|
زايشِ مان ، انسانيتِ مان ؛ و نه اصل و نسبِ مان ! |
||
اشعار |
||
|
انتظار ( از مجموعه اشعار ِ " آخرين همسفر " ، تهران ، 1344 )
تنها تونيستی من نيز چون توام تو نيزچون منی . چشمان من براه دستان تو پر است . چشم تو منتظر دستان من تهی است .
ای دستهای پر ! ای چشم منتظر ! پايد نگاه من دست پر ترا . انديشه های من تدبيرهای تو . تصويرهای من تعبيرهای تو . در گُرم گرم من تشويرهای تو .
اي دستهای پر ! در دستهای من خون تو می دود . ای دستهای پر ! در دستهای تو خون تو می دود ؟ ای دستهای پر ! رگهای سرخ تو زردو فسرده اند . پائيز آمده : کز باغ دست تو خشکيده شاخه ها بر جای مانده است ؟ قمری دست تو در خواب مانده است ؟ « او را صدا بزن » 1 تا شعرهای من کارد به دست تو عشق نهفته را ، تا دستهای تو ريزد به دست من ياس شکفته را .
چشمم بدست تو بختت سپيد باد چشمم سپيد گشت از بس براه ماند .
چشم تو دست باد دست تو باغ هست شعرم گياه باد ! تهران 25-10-39 _____________ 1 . مصرع از نيما يوشيج است . |