنى‏ «ناآشنائى زن با شوهرى كه مى خواهد با او زندگى كند و عدم آزادى در انتخاب شوهر خود،‏ منشأ مفاسد اجتماعى مى گردد و هرگونه همكارى ميان زن و شوهر را‏ غير ممكن مى سازد‏». ديگر مسألهء‏ «تعدد زوجات‏» است كه باز‏ «از بركت تشيع‏» ظاهر شد و نه تنها‏ «ويرانى ملت ايران‏» بلكه‏ «فقر و بيچارگى و فحشاء را به ارمغان آورد‏» (۸‏). آخوند زاده،‏ حتى زنان پيغمبر را نيز از اين تبار برشمرد‏. در قياس با مورخان و مبارزان ازلى و بابى،‏ سخنان ميرزا ملكم خان كه در افكار قانون خواهى خود گامى از ولتر و روسو و منتسكيو پس نمى گذاشت به ياوه گوئى و هذيان مى ماند‏. فى المثل در روزنامهء‏ «قانون‏» و در پشتيبانى از حقوق زن،‏ اين كلمات بى سر و ته را بر زبان مى راند كه‏ «نصف هر ملت مركب است از زن‏. هيچ چيز پيش نمى رود مگر به معاونت زن ها‏. زن هاى ايرانى بايد ملكهء ترويج آدميت باشند‏. وجود آن ها را بايد محترم شمرد‏. حالا كه در ايران مردها زن شده اند،‏ هنگام آن است كه زن ها به شوهرهاى خود درس مردى بدهند‏» (۹‏). معلوم نيست كه زنان با خواندن اين خزعبلات به كدام آگاهى مى بايست دست يابند و اندرزهاى بى سر و ته ملكم چه گِرهى از كار فرو بسته شان مى توانست گشود‏. سخنان طالبوف هم از اين رده بيرون نيست‏. در مى گذريم‏.

مسألهء زن بار ديگر در انقلاب مشروطيت بر سرِ‏ زبان ها افتاد‏. در اين دوره زنان را در سرِ‏ عرصهء كارزار مى يابيم‏: در تظاهرات،‏ در فعاليت فرهنگى و در انجمن هاى مخفى و انقلابى‏.

سرازير شدن زنان به خيابان البته تازگى نداشت‏. بارها در گرانى و قحطى به جاى مردان بسيج شدند‏. اما معمولاً‏ جنبهء ارتجاعى تظاهرات زنانه بر جنبهء انقلابى آن مى چربيد،‏ خاصه در انقلاب مشروطيت‏. شگفت اينكه برخى بى آنكه به محتواى شعارهاى زنان در اين نمايش هاى خيابانى توجه كنند،‏ نوشته اند‏: «تنها عاملى كه از درون اسناد مربوط به ماه هاى نخستينِ‏ جنبش مشهود است شركت هرچه فعالانه تر زنان در پروسهء مبارزات ضد استبدادى،‏ ضد استعمارى و دموكراتيك توده هاى شهرى مى باشد‏» (۱۰‏). حال،‏ سرشت آن تظاهرات چه بود؟ هنگامى كه ملايان‏ (مشروعه خواه و عدالت خواه‏) در طيف‏ «اجراى قوانين اسلامى‏»،‏ عزل‏ «نوز‏» و‏ «برداشتن عسكر گاريچى از سر راه قم‏» در زاويهء مقدسه بست نشستند،‏ هنگامى كه در طرد مشروطه خواهى اعلام داشتند كه ما‏ «نه مشروطه طلب هستيم و نه جمهورى خواه‏»،‏ بلكه جز‏ «عدالتخانه‏» اى كه‏ «به دست پادشاه مسلمان خودمان‏» بنا گردد،‏ خواست ديگرى نداريم،‏ زنان به اغواى ملايان‏ - كه خود به تحريك انگليس ها‏ (در جهت رقابت با برترى نفوذ مالى و تجارى روسيه‏) عليه نوز بلژيكى به حركت آمدند،‏ در خيابان ها ولو شدند،‏ پيراهن دريدند كه‏ «اى مردم،‏ بعد از اين بايد دختران شما را مسيو نوز بلژيكى عقد كند،‏ ما ديگر علما نداريم‏» و يا در هوادارى از روحانيون بست نشين،‏ جلو كالسكهء شاه را گرفتند كه‏ «ما آقايان و علماى دين را مى خواهيم،‏ عقد ما را آقايان بسته اند،‏ خانه هاى ما را آقايان اجاره داده اند،‏ اى شاه مسلمان،‏ بفرما رؤساى دين را احترام كنند‏» (۱۱‏). آنان كه اين اطوار و كرشمه ها را به حساب مبارزهء زنان مى گذارند،‏ بديهى ست چشمداشت ديگرى از جماعت زن،‏ جز تبعيت كوركورانه و دنباله روى ندارند‏. ور نه در كجاى اين شعارها آزادى و يا آزادى زن مطرح است؟ چه تفاوتى ست ميان اين عبارات خاله زنكانه و شعار مستهجن‏ «خمينى عزيزم،‏ بگو كه خون بريزم»؟ و يا جنبهء‏ «ضد استعمارى،‏ ضد استبدادى و دموكراتيك‏» اين پشتيبانى خائنانه از خائنين انقلاب مشروطه در كجا نهفته است؟

نمونهء ديگر اين هيسترى جمعى و حرمان زدگى را مى توان در تبريز و به هنگام قحطى و گرانى نان ديد‏. در ماه ژوئن‏ ۱۹۰۷‏ كه ارزاق ناياب شد،‏ حاجى قاسم اردبيلى نمايندهء اردبيل نيز در شمار انبارداران و محتكران درآمد‏. در‏ ۶‏ ژوئن مشروطه خواهان بست نشين،‏ در تلگرافخانه بر آن شدند كه او را به محاكمه فراخوانند‏. از آنجا كه حاجى قاسم سالخورده اى‏ ۷۵‏ ساله و بيمار بود،‏ اهل‏ «انجمن تبريز‏» كوشيدند تا از طريق محاكمهء علنى گندم را از چنگ او به در آورند‏. در اين هنگام زنان سررسيدند و كوشش انجمن در پنهان كردن آن پيرمرد در گنجهء تلگرافخانه بى ثمر افتاد‏. زنان او را بيرون كشيدند،‏ كارش را با مشت و لگد ساختند،‏ چشمانش را از حدقه درآوردند،‏ آلت تناسلى اش را بريدند و در دهانش نهادند و جسد او را به دار آويختند‏ (۱۲‏)؛ تا جائى كه كسروى نيز از اين رويداد با نزاكت و شرم ياد مى كند‏.

اگر اين حركات را به حساب مبارزه و انقلابى گرى بگذاريم،‏ بايد سخن برخى گزارشگران نهضت مشروطه را بپذيريم كه‏ «همهء زنان هوادار انقلاب بودند،‏ اما هيچ چيز براى خود نمى خواستند‏» (۱۳‏). چنانكه خواهيم ديد اين سخن نادرست بود و تنها در مورد تظاهرات و شعارهاى خيابانى زنان صدق مى كرد‏.

يا فى المثل خان بيات در تحسين و تأىيد مبارزاتى در اين روال،‏ سندى از گزارشگران انگليس مى آورد،‏ مبنى بر اينكه در طى بست نشينىِ‏ سفارت انگليس‏ «دو سه هزار زن‏» در بيرون اجتماع كرده،‏ خواهان پيوستن به بستيان بودند‏ (۱۴‏) يعنى هوادارى از ارتجاعى ترين جنبهء انقلاب مشروطه كه در مبحثى ديگر به بحث گذاشته ايم‏ (۱۵‏). همينقدر بيفزائيم كه به قول برخى از مورخان باريك بين بسيار بودند تهى دستانى كه به آن روزهاى گرانى و قحطى،‏ به گرماى تابستان،‏ «هواى خنك باغ‏ سفارت‏» را در سر داشتند و به هواى‏ «اغذيه و شربت‏» (۱۶‏) رايگان كه به دستور تجار ثروتمند‏ (۱۷‏) تدارك ديده شده بود،‏ پشت درهاى سفارت مانده بودند‏! ازبخت بدشان سفارتيان از‏ «پذيرفتن اشخاص نوكرباب‏» (۱۸‏) سر باززدند،‏ به ويژه كه اسامى بستيان و تعداد چادرها از قبل تعىين شده بود‏. حال،‏ تجمع زنان هنگامى دلالت بر هشيارى و آزاديخواهى مى داشت كه عليه آن تحصن‏ - كه در جهتِ‏ عدالتخانه،‏ عليه مشروطه و‏ [در‏] ضد[يت با‏] انقلاب پيش مى رفت‏ -،‏ اجتماع مى كردند‏. وانگهى بايد پرسيد چرا هنگامى كه در‏ «مجلس ملى‏» همان به اصطلاح علماى مشروطه خواه مصرانه خواهان منع زنان از‏ «تحصيل و مدرسه‏» شدند‏ (۱۹‏) اينان پشت درهاى مجلس به شيون برنخاستند؟ چرا هنگامى كه قانون اساسى آنان را از حق رأى و انتخاب شدن محروم داشت،‏ رگ‏ غيرتشان به جوش نيامد؟ و يا چرا هنگامى كه همزمان با عزل نوز،‏ علماى آزاديخواه خواستار اخراج كارگران زن از كارخانه ها گشتند‏ (۲۰‏) حضرات به دفاع از حقوق همنوعان خود برنيامدند؟ پس بدا به حالشان كه ضد انقلاب در همه حال،‏ از وجودشان به مثابهء ارتجاعى ترين عناصر يارى جست‏. تا جائى كه يكى از روزنامه نگاران روسى در احوال زن ايرانى نوشت‏: «در مملكت شاه زنان مستبد ترين عناصر هستند‏» (۲۱‏)!

آن آوازهاى دهل به كنار،‏ نقش ارزنده و خلاق زنان را بايد نخست در مطبوعات و فعاليت هاى فرهنگى نهضت مشروطيت جست،‏ نكته اى كه پژوهشگران از قلم انداخته اند‏. در آنجا ست كه زن ايرانى موقعيت و خواست هاى خود را،‏ با همه كمى و كاستى،‏ بى پروا عرضه مى دارد،‏ در پيكار عليه واماندگى و جهل خود،‏ به ستيز عليه جهل و واپس گرائى حاكم بر مى خيزد،‏ در راه يابى براى فرار از چنگال سنن و احكام پوسيده،‏ «آموزش و تربيت‏» اجتماعى را رهگشاى اسارت خود مى بيند‏. سخن نه بر سر برابرى و برادرىِ‏ ساختگى و موهوم،‏ بلكه در لزوم اعتلاى فرهنگى در جهت شناخت بهتر انگيزه هاى عقب افتادگى و ستمديدگى ست‏.

نمونهء درخشان اين تفكر رسالهء‏ «معايب الرجال‏» بى بى خانم است‏ (۲۲‏). به ويژه كه او زنى بود از طبقات نامرفه،‏ اما بارآمده در كنار پدرى مدرس،‏ بابى مسلك و بهره مند از تحصيلاتى چند‏. از او در انجمن هاى سرى نيز ياد خواهيم كرد‏. در اينجا شمه اى از افكار او را به دست مى دهيم تا ماهيت آن انجمن ها را بيشتر بشناسيم‏. بى بى خانم همهء نسخه نويسان‏ [و‏] مدعيانِ‏ تأديب نسوان را مشتى‏ «رجاله‏» و‏ «خائن‏» مى خواند‏. در‏ ۱۸۹۶‏ مى نوشت‏: همان هائى كه مملكت را به اين روز انداخته اند،‏ كارها را به‏ «بخت و اتفاق‏» سپرده اند،‏ «نه از خلق شرمى و نه از خالق آزرمى‏» دارند،‏ همان هائى كه وقتى به ياد مردم و ملت مى افتند كه‏ «سرهاشان گرم‏» است و‏ «يكى به خيال اشتباه پادشاه‏ ... ديگرى در انديشهء وزارت و صدارت و ديگرى در فكر فلاحت و زراعت‏» مى افتد،‏ اكنون مى خواهند براى ديگران هم تعىين تكليف كنند‏. بهتر آنكه نخست به اصلاح‏ «صفات رذيلهء‏» خويش برآيند،‏ چرا كه‏ «ذات نايافته از هستى بخش‏ - كى تواند كه شود هستى بخش‏»! اين كج انديشان‏ «به اندازهء خيالات خود‏» همه‏ «عالم را مثل خود فرض نموده‏ ... ترتيب زندگانى و دستور العمل به عالم مى دهند،‏ اما جاى خوشوقتى ست كه‏ «مردم مختلف اند و رأى ها و طبايع متخالف اند و در سليقه و صنايع متضادند‏». از همين روى و برخلاف باور اين‏ «لاشعوران‏» و به يارى افكار منحط چند مربى مهمل گوى نمى توان‏ «بساط تمدن‏» را برچيد و به‏ «عالم انسانيت‏» پايان داد‏. بى بى خانم آنگاه بر فرهنگ مذهبى و سياسى زمانه مى تازد‏. احكام و دستورات رايج را فرهنگ‏ «طبقات مرفه‏» بر مى شمارد؛ در اشاره حتى به تعليمات پيغمبر در ربط با خوشبوئى و پاكيزگى زن مى گويد‏: پاكيزگى آنجا ميسر است كه‏ «اسباب كثافت مفقود باشد‏». بديهى ست‏ «فقر و فلاكت‏» كثافت بار است و عامل نظافات‏ «ثروت و‏ غنا ست‏». ما‏ «مردم فقير و محتاج‏ ... كه سى سال زير يك لحاف كثيف‏» به سر مى بريم نيازى به‏ «اين همه روده درازى‏» نداريم‏. هر‏ «ذى شعورى‏» نظافت را دوست دارد و‏ «مرغوب را از‏ غير مرغوب‏» مى شناسد‏. همهء اين نصايح پدرانه براى آنست كه وسيلهء تعيش و رفاه خود را فراهم سازند و ما را به سليقهء خود بيارايند‏. «آداب دين اسلام‏» مى خواهد كه ما به‏ «خدمتكارى‏»،‏ خانه دارى و‏ «معاشرت با موجودات ناقص‏» همچون‏ «اطفال و صبيان و دختران و نسوان‏» بسنده كنيم،‏ از‏ «راه و رسم انسانيت و تمدن‏» دور بمانيم‏. فى المثل پند مى دهند كه‏ «زن بايد از شوهر خود دور نشيند‏»،‏ «قدم آهسته بردارد‏»،‏ «سخن را نرم و ضعيف بگويد مثل كسى كه از ناخوشى برخاسته باشد‏». البته زنان مرفه را مى توان به اين حركات خو داد؛ اما مردم رعيت با اين همه كارهاى مشكل و دشوار،‏ چگونه مى توانند‏ «اين قسم رفتار‏» در پيش گيرند‏. بى بى خانم خطاب به خواهران خود يادآور مى شود كه اينجا‏ «فرنگ نيست‏» كه‏ «زنان عالم به همهء علوم‏» باشند و‏ «مثل دستهء گل‏» راه بروند و‏ «در سر ميز با مردان اجنبى‏» بنشينند و‏ «وقت رقص‏» دست مردان را‏ «بگيرند و برقصند‏». پس در اين خراب آباد گمان مبر كه‏ «عقل دورانديش و قوت و زور‏» دارى،‏ «مى توانى كارهاى عمده از پيش ببرى‏» و يا‏ «از كسب بازوى خود كفيل خرج بشوى‏». تا آن آداب و احكام برجا ست‏ «عاجزه و ناقصهء همه چيز هستى‏» و بايد‏ «مطيع امر شوى خود باشى‏». از دست زنان به تنهائى و از بازى با‏ «كلمه‏» و‏ «عبارت پردازى‏» مردان كارى ساخته نيست‏. اگر قرار بر تربيت است همه بايد تربيت بپذيرند و اين منوط است به‏ «تأسيس قوانين تمدن‏» و برچيدن فرهنگ تحجر‏.

در انقلاب مشروطيت،‏ «صور اسرافيل‏» كه بارها به خاطر مبارزه با‏ «كهنه پرستان‏» از سوى علما توقيف شد و سرانجام هم،‏ مدير روزنامه سرش را در اين راه بر باد داد،‏ گهگاه مسألهء زن را به صور گوناگون پيش كشيد‏. فى المثل،‏ «مكتوب يكى از مخدرات وطن پرست‏» را انتشار داد و از زبان زنان و در بيان حال نوشت‏: مى گويند و جرايد نيز مى نويسند‏ «مردم ايران از خواب‏ غفلت بيدار،‏ از كرده ها پشيمان،‏ از حركات خود منزجر و از افعال خود منفعل شده اند‏» بدان معنا كه راست كردارى و صداقت پيشه كرده اند،‏ از سازش و مغازله و تزلزل دورى گزيده اند‏. «يا للعجب‏»! گويا ارباب خوش باور جرايد مردم ايران را به درستى نشتاخته اند‏ «كه چگونه با هر نسيمى مى وزند و به هر سازى مى رقصند،‏ چنانكه‏ «مى بينيم‏» همان‏ «اشخاصى‏» كه تا ديروز بر‏ «مستبدين‏» متعجب لعنت مى فرستادند و خود را هادى و هاتف بيدارى خلايق مى شناساندند به‏ «جزئى تغىير‏» از گفتار خود باز گشتند‏ «ورق را برگردانيده با انجمن مخالفين هم قسم‏» شدند‏. مثلاً‏ امروز همگان مى دانند كه‏ «اين شيخ فضل الله نورى چه فتنه ها به پا كرد‏» به چه شيوه ها از در مخالفت با مشروطه و مجلس برآمد،‏ «تا چه اندازه خاطر مردم را پريشان نمود‏». اما امروز در همان مجلس‏ «ديده و شنيده مى شود‏» كه به محض كوچكترين مخالفت يا صداى اعتراضى كه از مردم به گوش مى رسد،‏ همان مشروطه طلبان سابق‏ (بهبهانى و طباطبائى‏) با همان رهبر استبداد دست به يك شده مى گويند‏: «اين مردم بابى شده اند‏»،‏ «در صدد اذيت رئيس مذهبى‏» خود برآمده اند و در انديشهء‏ «پايمال كردن دين اسلام‏» اند‏. آخر،‏ اى آزاديخواهان،‏ «انصاف مى خواهم،‏ آيا شيخ مذكور دين اسلام است»؟ چنين نيست و‏ «بنده عرض مى كنم كه خير‏»! اين‏ «مردم هستند كه هنوز در خواب‏» اند،‏ به اين تهديدات تن مى دهند،‏ چرا كه قدرت تميز ندارند‏. «افسوس مى خورم كه چرا مرد نيستم تا گويم هر آنچه مى دانم‏» و در اين انديشه كه‏ «مردها از چه مى ترسند و از چه مى هراسند‏» درمانده ام‏! (۲۳‏)

على اكبر دهخدا هم در همان نشريه گهگاه ستون هاى‏ «چرند و پرند‏» را به روى آزادى زنان گشود‏. مخدرات را به طرد آداب و رسوم سنتى و كسب معارف جديد مشوق گشت‏. آنان را به مبارزه عليه استبداد مذهبى فراخواند‏. جهان بينى او در ربط با مسألهء زن،‏ روشنگر همانا برخورد سوسيال دمكرات هاى ايران است كه دهخدا در كنارشان مى رزميد‏. به طنز نوشت‏: اين‏ «وكلا و وزراى ما خوب مى دانند كه اگر خانم هاى ايرانى دور هم جمع شوند،‏ مدرسه باز كنند،‏ انجمن داشته باشند،‏ تعليم و تربيت بشوند،‏ ديگر روى به ديزى هاى كهنه و چربى گرفته نخواهند كرد،‏ يا دست كم،‏ خواهند فهميد كه‏ «ديزى پاك و پاكيزه بهتر از ديزى هائى ست كه دو انگشت دوده در پشت و يك وجب چربى بر در و ديوارش است‏» آنگاه تميز عقايد نو از كهنه آسان تر خواهد بود،‏ چرا كه‏ «اصل خرابى مملكت و بدبختى ايران همان اعتقاد كاملى ست كه زن هاى ما به ديزى از كار درآمده دارند‏» پس بايد‏ «به هر زودى كه ممكن است‏» عزم خود را جزم كنند،‏ به پا خيزند و‏ «هرچه در اين مملكت ريش،‏ جبه،‏ قطر شكم،‏ اروسى دستك دار و هرقدر كه از اين قبيل نشانه از سلامت استخوان باشد همه را يك روز روشن با يك‏ غيرت و فداكارى فوق الطاقه بارِ‏ يك الاغ‏ كرده از دروازه هاى شهر بيرون بيندازند‏». نيز در وداع با كهنگى و گنديدگى‏ «زن ها بايد هرچه ديزى از كار درآمده در مطبخ دارند،‏ همه را برداشته بياورند و پشت سر اين مسافرها بشكنند‏. اگر اين كار را بكنند،‏ من قول مى دهم كه در مدت كمى تمام خرابى ها اصلاح بشود‏»،‏ ورنه‏ «عقل من ديگر به جائى نمى رسد‏» و همان بهتر كه بروند‏ «ختم أمن يجيب بگيرند،‏ بلكه خدا خودش اصلاح كند‏ ... والسلام‏» (۲۴‏). دهخدا در ميان سخنان طنز آلود،‏