زايشِ مان ، انسانيتِ مان ؛ و نه اصل و نسبِ مان ! 

            خانه           قلم ها                  info@rouzaneha.com                    پيوند ها 

  ار نگاهِ  فريدون ايل بيگی                             اشعار 

گالريِ عکس

 فريدون ، دانشي که رفت ...     HTML     PDF  

 آخرين همسفر ( منتخبِ  اشعار )       PDF         HTML

نوشته هایِ سياسی

 نوشته ها و ترجمه های ِ پراکنده

درخواستِ ياری  برایِ يافتنِ منتشر شده های فريدون

مجسمه های گوشتی

( از مجموعه اشعار ِ " آخرين همسفر " ، تهران ، 1344 )

 

در خالی غروب
رگهای پای من
در خون ابتذال
فرياد می کشيد :
اين عابران مجسمه ای بيش نيستند
اين کوچه ها ، تمامی اين کوچه ها تهی است !

در خالی غروب
در کوچهء تهی
بر پله ای نشستم
با خويش ، بی غرور
آنگونه ئی که هستم تنها
توی اتاق خويش
ليکن نه آنچنان که مرا بينی
در جمع گوشتين مجسمه های پوک

در خالی غروب
در کوچهء تهی
ديدم که سالهاست
بيهوده در نبردی خاموش باختم
هرفرصت بزرگ – که غير از يکی دو بار
در طول زندگانی من رو نکرده بود .

در خالی غروب
در کوچهء تهی
در جنگ واقعيت موجود
ديدم غرور من
يکسر شکست خورد .
ديدم که پته های نقاب من
بر آب افتاد .

در خالی غروب
در کوچهء تهی
ديدم اگر گذشت آدميان را
در قلب يکنفر بتوانند جمع کرد
درد بزرگ زندگيم را
يک لحظه هم تحمل نتواند .
قلبم به حال دلم سوخت .

در خالی غروب
در کوچهء تهی
ديدم که اشتياق منجمدم را
خورشيد تيرماه
از پنج متر فاصله حتی
ذوب کرد می نتواند .

در خالی سپيده دم سرد
در کوچهء تهی
رگ های پای من
در خون ابتذال
فرياد می کشند :
اين شهر و اينهمه مجسمه های گوشتينه اش
خالی تر و سبک تر : از ابر ، از فضا ست .

تهران 6-3-42

... ديگر نوشته ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Webstats4U - Free web site statistics

Free counter and web stats