زايشِ مان ، انسانيتِ مان ؛ و نه اصل و نسبِ مان ! 

            خانه           قلم ها                  info@rouzaneha.com                    پيوند ها 

 نشرِ ديگران                            روز شد :   mercredi, 06. août 2008          

 تاريخی      دينی      سياسی     ويژه نامه ها   

 فهرست موضوعی ِ « نشرِ ديگران »  :   ادبی    مارکسيستی 

نشرِ ديگران   1   2   3  

 

 

 

   نگاهی تازه به ديانت بهائی

هما ناطق و آيين بابي

تورج اميني

22/10/1385

گمان نمي کنم کسي با اين نظر مخالف باشد که مورخان تاريخ معاصر ايران اکثر قريب به اتفاقشان دستي بر سياست داشته و دارند و به همين دليل بيشتر سر و کارشان با تاريخ ، از منظر سياسي بوده است تا صرفا يک ديدگاه تاريخي.(1) به عبارت بهتر مهم ترين ستون تاريخ نگاري ايراني بر "تحميل نظريات سياسي" نهاده شده است و نه بيان چيستي و تحليل وقايع تاريخي. ايراد و عيب اين موضوع زماني برملا مي شود که مورخان سياست زده ايراني بخواهند در باره تاريخ مذاهب از ديدگاه سياسي خود بنويسند.

گر چه در ظاهر آنان چاره اي جز اين کار ندارند ، زيرا آموخته هاي بنياني آنان سراسر سياسي است و نه تاريخي ، علمي ، مذهبي يا چيز ديگر و از آن جا که ايشان نه دين را مي شناسنتد و نه ساز و کار ايجاد و پيشرفت دين را ، طبيعي است که آن چه نوشته اند ، مي تواند نقايص بسياري را با خود همراه سازد ، مورد اعتراض قرار گيرد و کاستي هاي آن به نمايش گذاشته شود. از طرف ديگر ، مورخان مهم ايراني در اين سده اکثرا مذهب گريز بوده اند و مي خواسته اند که مذهب و امت را از دامن ايرانيان بزدايند و ملت را به جاي آن بنشانند. اين کار ناموزون تماما به دليل مخالفتي است که اکثر آنان با اسلام داشته اند. خصوصا در اين سه دهه ، ايشان براي آن که عليه جمهوري اسلامي بنويسند ، مذهب و سياست را مخلوط کرده و يا آن که سياسي نويسي تاريخي را بهانه اي قرار داده تا با مذهب و حکومت رسمي ايرانيان بجنگند.

نوشتن در باره تاريخ آيين بابي هر دو عيب بالا را در خود پرورده و در اين صد و اندي سال چنان فربه شده است که زدودن افکار سقيم و روش هاي ناموزون تاريخي ، تحمل سال ها رنج و مرارت را مي طلبد. از يک طرف آيين بابي در دوره قاجار به وجود آمد و مورخان قجر شناس ناچار بوده اند که بالاخره در باره تاريخ زندگاني سيد باب و پيدايش آيين بابي نيز چيزهايي بنويسند و از طرف ديگر چون دين بابي داعيه نسخ اسلام را داشت ، کساني که عليه اسلام نيز مي خواسته اند بنويسند ( و امروزه روز نيز دق دلي خود را بر سر حکومت جمهوري اسلامي خالي کنند ) ، تاريخ قاجار و پيدايش آيين بابي بهترين مستمسک بوده است براي سرکوفت زدن و برملا کردن عقده هاي فروخفته.

در اين دو حالت است که تاريخ آيين بابي بايد مثله شود تا سياست زدگي مورخان همچنان استوار بر جاي خود بماند. مورخاني که در باره تاريخ دين بابي از منظر سياسي نگاشته اند بر همين کجراهه رفته اند و از آن جا که ايران محل افت و خيزهاي شديد سياسي بوده است ، افراد مزبور متأسفانه هيچ گاه از اشتباه امثال خود در گذشته زمان درس عبرت نگرفته ، تنها صورتي از تحليل هاي نامربوط گذشتگان را عوض کرده و ماهيت قضيه را همچنان حفظ کرده اند. آنان بدون آن که آيين بابي را بشناسند و از منظر ظهور يک پديده ديني بدان نگاه کنند ، به دنبال اثبات معتقدات سياسي خود بوده اند و نه در پي جستجو و تحقيق در باره يک واقعه اي که در قالب اعتقاد ديني ظاهر شده است. محمد رضا فشاهي ، احسان طبري ، فريدون آدميت ، اکثر مستشرقان و بسياري ديگر از خودماني ها از اين زمره اند و متأسفانه اين آخري ، هما ناطق نيز بر همين راه رفته است. من در اين نوشتار قصد دارم نگاهي گذرا به مطالبي که مشاراليها در کتاب "ايران در راهيابي فرهنگي" ( چاپ لندن ، 1988 ) در باره آيين باب نوشته ، بيندازم و اميد دارم بتوانم گذشته از نقد مطالب خانم ناطق ، شمايي کلي از اشکالات اساسي که دامان مورخان ايراني را در مواجهه با آيين بابي گرفته است ، نشان دهم.

نخستين و شايد مهم ترين نکته اين است که مورخان مشهور و بزرگ ايراني تماما در باره آيين بابي اظهار نظر کرده اند ، بدون آن که حتي يکي از آثار سيد باب را خوانده و يا در باره مفاد نوشته هاي او تحقيق و بررسي صورت داده باشند! نمونه هايش را در دو مقاله ديگر: "فريدون آدميت و بهاييان" و "مجلس مناظره باب با علماي تبريز" ، در باره آدميت و حامد الگار ارائه نموده ام و اينک در اين جا به سراغ هما ناطق بايد بروم که يکي ديگر از بزرگان تاريخ نويسي ايران معاصر است. آيا اين درد را با چه درماني مي توان چاره کرد که کسي در باره يک آيين سخن بگويد در حالي که نوشته هاي صاحب آن دين را حتي نگاه کرده باشد؟ آيا مضحک نيست کسي در باره تاريخ زندگي رسول اسلام کتاب بنويسد ، بدون آن که حتي لاي قرآن را باز نموده و تا آن جا که امکان داشته باشد ؛ تعاملات اجتماعي ، فرهنگي و سياسي دوران محمد را از آيات قرآني بسنجد؟

متأسفانه و اسفا که در باره آيين بابي به همين سادگي اين اتفاق سخيف رخ داده و هر کس که چهار سند از آرشيو بايگاني هاي انگليس ، فرانسه ، روسيه و ... ديده و کتب ناسخ التواريخ ، صدرالتواريخ ، روضة الصفا و .... را خوانده ، گمان کرده است که به ساز و کار اعتقادي/ اجتماعي/ تاريخي آيين بابي راه يافته است. بديهي است فهمي که از نوشته هاي مورخان درباري ، سياحان فرنگي ، مأموران سياسي ديگر کشورها و بنيادگرايان اسلامي در باره آيين بابي به دست مي آيد به همان اندازه کج و معوج است که مثلا شناختن آيين مسيحي بدون مراجعه به اناجيل اربعه ( و يا آثار مؤمنين اوليه مسيحيت ) و اتکا به نوشته هاي مورخان يهودي يا رومي. ضمن آن که در اين مثال ، گفتني است که چون عيسي مسيح کتاب مدوّن نداشت ، چاره اي جز رجوع به اناجيل نيست و منطقي است که اگر او نيز کتاب مي داشت ، نخستين منبع و مرجع ، مي بايست نوشته هاي خود مسيح مي بود.

اما ما از کجا مي فهميم که مورخان تحليل گر ايراني ، نوشته هاي سيد باب را نخوانده اند و من درآوردي به تحليل تاريخ و آيين بابي دست زده اند؟ بسيار ساده است ، به مراجعي که استفاده کرده اند ، نگاه مي کنيم و مي بينيم که تاريخ شناسان ايراني و من جمله در بحث ما ، خانم هما ناطق در حالي که هيچ آشنايي و سر وکاري با آثار سيد باب نداشته اند ، در باره آيين بابي و زندگي سيد باب قلم فرسايي کرده اند. البته به اعتقاد من در باره ناطق اين امر زياد عجيب و دور از ذهن نيست ، زيرا شاگردي "استاد فريدون آدميت" را کرده است!

در همين پروسه است که مشاهده مي نماييم در کتاب راهيابي فرهنگي ، محض رضاي خدا حتي يک نمونه ارجاع مستقيم به آثار باب به چشم نمي آيد و اما تا دلتان بخواهد از سپهر ، اعتمادالسلطنه ، اعتضادالسلطنه ، احسان طبري ، فشاهي ، گوبينو ، آدميت ، آرين پور ، سعادت نوري و حتي خود نويسنده ، نقل قول وجود دارد. عجيب تر آن که خانم ناطق براي شناخت حرکت سيد باب ، يا به دامان اسناد وزارتخانه هاي اروپايي آويخته و يا آن که به سايه سياحان فرانسوي گريخته است. اين خود نشانه اي بسيار محکم است بر اثبات ادعاي من که مورخان ايراني ديدگاه خود را در باره آيين بابي با منظرهاي سياسي درآميخته اند. تنها دو شخصي که نزديک ترين رابطه را با آيين بابي ( و نه خود سيد باب ) داشته اند و در جزو ارجاعات خانم ناطق آمده اند ، يکي موسيو نيکلا و ديگري آقاخان کرماني است.

موسيو نيکلا گر چه با انتشار کتابي در باره آيين بابي اعتقاد راسخ خود را به اين دين نشان داد و بسياري از آثار سيد باب را نيز در کتاب خود ترجمه کرد ، اما بايد دقت کنيم که فهم او به عنوان يک مستشرق که تحت تأثير جانبازي بابيان قرار گرفته بود و عاقبت علاقمند به آيين بابي شد ، چقدر مي توانست نزديک به خود اين آيين شرقي باشد ضمن آن که او آثار سيد باب را ( که احتياج به دانستن مباني ديني و اعتقادي اسلامي و شيخي داشت ) به صورت گزينشي ، به زبان فرانسه درآورد و خانم ناطق اين نسخه فرانسوي را ديده و خوانده است.(2) اين خود مي تواند معياري باشد که فهم ناطق با چه مقدار فاصله از آثار فارسي و عربي سيد باب به دست آمده است و بگذريم که نيکلا اساسا کارش روايت تاريخي بود و نه تحليل يک تاريخ مذهبي و اشتباهات بسياري نيز حتي در روايت ها مرتکب شده است.

آقاخان کرماني نيز گر چه در باطن به سيد باب اعتقاد داشت و در منزلش يواشکي براي اثبات حقانيت آيين بابي کتاب مي نوشت ، اما در ظاهر مطلقا بابي نبود و حتي در جمع بابيان ازلي وجود مستقلي داشت ، با فاصله بسيار از سيد باب ، هم از نظر زماني و هم از منظر رفتاري و گفتاري. او آش در هم جوشي بود از ناسيوناليزم و قاجار ستيزي ؛ دين گرايي و الحاد ؛ اسلام گرايي و اسلام ستيزي ؛ به کارگيري روش هاي ديني همراه با روش هاي مبارزات سياسي ؛ با ميرزا ملکم خان آبگوشت خوردن و با سيد جمال الدين اسدآبادي پالوده صرف کردن و ..... و يکي از بدبختي هاي ايرانيان و فرهيختگان ايراني/ خارجي اين بوده است که آيين بابي را اکثرا از طريق و منظر آقاخان کرماني شناخته اند و بدتر آن که کتاب بي منطق هشت بهشت او را معرف کليت آيين بابي دانسته اند. گفتني است که ناطق با توجه به اين که حرکات ازليان را در تاريخ معاصر مي شناسد ، اعتراف کرده نوشته هاي ميرزا آقاخان اگر نه تشريح و تحليل انديشه هاي باب ، دست کم توجيه جنبش بابيان ( بخوانيد فعاليت هاي سياسي ازليان! ) بود.( ص 73 ) اين داستان بسيار مفصلي است که در جاي ديگر بدان پرداخته و شرح مستوفي داده ام و اميدوارم روزي چاپ شود.

توقع من از خانم ناطق به عنوان يکي از ارکان تاريخ نويسي معاصر ، اين است که او اگر مي خواهد راجع به سيد باب مطلبي بنويسد ، مکاتبات و رساله هاي سيد باب پيشکش ، لااقل يک بار سعي کند تا کتاب "بيان" را بخواند. اما دريغ که او اگر چه در باره آيين بابي و سيد باب مي نويسد ، اما حتي کتاب بيان را به چشم هم نديده است ، چه رسد که بخواهد بخواند و چه رسد به آن که از پس انشاي سيد باب با اصطلاحات مخصوص بابيه برآيد و سپس بفهمد که سيد باب را چه قصدي در سر بوده است. زياد سخت نيست اگر بخواهيم بفهميم که خانم ناطق اصلا کتاب بيان را ديده است يا نه. او در جايي اشاره نموده:

" مهم تر اين که در باب 15 بيان ، پيامبر ما ، زنان را از قيد حجاب آزاد کرد. اما به اعتدال سخن گفت و پي نگرفت ".( ص 71 )

نه تنها چنين حکمي در کتاب بيان نيست ، بلکه اصولا سيستم فصل بندي کتاب بيان بر اساس "واحد" است و نه "باب". حالا ، اين جمله را هما ناطق از هر کس برگرفته باشد ، نشان از آشوب ، بي نظمي و درهم ريختگي تاريخ نويسي ايراني دارد که ناطق در باره چيزي مي نويسد که اصلا از آن اطلاعي حاصل ننموده ، اما چنين وانمود مي کند که تسلطي کامل به موضوع سخن خود دارد. او چيزهايي به گوشش خورده و يا در کتاب هاي تاريخي سياسي! مطالبي خوانده که به کارش آمده ، لذا از آن مطالب بهره برده است ، البته با ظاهر و رنگي کاملا علمي. آيا عجيب نخواهد بود اگر بدانيم که ناطق با توجه به آن که "از چيزي که نمي دانست و نمي شناخت دم زد" ، اما در عين حال با غرور مخصوص فرهيختگان ايراني در باره سيد باب چنين نوشت:

" او نيز همانند جمله پيشوايان ، پر مي گفت و از آن چه نمي دانست و نمي شناخت ، دم مي زد "!( ص 69 )

تصورش براي من بسيار مشکل است که ناطق گذشته از رفقاي ازلي و بهايي که داشت ( و هنوز دارد ) و مي توانست از آنان براي به دست آوردن آثار سيد باب کمک بگيرد ، اما ظاهرا هيچ تلاشي براي اين کار نکرد. او در سرزمين آزاد فرانسه ، در هر شهري که مي خواست ، مي توانست به مرکز بهاييان رجوع نمايد و نوشته هاي سيد باب را طلب کند يا تاريخ هاي معتبر بابيه را بگيرد و بخواند تا بتواند تاريخ دقيق بنگارد. او به سراغ هر بچه دبيرستاني بهايي در پاريس مي رفت ، امکان آن را مي يافت که بتواند به اصل منابع دست پيدا کند ، اما دريغ که ما ايرانيان نخوانده ملاييم و بدتر آن که نانوشته ها را مي خوانيم و سپس به سادگي آب خوردن در باره آنها مي نويسيم!

متأسفانه ناطق با توجه به همين اطلاعات سر هم بندي و از هم گسيخته که از اين کتاب آن کتاب در ذهنش نشسته ، در پي تحليل تاريخ ظهور سيد باب برآمده و طبيعي است وقتي کسي براي نوشتن تاريخ بابيه ، آثار سيد باب و بابيان و همچنين تاريخ هاي دست اول بابيان و بهاييان را نخوانده باشد ، نخواهد توانست نظريه پردازي درست ، منطقي و مطابق با واقع به دست دهد. از همين رو است که اشتباهات عجيب و غريبي دامان ناطق را رها نمي کند و حتي در بيان ساده ترين گزارش هاي تاريخي خود ، غلط هايي مي نويسد که در شأن هيچ تاريخ نگاري نيست. از جمله:

اطلاق بوي بابيگري به رساله اي که جعفر ابن اسحاق در دوره فتح علي شاه نوشته! ( ص 43 ) ؛ ديدار سيد باب و قرة العين در کربلا و حرکت سيد باب پس از مرگ سيد کاظم از راه مکه به ايران ( ص 63 ) ؛ آگاه بودن سيد باب از تنظيمات عثماني و مشاهده کردن مخالفت هاي توده هاي مسلمان ، زمين داران بزرگ و مراجع ديني و نظامي با تنظيمات سلطان در بغداد!( ص 61 و 62 ) ؛ تخليط شخصيت هاي گوناگون بابي با سيد باب در زماني که در باره ورود سيد باب از مکه به ايران سخن گفته و همچنين چوب خوردن سيد باب در شيراز توسط حسين خان حاکم شيراز ( ص 62 ) ؛ کمک حاجي ميرزا آقاسي به باب پس از آن که علماي اصفهان حکم قتل سيد باب را نوشتند ( ص 65 ) ؛ اختلاط در زمان نوشتن نامه هاي سيد باب به حاجي ميرزا آقاسي با مکاتبات علماي اصفهان و حاجي مزبور ( ص 66 ) ؛ آزادي بيان و تأمين جاني داشتن بابيان در دوره حاجي ميرزا آقاسي ( ص 69 ) ، بابي شمردن تعدادي از بهاييان که سياحان فرنگي آنان را مشتاق تغيير و تحول دانسته اند ( ص 73 ) و ..... قس علي ذلک. همه اين اشتباهات به اين علت رخ داده که ناطق به خود همت نداده است تا براي تحقيق خود به منابع اصلي تر رجوع کند. او که براي نشان دادن چهره جديدي از حاجي ميرزا آقاسي ، هزاران برگ سند و دهها کتاب و رساله را زير و رو نموده ، چرا براي خواندن يکي دو جلد کتاب از آثار بابيه و بهاييه وقت نگذاشته است؟ از اين مضحک تر آن که او گاهي استنادات ، ارجاعات و فهمش نسبت به آيين بابي را از کساني همچون فشاهي و طبري به دست آورده و از همه اسف انگيزتر آن که ناطق براي فهميدن دين بابي به حامد الگار نيز تکيه کرده است.( ص 65 )

نخواندن آثار سيد باب باعث شده تا هر کس هر با ربط و بي ربطي را در کتابش نوشته که با تز و تئوري ناطق همخواني داشته ، مشاراليها آن را برگيرد و به مطالب کتابش اضافه نمايد و ظاهرا او هيچ پروايي نيز نداشته است تا ببيند مطالبي که مي نويسد اصلا مطابق با واقع بوده يا نه. از جمله:

" باب نخست با تفسير سوره يوسف درآمد و آيين خود را شناساند ، آن هم در بزرگداشت علي و نقد علما. او همان مطالبي را از سر گرفت که پيشتر درويشان علي اللهي ، شيخيان و ديگر رساله نويسان گفته بودند ".( ص 70 )

" از ميان شاهزادگان هم ملک قاسم ميرزا ، کامران ميرزا و فرهاد ميرزا معتمدالدوله روي خوش نمودند ، حاجي ميرزا آقاسي که جاي خود داشت. باب از او به ستايش ياد مي کند و مي نويسد: "بديهي است حاجي به حقيقت آگاه است" و مي دانيم که در بيان او ، واژه حقيقت همانا آگاهي به اسرار نهان است که شيخيه عنوان کرده اند و باب در ربط با معتمدالدوله هم به کار مي برد ".( ص 65 )

" ميان ناکجا آباد باب با جهان بيني قرة العين و بشرويه تفاوت از زمين تا آسمان بود ".( ص 69 )

" در زمينه اصلاحات ديگر ، باب مراسم حج را برانداخت [...] و نماز و روزه و قرائت قرآن تحريم شد ".( ص 73 )

" گرايش به ايران باستان از وجهه اي برخوردار بود که حتي باب آيين خود را با رسوم زردشتي درآميخت ".( ص 43 )

" در روي گرداني از شريعت عربي ، بابيان برخي از آداب و سنن آيين زرتشت را زنده کردند. در نوشته هاي باب به گونه اي پرستش خورشيد به چشم مي خورد ، گاه از خورشيد حقيقت نام مي برد ، گاه برايش هويتي زنده و جداگانه مي سازد [...] در بيان ، باب از مريدان خواست هر روز آدينه با لباس هاي پاکيزه و خلوص رو به خورشيد بايستند. نيز در اعياد مذهبي رويکرد باب به آيين زرتشت بود. نوروز را عيد مذهبي قرار داد. تحت تأثير زرتشتي گري سال را به 19 ماه و 19 روز تقسيم کرد ".( ص 70 و 71 )

گر چه نمونه اين اظهارات در کتاب "راهيابي فرهنگي" بسيار است ، اما من بر خود لازم مي دانم که در باره مواردي که در فوق اشاره کردم ، توضيحاتي را بنويسم

اولا: اگر در فرهنگ ديني آيين بابي ، براي مقام ديني علي ابن ابي طالب اهميت خاصي وجود دارد ، اما من نمي دانم در کجاي تفسير سوره يوسف در حدي که ناطق نشان مي دهد ، از علي ابن ابي طالب مطابق با اعتقاد درويشان ياد شده! ، ضمن آن که مي دانيم سيد باب در آثار بعدي خود ، به صراحت نوشت که ملا علي بسطامي ( دومين نفري که به سيد باب ايمان آورد ) رجعت علي ابن ابي طالب بوده است.(3) 

ثانيا: ناطق آن جا که نوشت سيد باب ، حاجي ميرزا آقاسي را به حقيقت امر آگاه مي دانست ، موضوع نامه اصلا چيز ديگر است و نه تنها هيچ گونه ارتباطي با آن چه ناطق در صدد ابراز آن برآمده ، ندارد ؛ بلکه جملات سيد باب کاملا بر عکس آن چه است که ناطق به عنوان شاهد تئوري اش آورده و خوشمزه آن که لغت "حقيقت" را هم براي خواننده اش معني نموده است! با هم جملات سيد باب را بخوانيم تا ببينيم که اولا يادداشت برداري غلط از ترجمه هاي موسيو نيکلا چه بلايي در کج فهمي آيين بابي ايجاد کرده و ثانيا شاگرد خلف فريدون آدميت چگونه به خوبي آموخته است که جملات را از متن اصلي خارج کند و براي اهداف ناموزون خود به کار ببرد. سيد باب در نامه اي به محمد شاه در باره حکم تبعيدش به ماکو چنين نوشت:

" بعد از آن که مطلع شدم به اين حکم ، نوشته اي به حضور مدبر ملک فرستادم که والله به قتل برسان و سر مرا بفرست هر جا که مي خواهي ، زيرا که زنده بودن و بلاجرم به محل مذنبين رفتن ، سزاوار نيست از براي مثل من. آخر جوابي نديدم. اگر چه يقين است که جناب حاجي به کما هي امر علم نرسانيده و الا قلوب مؤمنين و مؤمنات را بلا حق محزون نمودن اشد است از تخريب بيت الله و قسم به حق که امروز منم بيت الله واقعي ".(4)

ثالثا: قرةالعين و بشرويه جز آن چه سيد باب در اختيارشان نهاد ، جهان بيني نداشتند. آنان کوچکترين تخطي از دستورات و فرامين سيد باب نمي کردند و اگر گاهي در ظاهر ، آنان را پيشرو در اقدامات اجتماعي مي بينيم ؛ بدون شک سنگ محک جامعه بابي براي کشف درستي رفتار آنان ، سؤال از سيد باب بوده است. ماجراي کشف حجاب که احتمالا دستمايه خانم ناطق براي ابراز اين تئوري گشته ، يک کار از پيش انديشيده شده توسط محمد علي قدوس و بهاءالله بود که جرأت و جسارت آن بر دوش طاهره نهاده شد(5) و به اعتقاد من بدين دليل طاهره براي اعلان نسخ اسلام انتخاب شد که اين کار مي توانست ناسخ را به کام مرگ بکشد و چون طاهره زن بود ، ارتداد و حکم اعدام در باره او مصداق نمي يافت. از طرف ديگر مي دانيم رفتارهاي راديکال قرةالعين مورد تأييد باب قرار گرفته است:

" انّها لدي ، لورقة طيـبة التي طهّـرت فؤادها عن رجس الحدود لربّها. فرحم الله امرء عرف قدرها و لم يؤذها باقلّ شيء ، لانّـها اليوم عزّ لذي قرابتها و شرف لاهل طاعتها في حکم الله ".(6)

اين که اگر ناطق بخواهد به خاطر مؤنث بودن خودش ، احساسات فمنيستي اش گل کند ، شأني غير بابي براي قرةالعين قائل شود و او را فراتر از سيد باب به نمايش بگذارد ؛ دقيقا به سخافت همان کاري است که آقاي يحيي شهيدي ( از منسوبان طاهره قرةالعين ) با مقدمه سخيف تري که ناصر تکميل همايون تحرير نموده ، در صدد برآمده بگويد: استغفرالله که طاهره بابي شده باشد ، او خود مدعي فرقه اي در اسلام بوده است!!(7) به خوبي مي دانيم که تاريخ نويسي ايراني استخوان ندارد و هر کس با مادرش قهر نمود ، آخر عمري شروع به تئوري پردازي مي کند و چه رشته اي بهتر از تاريخ که هر دروغ دمبلي را مي توان به خورد خواننده داد و در اين آشفته بازار ، به چند صد هزار تومان دست يافت! آيا کسي بهتر از هما ناطق بايد بداند که ادعاهايي که مطابق با واقعيت تاريخي نيست ، ارزش ماندگاري خود را از دست مي دهند ، حتي اگر زماني کوتاه دست به دست بگردند؟

رابعا: باب هيچگاه حج را حرام نکرد ، بلکه به رفتار مسلمين در مراسم حج و خصوصا به اين که مسلمانان شخص او را نشناخته اند ، طعنه زد(8) و حتي خود حکم حج با شرايط خاص مطابق آيين بابي صادر نمود.(9) و اعجب العجايب آن که ناطق نوشت که سيد باب نماز و روزه و خواندن قرآن را تحريم نمود! و اين به خوبي نشان مي دهد که ناطق نه تنها سلسله ظهور اديان را نفهميده ، بلکه ساده ترين امر در آيين بابي که قبول اسلام و قرآن باشد را ، نيز متوجه نگرديده است. اين اشکالات و استنادات بي ربطي که ناطق به دست داده ، ناشي از آن است که او مي خواهد آيين بابي را در جنگ با علما ( بخوانيد اسلام ) به خورد خوانندگانش بدهد. او با توجه به مطالعاتش از کتاب هاي ديگران ، در آيين بابي چيزهايي يافته که به نظرش مي توانسته اند مطابق با پيشرفت تلقي شوند و چون به اعتقاد ناطق ، اسلام مانع پيشرفت بوده است ، به همين دليل بايد آيين بابي را در وجهه کاملا ضد اسلامي به نمايش مي گذاشت!

زياد تعجب نکنيد اگر بدانيد که ناطق اصلا قصد داشته در باره انقلاب جمهوري اسلامي چيزهايي بنويسد ولي به ناگاه از دوره محمد شاه سردرآورده است! او در اولين جمله پيشگفتارش به اين موضوع اعتراف کرده ( ص 6 ) و شستشو دادن حاجي ميرزا آقاسي در کتاب راهيابي نيز به اين دليل صورت گرفته است که حاجي مزبور با فقهاي اسلامي سر سازگاري نداشت. اصلا دعوا ، چيز ديگر است و در اين ميان مثله کردن آيين بابي بهانه اي است تا دين و آيين ايرانيان مسلمان و اين انقلاب اخير به زير سؤال برود. همين.

خامسا: وصله ناجور بازگشت به ايران دوره زرتشتي و تجلي آن در احکام آيين بابي ، از دعاوي بي ربطي است که شايد سر زنجير اين سلسله را در دست همان ميرزا آقاخان کرماني بتوان پيدا کرد. از زمره حلقه هاي اين زنجير بلا انگيز ، فعاليت هاي بي معني فارسي سره نويسان را مي توان نام برد که نوعي تجلي مبارزه پوچ و پوشالي با دين اسلام بوده و هست و از زمره تلاش هايي است که در تاريخ معاصر براي ضديت با اسلام بدان دامن زده اند. سخافت اين حرکت چنان فراگير است که در عصر اينترنت ، کساني در ايران به نوعي از زبان فارسي صحبت مي کنند که خود ايرانيان نيز آن را نمي فهمند! در ايران معاصر بعضي از روشنفکران ايراني هم که خيلي دلشان مي خواست به زباني حرف بزنند که ضمن آن که پز اجتماعي باشد ، در عين حال کسي نفهمد که پرت و پلاهايشان چه معنايي دارد ؛ به فارسي سره نويسي روي آوردند و عجب آن که در اين پروسه ، فارسي سره نويسي شد معيار روشن انديشي ؛ در حالي که اين حرکت به عنوان تبليغ ملي گرايي و تغيير ساختار ادبي ( و نه علم زبان شناسي ) ، چيزي جز هبوط در حضيض تاريک انديشي نيست.

از آن جا که ورود آيين اسلام به ايران به مذاق تحليل گران ضد اسلام خوش نمي آيد و اين بزرگواران پيروزي اسلام را خراب کننده تمدن ساساني بر مي شمارند ، در زمان معاصر که سيد باب آهنگ نسخ اسلام را نواخت ، تحليل گران مزبور مي خواهند بدين معنا بياويزند که پس بايد به ايران پيش از اسلام بازگشت. در اين تئوري قاراشميش که در نفس خود پسرفت را به جاي پيشرفت تبليغ مي کند ، آيين بابي وسيله اي مي شود در دست اين افراد که رنگ زرتشتي به آن بزنند! اين کارهاي بي ربط و ناموزون يعني: بياييد با هم تناقض هاي پيچ در پيچ  بورزيم!

متأسفانه زخم هايي که مورخان ايراني بر تاريخ معاصر ايران وارد کرده اند ، يکي دو تا نيست که بتوان همه آنها را در يک مقاله شرح و توصيف نمود. مثلا ناطق در کتاب راهيابي ، فرهاد ميرزاي معتمدالدوله ( عموي ناصرالدين شاه ) را به خاطر اين که زماني از ط&#