زايشِ مان ، انسانيتِ مان ؛ و نه اصل و نسبِ مان ! 

          خانه         قلم ها             info@rouzaneha.com             پيوند ها

 نشرِ ديگران

 تاريخی      دينی      سياسی     ويژه نامه ها   

 فهرست موضوعی ِ « نشرِ ديگران »  :   ادبی    مارکسيستی 

نشرِ ديگران 1     2

 

108

ناصر پاکدامن : آزادی انديشه

 

 

چرا آزادي انديشه؟ بحث از آزادي انديشه سنگ بناي هستي و موجوديت كانونها و سازمانهاي فرهنگي است. و پس و از همين رو است كه حيات كانون نويسندگان ايران نيز با بحث و كوشش در راه آزادي انديشه عجين است:

- نخستين باري كه كانون نويسندگان ايران توانست نشريه‌اي انتشار دهد (بهار 1358) نام “انديشة آزاد" را براي آن برگزيد. چرا كانون چنين كرد؟

- در آن "بهار آزادي"، جبهة دموكراتيك ملي روز 28 ارديبهشت، زاد روز مصدق را "روز آزادي انديشه، آزادي سخن و آزادي قلم" اعلام كرد و كانون نويسندگان نيز از جملة نخستين سازمانهايي بود كه بر اين انتخاب صحه گذاشت و اين روز را گرامي داشت.

- از آغاز دههء 70، در كوشش براي تجديد فعاليت كانون، "آزادي انديشه" همچنان در مركز بحثها و گفت و شنيدها و چه بسا بگو مگو هاي كانون و كانونيان است. از متن 134 كه منشورآزادي انديشه بود تا سخنان اين و آن كه آزادي انديشه را رها كنيم تا درهاي "كانون" باز شود. و بالاخره تا آن "خداوند جان و خرد" و آن مصاحبه در برنامة فارسي راديو بين‌المللي فرانسه (13 ژوئن 1999) كه از زبان  يكي از دبيران كانون شنيديم كه  مي‌گفت كه انديشه كه آزاد است پس آزادي انديشه معني ندارد، آزادي بيان و نشر است كه بايد موضوع كار و هدف فعاليت كانون نويسندگان باشد!

و بعد هم در ايرانِ اين چند سال اخير، ديگر بحث از آزادي انديشه از زبان و قلم اين وآن به كوچه و بازاركشيده شده است و به‌عنوان يكي ‌از كمبودهاي تحمل‌ناپذير و پس، از حادترين نيازهاي جامعه جلوه كرده است. دانشجويان دانشگاه هربار و هركجا كه مي‌توانند فرياد بر  مي‌آورند كه "آزادي انديشه، هميشه هميشه" و يا "آزادي انديشه، با ريش و پشم نميشه".  و البته لشكر حزب الله هم كوبنده به مقابله مي‌آيد كه "آزادي انديشه، با سوت و كف نميشه" (از شعارهاي هواداران و مخالفان خاتمي در سفر ايشان به مشهد، پيام امروز، شمارة 40، تير- مرداد 1379، ص. 12). و جنگ مغلوبه است. و درين ميان، كساني كشته مي‌شوند كه تنها جرم مشهودي كه دارند جسارت  انديشيدن  و دگر انديشيدن است: قتلهاي عمد و برنامه ريزي شدة پائيز گذشته، از قتل مجيد شريف و پروانة اسكندري و داريوش فروهر تا قتل  محمد مختاري و محمد جعفر پوينده ، و بعد هم آن مفقودشدگان و آن قربانيانِ مرگهاي مشكوك و قتلهاي مسلم: فرخ‌زادها، سعيدي‌سيرجانيها، دوانيها، زال‌زاده‌ها، مير‌علاييها، تفضليها، مظلومانها، غفارحسينيها و ديگران و ديگران.   

 و بالاخره روزنامه‌هايي كه در محاق توقيف افتاده‌اند: "سلام" كه توقيف است، “جامعه" و "توس" و "خرداد” و "زن روز" ... كه در ديار عدمند. و اين روزنامه نويس و آن صاحب قلم كه در زندان است چرا كه چيزي نوشته اند كه اصحاب ولايت را پسند نيامده است.

پس اين آزادي انديشه چيست؟ اين پرسش در ذهن ماست و پاسخي مي طلبد. در جست و جوي پاسخ، نخست آزادي را تعريف كنيم و سپس انديشه را، تا به تعريف آزادي انديشه برسيم. آنگاه  به بحث از "مطالبات و خواستهاي دموكراتيك" بپردازيم كه خاستگاه دائمي و اصلي آزادي انديشه است و بالاخره از موانع موجود بر سر راه آزادي انديشه سخن بگوئيم تا دريابيم كه چرا مبارزه براي آزادي انديشه، امروزي و هميشگي است. با نظري به ايران و آزادي انديشه در آنجا سخن را به پايان مبحث آزاديها ، مبحث زندگي است. كيست كه از اسارت شادمان باشد و قيد و بند و كور شو و دور شو را ناپسند نداند؟ كدام شاعر و نويسنده و نقاش غل و زنجير را به مدح نشسته است؟ آنكس هم كه چنين كند اينهمه را براي ديگران مي‌خواهد و نه براي خود! زندگي بي آزادي زندگي نيست، مردن تدريجي است و اسارت. حيوان هم آزادي را مي‌پسندد. غم باغ وحش را كه چه بي‌انتهاست به ياد بياوريد و يا زندگي دلقك‌مآب سيرك را! آنجا كه آزادي نباشد، زندگي، در بهترين حالات، زندگي در پشت ميله هاي باغ وحش است: سر به زير و مطيع. خور و خواب و شهوت. و بعد هم هيچ! آزادي به زندگي معني مي‌دهد. آدم، آدم مي‌شود، از اسارتِ نياز در مي‌آيد و به دنياي اعتراض يعني دگرگوني قدم مي‌گذارد. 

آزادي. وقتي از آزادي مي‌گوييم، مقصودمان آزاديهاست: آزادي انديشه، آزادي گفتار، آزادي مسكن, آزادي رفت وآمد، آزادي پوشاك و و و ...

آزاديها متنوعند و متعدد و متكثر و مانند هر مقولة اين‌چنيني، موضوع  تنظيم و طبقه‌بنديهاي گوناگون قرار گرفته‌اند. برخي از آزاديهاي ”فردي“ و آزاديهاي ”جمعي“ سخن گفته‌اند و برخي از آزاديهاي ”اساسي“ و ”غير‌اساسي“. و يا از آزاديهاي ”شخصي“ (آزادي رفت و آمد، آزادي مسكن و و و...)، آزاديهاي ”سياسي“ (آزادي اجتماعات، آزادي تجمع، آزادي عقيده، و و و ...)، آزاديهاي ”اقتصادي“ (آزادي داد وستد، آزادي  مالكيت ، و و و ...)، آزاديهاي ”فرهنگي“ (آزادي آموزش، آزادي اطلاعات، و و و ...) و آزاديهاي  ”اجتماعي“ (آزادي اعتصاب، آزادي كار و شغل، و و و ...). روشن است كه در اينجا هدف ما، بحث ازين طبقه‌بنديها و يا احياناً به دست دادن طبقه‌بندي ديگري نيست. غرض  ازين اشارات مختصر تنها توجه به اين نكته است كه آزادي تجليات گوناگون دارد و اين تجليات در عرصه هاي گوناگون حيات اجتماعي به چشم مي خورد.

به عنوان هشداري در مقدمه بگويم كه در نوشته ها و متون غربي و پس در ترجمة آنها به زبان فارسي، براي بيان اين مطلب كه آدميان بايد از آزادي در انديشيدن برخوردار باشند، اصطلاحات مختلفي به كار رفته مي‌شود كه تنوع و تعدد آنها ممكن است خواننده را به سرگرداني كشاند، در حاليكه اين تنوع و تعدد بيشتر از تنوع سنتهاي فرهنگي در كشورهاي گوناگون و يا از ذوق و نحوة كار مترجمان اين متون به فارسي حكايت مي‌كند و نه از تعدد موضوعات مورد بحث. آنچه را ديروز مترجمان به "آزادي فكر" ترجمه مي كردند امروز "آزادي انديشه" ترجمه مي‌كنند. مؤلفان ديگر و متون ديگر از "آزادي ذهن"، "آزادي وجدان" صحبت مي دارند كه در واقع مترادفهاي ديگري است براي همان "آزادي انديشه" يعني همان اصطلاحي كه ما در سراسر اين گفتار به كار مي بريم و اكنون هم به تعريف آن مي پردازيم.

تعريف اين اصطلاح را از تعريف  اجزاي تركيب‌كنندة آن آغاز كنيم: آزادي و انديشه.

آزادي چيست؟ اين آزادي چيست؟ البته كه اين كلمه را بسيار معني كرده اند. فرهنگهاي لغت كه "آزادي" را  در معناي سادة كلمه، به تبع “آزاد" معني كرده اند. "آزاد" يعني "آن كس كه به هيچ كس تعلق ندارد، در تملك يا تصاحب كسي نيست. برده و بنده نيست". "نه بر اشتري سوارم،  نه چو خر به زير بارم / نه خداوند رعيت، نه غلام شهريارم". و به اينگونه زندگي مي كنم. "زهرچه نقش تعلق بگيرد آزادم". و پس "آزادي"، يعني به كسي تعلق نداشتن، در تملك كسي نبودن. در قيد و بند اين كس و آن كس و اين چيز و آن چيز نبودن.

در اين تعريف، بر آزادي به عنوان  نوع و گونه اي از "بودن" تكيه شده است اما آزادي نوع و گونه اي از "رفتار كردن" نيز هست و با توجه به اين نكته به تعريفي مي‌توانيم رسيد كه  از جملة ساده ترين و بديهي‌ترينهاست: آزادي يعني حق بودن و رفتار كردن به دلخواه خود. يعني كه آدمي قدرت و توانايي آن را داشته باشد كه آن گونه كه مي‌خواهد، باشد و آن گونه كه نمي‌خواهد نباشد؛ كاري را كه مي‌خواهد بكند و كاري را كه نمي‌خواهد نكند. پس قدرت و يا توانايي انجام كاري را داشتن. يعني خودمختار بودن. برخورداري ازخودمختاري فردي. برخورداري از حق تعيين سرنوشت خويش.

 آيا مي تواند چنين باشد؟ به نظر برخي جز اين نمي‌تواند باشد. آزادي طبيعت بشر است. به گفتة روسو آدميان آزاد به دنيا مي‌آيند و سپس  در قيد و بند هاي جامعه گرفتار مي شوند. پس آزادي يعني حق طبيعي بشر، و آزاديها حقوق طبيعي بشر را تأمين مي‌كنند. برخي ديگر يادآور مي‌شوند كه بشر نه آزاد، كه نيازمند و محتاج به جهان آمده است و در احتياج  ونياز و قيد و فشار زندگي را آغاز كرده است و در طول حيات خود كوشيده است و همچنان مي‌كوشد كه بر اين مشكلات چيره شود و هر اندازه كه اين چيرگي بيشتر باشد و مرز نيازها به دورتر رفته باشد به همان اندازه هم آزادي آدميان بيشتر و گسترده تر است.  پس ”آزادي“ قطب مخالف ”ضرورت“ است، ضرورتي كه در ارضاي نيازها و احتياجات است. در حكمت عامه گفته اند كه "آدم گرسنه دين و ايمان ندارد". چرا؟ چون " اين شكم بي هنر پيچ پيچ / صبر ندارد كه بسازد به هيچ". و وقتي "هيچ" بود يعني آدمي در سلطة ضرورت گرفتار آمده است و هرچه از اين سلطه كاسته شود، آزادي او از گرسنگي بيشتر مي‌شود. و به اين معني، آزادي عينيت بيشتري مي‌يابد و ملموس و محسوس مي‌شود و آن زمان است كه آدم ”ناگرسنه“ و  "غير‌گرسنه" مي‌شود و پس دين و ايمان پيدا مي‌كند!

 اشكال اصلي چنين تحليلي در اين است كه بر نوعي تقابل و تضاد ناگزير و يكسويه ميان ضرورت و آزادي استوار است و از اثر تقليل و تخفيف ضرورتها بر پيدايش و  رشد و گسترش آزاديها سخن مي‌گويد بي آنكه از روند معكوس يعني از اثرگذاري آزادي بر كاهش و تخفيف ضرورتها سخني بگويد. اگر گرسنه، آزادي آن را نداشته باشد كه گرسنگي خود را به زبان بياورد از كجا به چنين ضرورتي پي خواهيم برد؟ نگاهي به تجربة تاريخي جوامع گوناگون نشان مي دهد كه نيازمندان هيچ جا و هيچ گاه از بيان نيازهاي خود باز نايستاده اند و همين حضور گويا و پايدار (به شهادت همة شورشهاي گرسنگان و قحطي‌زدگان براي نان و همة قيامها و عصيانها عليه مستبدان و خودكامگان تاريخ ووو...) از عواملي بوده است كه مرز قلمرو نيازها و ضرورتها را به عقب رانده است. پس ميان آزادي  وضرورت، رابطه اي دوسويه و متقابل وجود دارد هرچند كه با كاهش از فوريت و فشار ضرورتها،  فشار و فوريت آزاديها ميدان عمل گسترده تر و پايدارتري مي‌يابند.

 و امّا انديشه. هيچ كاري بي انديشه نيست و هم همة كارهاي روزانه و پيش‌افتاده در پي انديشه‌اي است و هم البته فعاليتهاي بسيار پيچيده و پيچيده‌تر: هنر، علم، اخلاق، فلسفه، دين، همه سرزمين انديشه‌اند. اگر انديشه‌اي به كار نيفتد نه هنري خواهد بود و نه علمي و نه اخلاقي و نه ديني. "اول انديشه وانگهي گفتار". و همچنين رفتار و كردار. البته ديگر تا آنجا نرويم كه "اي برادر تو همه انديشه‌اي / مابقي تو استخوان و ريشه‌اي" و يا به بحث "مي‌انديشم پس هستم" برسيم. به همين قناعت كنيم كه انديشيدن يكي از تواناييها و قابليتهاي ذهن بشري است و پس هر انساني مي‌انديشد.

 و البته كه آدمي تنها  انديشه نيست. موجوديت اجتماعي را نمي توان در انديشه خلاصه كرد. آدمي مي‌خورد، مي‌خوابد و زندگي اجتماعي دارد. پس رابطة ميان آنچه آدمي مي‌انديشد و آنچه مي‌كند از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. انديشه در خلأٍ پديد نمي‌آيد: جامعه، واقعيت اجتماعي، ميراث فرهنگي، قدرتهاي اقتصادي، سياسي و عقيدتي بر انديشه اثر مي‌گذارند. 

الزاماٍَ هر انديشه‌اي با آن ديگري يكسان و همسان نيست. انديشه در تفاوت و تقابل و تضاد با انديشه‌هاي ديگر است. آن هم از طريق گفتن و نوشتن و خواندن و گرفتن و دادن. لوتر گفته است: "انديشه از پرداخت حقوق گمركي معاف است". دنياي انديشه، يكسره با  تنوع و چندگونگي، تضاد و تغيير و دگرگوني  همراه است. گويي كه ذات انديشه در تنوع و تغيير خلاصه مي‌شود . و تنوع و تغيير لاجرم تحمل و شكيبايي را لازم مي‌آورد. كه اگر چنين نباشد تاريكي و خفقان و تعصب و خشك‌انديشي و انديشه‌سوزي بر همه چيز چيرگي مي گيرد.

اكنون باتوجه به آنچه در بارة آزادي و انديشه گفته شد مي توان به تعريف آزادي انديشه پرداخت. آزادي انديشه به اين معني است كه آدمي خود امكان آن را داشته باشد كه براي همة پرسشهايي كه در جريان زندگي شخصي و اجتماعي وي مطرح مي‌شود،‌آن پاسخهايي را كه مي‌پسندد انتخاب و يا تدوين كند وقادر باشد كه رفتار و كردار و عمل خود را با اين پاسخها مطابقت دهد و آنچه را حقيقت مي‌پندارد به آگاهي ديگران برساند.

با همة آنچه گفته شد ديگر بديهي مي‌نمايد كه  در هر جامعه‌اي  آزادي انديشه از اهميت اساسي برخوردار است و زندگي معنوي و فكري هيچ جامعه‌اي بدون آزادي انديشه در سلامت و صلابت نخواهد بود. هر نوع محدوديتي در آزادي‌انديشه دفاع و حراستي است از نظامها و نظمهاي سياسي و عقيدتي موجود و مستقر. آزادي‌انديشه در درون خود به شك نهادن وضع موجود را به همراه دارد و همين است كه سرچشمه اصلي بي‌اعتمادي پاسداران اعتقاد و قدرت را تشكيل مي دهد. براي اينان رعايت آزادي‌انديشه در حكم مار در آستين پروردن است.

بنابرين آزادي‌انديشه حاصل‌جمع يك رشته آزاديهاي خاص است كه همة آنها هدف واحدي دارند هرچند كه هر يك مسئلة خاصي را طرح مي كند.

در مركز آزادي انديشه، آزادي عقيده (Libertι d’opinion) قرار مي گيرد. يعني كه آدمي ازين امكان برخوردار باشد كه خود آنچه را در هر زمينه اي حقيقت مي پندارد تعيين كند. و پس آزادي اينكه در هر زمينه، نظر و ديدگاه شخصي خود را داشته باشد: عقيده آزاد است و داشتن هيچ عقيده‌اي جرم نيست. كسي را نبايد به جرم داشتن عقيده‌اي به دادگاه فرستاد و يا از كاري محروم  و از شغلي بركنار كرد.  اختلاف در عقايد درسرشت جامعة بشري است و آنجا كه همه بر يك عقيده هستند سرزمين خودكامگان و مستبدان است. آنان كه با فشار و اجبار به ترويج و تحميل "درست‌انديشي“ كمر مي‌بندند و به حذف "انحرافها" و "كج‌انديشيها" دست مي زنند لامحاله و به‌سرعت به‌ريشه‌كني منحرفان و كج‌انديشان خواهند رسيد تا صحنة هستي را از لوث وجودشان رهايي بخشند. چنين است كه يكسانسازي اجباري عقيده‌ها تنها به يكدستي گورستانها مي‌انجامد. چرا كه آزادي عقيده تنها به آزادي عقيده در موضوعات كم اهميت و ثانوي محدود نمي‌شود كه چنين چيزي جز سايه‌اي كمرنگ از آزادي عقيده نيست. همچنانكه گفته اند سنگِ‌بناي واقعيتِ ملموس آزادي عقيده، حق مخالف بودن است با آنچه در قلب نظم موجود قرار دارد. راه صلاح و نجاح جامعه، نه در  "درست انديشي"  كه در "دگرانديشي" است. هركس خود بايد معيار درستي و نادرستي باشد و آنچه را درست مي‌پندارد برگزيند. و اگر بخواهيم چنين باشد بايد كه مدارا و تحمل و شكيبايي  را بر جامعه حكمفرما بداريم. و اين كاري حياتي ولي دشوار است.

آزادي عقيده ، آن زمان كه در زمينة رويه و رفتار انسان در برابر دين و ايمان اعمال  مي شود آزادي ديني نام مي‌گيرد كه هم "آزادي اعتقاد"را در بر مي‌گيرد و هم "آزادي عبادت" ويا پرستش و نيايش را.

"آزادي اعتقاد" (يا اصطلاحات مترادفي چون"آزادي وجدان" و"آزادي ايمان" ) به معناي آزادي در انتخاب است ميان بي‌اعتقادي و يا اعتقاد به ديني از ميان اديان موجود. "آزادي عبادت" يعني كه مؤمنان و معتقدان آزادند كه به دين خود عمل كنند و مراسم و مناسك  ديني خود را، چه به صورت فردي و چه به صورت  جمعي، به جا آورند.

عقيده‌اي را داشتن به خودي خود مقصودي را حاصل نمي كند مگر اينكه دارندة آن عقيده ازحق بيان آزاد  عقايد خود هم برخوردار باشد. ازينروست كه آزادي عقيده از آزادي سخن جدايي‌ناپذير است. آزادي سخن (يا "آزادي بيان" و يا "آزادي گفتار" و يا "آزادي كلام") يعني كه هركس حق آن دارد كه عقيدة خود را براي ديگري  بيان كند. آزادي عقيده و آزادي سخن دو همزاد بهم بسته و درهم پيوسته‌اند. حيات و دوام هريك در حيات و دوام آن ديگري است. اين دو آزادي مهمترين و اصليترين آزاديهاي معنوي و فكري هستند و با تجاوز به آنهاست كه حريم آزاديهاي فردي و اجتماعي درهم شكسته مي‌شود. مميزي و "سانسور" آشكارترين و متداولترين شكل تجاوز به آزادي سخن  است. و سانسور مي‌تواند در آشكار و نهان به وسيلة دولت، به وسيلة پاسداران جهانبيني‌هاي ديني و غير ديني حاكم و يا به وسيلة قدرتهاي اقتصادي و سياسي و فرهنگي اعمال شود. آنچه در جامعه‌اي صلاح و مصلحت دانسته مي‌شود و يا آنجه به موجب عادات و آداب و رسوم و سنن  اجتماعي بايد از حرمت و احترام برخوردار باشد در هر زمان مي‌تواند بهانه و بستر پيدايش موانع گوناگون در راه آزادي سخن گردد.

نتيجة منطقي آزادي سخن، آزادي طبع و نشر است. يعني كه مردمان بايد بتوانند عقيدة خود را آزادانه از طريق طبع و نشر و قلم و كاغذ و كتاب و روزنامه و راديو  وتلويزيون (و اكنون هم از طريق رسانه‌هاي الكترونيكي) پخش و پراكنده كنند. پس آزادي طبع و نشر به معناي آزادي خبرگيري و خبر رساني، آزادي مطبوعات، آزادي راديو و تلويزيون، آزادي سينما و نمايش است.

آزادي طبع ونشر، "آزادي آفرينش هنري و فكري" را به دنبال مي‌آورد كه پهنة ابداع آثار علمي و هنري، پهنة آزادي است.  اما آزادي انديشه لازم مي آورد كه هم  آموزش از آزادي برخوردار باشد و هم فراگرفتن و آموختن در آزادي صورت بگيرد. آزادي تعليم و آزادي تعلم سنگ بناي آن گروه از آزاديهايي است كه به عنوان آزاديهاي "آكادميك" شناخته مي شود.

همهء اين آزاديها كه در واقع از تبعات آزادي انديشه شمرده مي شوند، به خودي خود و به صورت منطقي آزادي اجتماعات، آزادي تظاهرات، آزادي انجمنها و احزاب، آزادي اتحاديه‌ها را مي‌طلبد كه در غياب آنها، وجود اين آزاديها معنايى نمي‌يابد، قوام و دوامي نمي‌گيرد و پس پايداري ندارد.

از همة آنچه گفته شد مي‌توان دريافت كه آزادي انديشه در هر جامعه و در هر زمان، از مقام و اهميتي اصلي و محوري برخوردار است چرا كه شامل همة حقوقي است كه ذهن آدمي را نيرو مي‌بخشد و بارور و كارآ مي‌كند.

آزادي انديشه، آزادي انديشيدن، چگونه انديشيدن و به چه انديشيدن را همراه دارد (آزادي عقيده، آزادي اعتقاد و آزادي ديني) و اينهمه  آزادي بيانِ انديشه (آزادي سخن و آزادي قلم) و آزادي نشرِ انديشه (آزادي طبع و نشر و  تعليم و تعلم و تجمع و تشكل) را ضرور مي‌سازد. پس آزادي انديشه، محوري است و حياتي: آزادي در خواب نيست، آزادي در بيداري است. آزادي انديشه، در همة تجليات خود با زندگي روزمرة همگان سر و كار دارد و بنابراين به خلاف آنچه ممكن است در وهلة نخست از بحث كنوني برآيد، از دنياي انتزاعيات نمي‌آيد بلكه از نيازهاي نخستين و پايدار و ملموس آدميان سرچشمه مي‌گيرد. در همه زمان و در همه جا.

 آيا واقعاًٍ چنين است؟ آيا آزادي انديشه  و در سطح عمومي‌تري، اساساًٍ آزادي زاييدة شرايط تاريخي - اجتماعي خاصي است؟ به عبارت ديگر آيا آزادي محصول يك نظام خاص اجتماعي‌‌‌اقتصادي است؟ برخي چنين مي پندارند و پس به نظر ايشان، پيش زمينة لازم براي آزاديها، و براي آزادي انديشه هم، پيدايش آن نظام خاص اجتماعي‌‌اقتصادي است و آنجا كه اين نظام نيست، سخن از آزاديها بيهوده و بي‌پايه است. اين نظر برخي از نظريه‌پردازان علوم اجتماعي و سياسي است. مثلاًٍ برخي از پيروان ماركس چنين مي انديشند كه بحث از آزادي و آزاديهاي فردي با پيدايش بورژوازي، پيدايي مي‌گيرد و با رسيدن اين طبقه به قدرت است كه آزاديها معنا و مفهوم مي‌يابد.

به آن پرسش دربارة خاستگاه آزاديها به نوع ديگري هم مي‌توان پاسخ داد و آن هم از طريق كوشش براي يافتن پاسخي به پرسشهايي از اين چنين: اين نياز به آزادي انديشه از كجا برآمده است و خاستگاه اجتماعي آن كدام است؟ چرا به تحديد آزاديها، به سركوب و زندان و خفقان و استبداد اعتراض مي‌شود؟ چرا اين اعتراض كه از زبان و كلام و حرف آرام آغاز مي‌شود و به جنبش انقلابي هم مي‌رسد همه جا و همه زمان به چشم مي‌خورد؟ مبارزة با ظلم در اين زمان و آن زمان تندي و كندي مي‌گيرد اما هميشگي است و مبارزة با ظلم يعني  رهايي از ظلم و سركوب را خواستار شدن. و اين خواست دايمي است و بخشي از خواستها و مطالباتي را تشكيل مي دهد كه بر آنها "خواستها و مطالبات دموكراتيك" نام نهاده اند و در همة جوامع، هرچند با تندي و كندي كم يا بيش، به چشم مي‌خورد و حاصل يكي از تضادهايي است كه ريشه در بطن جوامع بشري دارد.

واقعيت اجتماعي يكدست و همگن نيست و هر زمان بستر تنشهايي است كه از تضاد ميان عناصر متشكل آن در اين زمينه يا آن زمينه بر مي‌خيزد. مهمترين و شناخته‌ترين اين تنشها از تضاد ميان منافع گروهها، قشرها و طبقات سرچشمه مي‌گيرد. تضاد طبقاتي بستر مبارزةطبقات است و در همة جوامع طبقاتي حاضر و فعال است. موضوع و هدف مبارزة طبقاتي كسب و يا حفظ برتري و تفوق طبقاتي است.

شكل ديگري از تضاد را  كسب و يا حفظ برتري و تفوق قدرت سياسي بر مي‌انگيزد. اين  تضاد سياسي هم نيروهاي در قدرت را در برابر يكديگر قرار مي‌دهد  (اين نوع از تضاد سياسي در تجربة حكومتهاي ائتلافي و يا جبهه‌مانند به فراواني ديده مي‌شود) و هم از قرار گرفتن اين نيروها در برابر نيروهاي سياسي  بيرون از قدرت ناشي مي‌شود. تضاد سياسي  خاصه در تجربياتي از نوع "اصلاحات از بالا" (كه معمولاٍ حذف و يا بركناري برخي از درقدرتيان را به همراه مي‌آورد) در ميان گروههاي در قدرت  و يا در دورة برزخ و انتقال قدرت، ميان نيروهاي در قدرت و نيروهاي بيرون از قدرت شدت  و حدت مي‌گيرد.

تضاد دموكراتيك نوع سومي از تضادهايي است كه در جوامع بشري به چشم مي‌خورد.  مردمان در هر زمان و همواره مي‌خواهند كه خود  سرنوشت خويش را رقم بزنند و بتوانند در همة اموري كه به خود مربوط مي‌دانند دخالت داشته باشند و هيچ امري كه به ايشان مربوط مي‌شود در هر حال بدون اطلاع و حضور و موافقت و دخالت  ايشان حل و فصل نشود. اما اين خواست همه جا در تضاد و تقابل با كاركرد و طبيعت "قدرتهاي سازمان‌يافته" (دولت، مذهب، حزب، فرقه و و و...)  قرار مي‌گيرد كه از هر سو مي‌كوشند كه با نفي و يا تحديد حق تعيين سرنوشت، به جاي مردمان تصميم بگيرند و عمل كنند. از همين رو است كه  تضاد و تقابل حكومت شوندگان با حكومت كنندگان و تضاد و تقابل ميان "مديران" و سازمان دهندگان حهان‌بينيهاي حاكم با ديگراني كه جز اين مي انديشند دو عنصر اصلي "تضاد دموكراتيك" را تشكيل مي‌دهند. اين تضاد  به يك دوره يا مرحلة خاص از تحول جوامع بشري تعلق ندارد چرا كه  با پيدايش دولت و پيدايش جهان‌بينيهاي ديني  يا غيرديني پيدا‌يي گرفته و تا زمان امحاء و اضمحلال  اين دو هم ادامه خواهد داشت؛ هرچند كه اين تضاد هم در شرايط گوناگون اقتصادي و اجتماعي (مثلاً بحران اقتصادي و يا جنگ و بحران سياسي) مي‌تواند  تشديد و تصريح بيشتري يابد.

 در اين تضاد، حق تعيين سرنوشت (خودمختاري) است  كه سرچشمه و موضوع  تنش و درگيري است. قدرتهاي سازمان يافته چنين حقي را بر نمي تابند كه خود را در همة آنچه با فكر و كار و هستي مردمان ارتباطي دارد تنها تصميم گيرندة ذيصلاح  مي‌دانند و مي‌خواهند و مردمان نيز چنين سيطره اي را نمي‌پذيرند  و خود را حاكم بر سرنوشت خويش مي‌خواهند و اين چنين است كه مجموعه‌اي از خواستها و مطالبات درباره و در حول و حوش حق تعيين سرنوشت (خودمختاري) پيدايي مي يابد و شكل مي‌گيرد كه "مطالبات و بازخواستهاي دموكراتيك" نام گرفته اند (نگ:Ernesto Laclau, Politics and Ideology in Marxist Theory       Capitalism - Fascism - Populism. London, NLR, 1977, p. 158-198.)    خواستهايي چون  برابري، عدالت، آزادي، مشاركت در تصميمگيريها و گرايش به صورتهاي شورايي و جمعي در كار و مديريت  اجتماعي، مقاومت در برابر ستم و خودسري قدرتهاي سازمان يافته  از جملة عناصر تشكيل دهندة  "مطالبات و بازخواستهاي دموكراتيك" هستند. برشمردن  برخي از خصايص اين "مطالبات و بازخواستها" مي تواند بر روشنايي بحث بيفزايد:

- مبارزة با دولت (قدرت سياسي حاكم) و مقاومت در برابر گرايشهاي  قدر قدرت‌مآبانه و مطلق‌كردارانة آن و همچني