|
ناشناخته
( از مجموعه اشعار ِ " آخرين همسفر " ، تهران ،
1344
)

ای ناشناسان
!
بيهوده
می گوئيد
:
-
با تو آشنائيم
.
من با شما ؟
-
فرسنگها از هم جدائيم
با اينهمه
درهای ِ باز آشنائی
.
ای ناشناسان
!
هر نوشخند ِ مهرتان
نيشی
به جانم می فشاند
هر کلمهء
گفتارتان زهری به خونم می چکاند
باور
کنيد
باور
کنيد:
از من جدائيد
.
ای ناشناسان
!
من رنجهای ِ ناشناسی می شناسم
-
کان
باشما
بيگانه
باشد جاودانه
-
من آسمان را با نگاه ِ ديگری
کردم نظاره
.
ای ناشناسان
!
من با همهِ تان آشنايم
هرگز
بغير
از آن
نئيد
که می نمائيد
.
پيوسته
غير
از آن منم
که می نمايم
.
ای نا شناسان
!
بيهوده
می گوئيد
، هرگز
باورم
نيست
هرگز شما بامن نخواهيدآشنا
شد
.
-
يا
شور و شوق آشنائی در سرم
نيست
.
ای ناشناسان
!
من باشما ؟
...
-
فرسنگها
از هم جدائيم
با
اينهمه
درهای باز ِ آشنائی
.
بندر پهلوی
15-9-36
|