زايشِ مان ، انسانيتِ مان ؛ و نه اصل و نسبِ مان ! 

            خانه           قلم ها                  info@rouzaneha.com                    پيوند ها 

  ار نگاهِ  فريدون ايل بيگی                             اشعار 

گالريِ عکس

 فريدون ، دانشي که رفت ...     HTML     PDF  

 آخرين همسفر ( منتخبِ  اشعار )       PDF         HTML

نوشته هایِ سياسی

 نوشته ها و ترجمه های ِ پراکنده

درخواستِ ياری  برایِ يافتنِ منتشر شده های فريدون

ميهمان

( از مجموعه اشعار ِ " آخرين همسفر " ، تهران ، 1344 )

 

ديگر باره ، با تحفهء عبوس ترانه ها
به ديدار تو آمده ام .
در ارمغان من
از شکوه لبخند تو اثری نيست .

به دستهای تهی من منگر
برای تو از دريای پيوندها ، قطرهء پيغامی نياورده ام .
برای تو از بهار عاطفه ها ، شکوفهء لبخندی نياورده ام .

هرسو که نشانی از سراب نياز تو بود ، دويده ام
دويده ام و افسوس
چيزی نيافته ام .

رهگذری خسته ام
هنوز يکسره شوق ديدار سپيده دمان را بدست باد نسپرده ام ،
اما ديرگاهيست که اسب چوبی را رها کرده ام
و اينک پای پياده به آستان تو آمده ام
آماده ام تا شب بی ستارهء ترا نظاره کنم
« شبی که هيچگاه از ستاره تهی نبود . »

شباهنگام ، ميزبانم مرا به کنار پنجره اش خواند
و پردهء غبارآلود آسمان را به کناری زد و آنگاه
در اسمان شفاف ، درخشش هزاران ستاره را نشانم داد
و با لبخندی که از غروری حزن آلود بيمار بود ، زمزمه کرد :
« فرزندم ! غبار ابلهء دوده و ابر ترا فريفته است ...
آری ... آری ... هيچ شبی از ستاره تهی نيست . »

تهران 27-10-41

... ديگر نوشته ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Webstats4U - Free web site statistics

Free counter and web stats